پارت ۳۸ : عشق و سرنوشت

( از زبان شوگا )
داشتم با پسرا حرف میزوم که دیدم گیسو بعد دیدم داره میگه خواهرم و هق میزنه سریع ازش پرسیدم کجایی بعد سریع رفتم سمت در که نامجون گفت : کجا
گفتم : گیسو بود پشت تلفن فقط گریه میکرد و میگفت خواهرم هرچی هست یه اتفاقی برای گندم افتاده سریع دست بجونبونید بریم
اعضا : باشه در عرض ۵ دقیقه خودمون رو رسوندیم خونه گندم اینا در و باز کردیم با چیزی که دیدیم خوشکمون زد
یکم به چهره بقیقه نگاه کردم نکاهم به جونگ کوک که افتاد انگار میخواست غش کنه از ترس سریع دوید کنار گندم و کندم رو توی اغوشش گرفت و هی میکفت : گندم ترو خدا پاشو
شوگا : اینجوری نمیشه بدویید باید بریم بیمارستان
جونگ کوک گندم رو براید استایل بغل کرد و رفتیم به سمت بیمارستان

( ۳۰ دقیقه ی بعد )
دکتر : خداروشکر حال بیمار خوبه فقط سرشون یکم اسب دیده اقای جوئون ایشون همون خانوم دفعه پیش نیست
جونگ کوک : ایشون همونن بله
دکتر : خیلی خب فعلا دارن استراحت میکنن راستی اون خانوم تخت بغلیشون خیلی حالش بده انگار از یه چیزی شدید میترسه سعی کنید بهشون کمک کنید
اعضا : بله
تهیونگ : بچه ها این رو توی اشپز خونه کنار شیشه های شکسته شده پیدا کردم
یه سنگ بود که یه کاغذ پر از خون دورش پیچیده شده بودو توش نوشته بود
گندمکم
عشقم
منتظرم باش به زودی میام سراغت
نامجون : باید کار اون اشغال باشه
تهیونگ : انگاری با همین سنگ به سر گندم که پر از خونه
جین : اشغال زورش به دوتا دختر بچه رسیده
جیهوپ : بچه ها اینجارو کمپانی خبر عضو های جدید و رو پخش کرده و حتی نوشته دخترن ارمیا هم همشون موافقت کردن
باورم نمیشه حتی حتی یه دونه هیت هم ندادن
جیمین : هوف خدایا این عالیه خیالم راحت شد
تهیونگ: بچه ها باید سریع دخترا رو ببریم پیش خودمون اینجوری براشون بهتره
یونگی : راس میگه هنورز دو روز از یه تهدیدش نگذشته باز پیغام پسغام فرستاده
جونگ کوک : اینطوری نمیشه هفته ی دیگه ما ی کنسرت داریم باید سریع دخترا رو ببربم پیش خودمون اینطوری خیالمون راحت تره
گیسو : گندم هق گندم خپاهری حالت خوبه
پسرا رفتن تو و دیدن گیسو کنار گندم نشسته و داره گریه میکنه
جونگ کوک : گیسو خانوم گندم خوابه ما میتونیم باهاتون حرف بزنیم
گیسو : سلام بله حتما
جین : خب ببینید ارمی ها با وجود شما توی گروه مواغقت کردن ما همه توی اپارتمان زندگی میکنیم هر کس یه طبقه مخصوص بخپدش داره و طبقه هم داریم که همه با هم اونجا جمع میشیم اینجور چیزا دیگه و یه طبقه دیگه هم داریم که اون برای شماست شما از این ببعد اونجا زندگی میکنید
گیسو : وایی همه چی توی این دوساعت که اومدیم بیمارستان اتفاق افتاد چه عجیب ولی باشه میگم العان گندم رو مرخص کنن فقط یکیتون میتونه تا گندم بیدار میشه پیشش بمونه
دیدگاه ها (۸)

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

تکپارتی جونگ کوک

پارت ۴۲

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

پارت ۲۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط