☀️گیسوی شب☀️

☀️گیسوی شب☀️
# پارت دویست وده ...


گیسو :
از اتاق اومدم بیرون هم زمان آریا هم از اتاق من اومد بیرون نگاهی بهم انداخت
- خوب خوابیدی
چشاشو باز وبسته کرد وگفت : اره بعد از چند سال راحت خوابیدم
طعنه زده بود
- خوبه
- اتاق قشنگی داری گیسو
- مرسی
لبخند زد وگفت : می تونی به جای دیدن اون همه عکس خود منو ببینی
مات نگاش کردم لبخند زد وابروهاشو بالا انداخت وگفت : خودتو لو دادی
وای عکس هاش زیر بالشم بود واون دیده بود از دیدن قیافه ام حسابی داشت تفریح می کرد
- میشه فضولی نکنی
- فضولی نکردم فقط بالشت یکم اذیت می کرد جا به جاش کردم عکس هارو دیدم
سرمو پایین انداخته بودم اومد جلو وچونمو گرفت وسرمو بالا گرفت
- هیچ چیزی به اندازه دیدن اون عکس ها تا حالا خوشحالم نکرده
تا به خودم بیام پیشونیمو بوسید ورفت تو سالن اگه بگم قلبم وایساد دروغ نگفتم اب دهنمو به زور قورت دادم یه آدم چقدر می تونه عوض شده باشه
- گیسو چای داری
خودمو زدم کوچه ای علی چپ وبراش چای ریختم وبردم
- ممنونم گیسو ..‌من میرم وسایلمو پایین بیارم اینجا که برات مشکل به وجود نمیاد
- چه مشکلی ؟
در حالی که یه تیکه کیک میخورد گفت : بودن یه مرد تو خونه ات
- نه اینجا کسی به کسی کاری نداره چند باری دوستامم اومدن اینجا
متعجب نگام کرد وگفت : من گفتم مرد تو میگی دوستات ؟!
- منظورم نامزادیا داداششون
- اها
چای اش رو که خورد بلند شدوگفت : ممنونم گیسو چسبید
رفت طرف در
- آریا ...
برگشت نگام کردوگفت : جونم
حرفم به کلا یادم رفت
- یادم رفت
لبخندی زد وگفت : نباید می گفتم
- نه .‌یعنی من یادم رفت چی م...میخواستم بگم
- فهمیدم
اینو گفت ورفت نفس راحتی کشیدم وای من تا چند روز باید بودنشو صبر می کردم یقینا دیونه می شدم از حرفاش وکاراش
رفتم سراغ درست کردن شام وانقدر مشغول شدم که یادم رفت ساعت چنده ومن حتا سالادم درست کرده بودم آریا هنوز نیومده بود؟!
از آشپزخونه اومدم بیرون ورفتم طرف اتاقم دیدم در اون یکی اتاق بازه واریا اونجاست وکنار پنجره وایساده داره با موبایلش حرف می زنه یه گوشه از اتاق یه چمدون نسبتا کوچیک بود لباسامو که اینجا عوض کرده بودم رو صندلی یه گوشه گذاشته بودن وای من احمق یادم رفته بود لباسامو از اینجا بردارم سریع از کنار در فاصله گرفتم ورفتم اتاقم وسراغ موبایلم این چند روز خیلی بهم زنگ زده بودن ومن جواب نمی دادم ولی امروز اصلا خبری نبود فقط یه پیام از مامان بود که بازش کردم


* سلام گیسو جان آریاچند روزی مهمان خونته امیدوارم مهمان نواز خوبی باشی *

عجیب بود که همه میخواستن منو اون بهم برسیم ومدارا می کردن با من ورفتارم مخصوصا آریا که می فهمیدم وجودش پر از خواستنه ولی با صبوری صبر می کرد
دیدگاه ها (۱)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

The Secret Between Light and the Stageپارت 9نارا: منم همین ک...

پارت ۲۸

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

پارت ۴: از استیجِ رؤیاها تا قلبِ هایب!اون شبِ کنسرت، اصلاً ح...

وای خیلی بده واقعامنم این و درک میکنم یه سال پیش مامانبزرگم ...

شاهکاری به نام دروغ

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²ویو: جونگ‌کوکچشم‌هام رو باز کردم...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط