Anya x Damian پارت۸
شنبه ساعت ۱۰ صبح بکی، امیل، اوین و دامیان جلو در سینما منتظر آنیا بودن
اوین:پس چرا نمیاد؟
بکی یه آهی کشید و گفت:اولین بارش نیست که دیر میکنه
دامیان:فک کنم اومد
آنیا از دور براشون دست تکون میداد و بدو بدو اومد سمتشون همین که بهشون رسید دوباره پاش پیچ خورد ولی ایندفه تو بغل دامیان نرفت یه راس رفت تو بغل امیل بخت برگشه/:
امیل:حالت خوبه؟
از گوشای دامیان داشت دود میزد بیرون امیل سرشو بی اختیار سمت دامیان چرخوند و با قیافه ی سگ دامیان مواجه شد و فهمید کلکش کندست برای همین بدون هیچ حرفی آنیای سیاه بختو ول کرد 🗿 آنیا هم با کله خورد زمین
دامیان:آنیا!
دامیان کمک کرد تا آنیا بلند شه
دامیان:حالت خوبه لیلیوم؟
بکی:خدای من آنیا لباست خاکی شد بزار برات بتکونمش.....چرا با کفش پاشنه بلند میدویی دختر؟
آنیا:مطمعنم این دفعه دیگه حتما مچ پام شکستههههههه😖
دامیان یه صندلی پیدا کرد گفت : بیا ببرمت یکم رو اون بشین شما سه تا هم برین تو سینما صندلی بگیرین منو آنیا هم الان میایم
آنیا نشست رو صندلی دامیان هم خم شد و کفش آنیا رو در آورد و با خودش گفت:اوه خدای من چه پای ظریفی داره
دامیان:یکم مچ پا تو ماساژ میدم بهتر که شدی میریم
آنیا :وسط این همه جمعیتتتت🍅
دامیان:نترس کسی نگاه نمیکنه بعدشم.......
دامیان سرخ شد
دامیان:بعدشم کار بدی نمیکنیم که
دامیان آروم شروع کرد مچ پای آنیا رو ماساژ دادن
دامیان:دردت که نمیاد؟
آنیا:فقط یکم
(چند دقیقه بعد)
دامیان :بهتر شدی؟بریم؟
آنیا:بریمممممم! 😆
دامیان کفش آنیا رو پاش کرد(سیندرلا باشد؟ 🗿🎀)آنیا هم سریع بلند شد و دست دامیان رو گرفت و با ذوق گفت:زود باش پسر دوم بیا بریم! 😄✨
دامیان خندید و گفت : هی آروم!دوباره میخوری زمینا!
برای پارت بعد فردا ساعتای هفت توی ویسگون باشین الان عین سگ خواب دارم ممکنه چرت و پرت بنویسم🗿👍
اوین:پس چرا نمیاد؟
بکی یه آهی کشید و گفت:اولین بارش نیست که دیر میکنه
دامیان:فک کنم اومد
آنیا از دور براشون دست تکون میداد و بدو بدو اومد سمتشون همین که بهشون رسید دوباره پاش پیچ خورد ولی ایندفه تو بغل دامیان نرفت یه راس رفت تو بغل امیل بخت برگشه/:
امیل:حالت خوبه؟
از گوشای دامیان داشت دود میزد بیرون امیل سرشو بی اختیار سمت دامیان چرخوند و با قیافه ی سگ دامیان مواجه شد و فهمید کلکش کندست برای همین بدون هیچ حرفی آنیای سیاه بختو ول کرد 🗿 آنیا هم با کله خورد زمین
دامیان:آنیا!
دامیان کمک کرد تا آنیا بلند شه
دامیان:حالت خوبه لیلیوم؟
بکی:خدای من آنیا لباست خاکی شد بزار برات بتکونمش.....چرا با کفش پاشنه بلند میدویی دختر؟
آنیا:مطمعنم این دفعه دیگه حتما مچ پام شکستههههههه😖
دامیان یه صندلی پیدا کرد گفت : بیا ببرمت یکم رو اون بشین شما سه تا هم برین تو سینما صندلی بگیرین منو آنیا هم الان میایم
آنیا نشست رو صندلی دامیان هم خم شد و کفش آنیا رو در آورد و با خودش گفت:اوه خدای من چه پای ظریفی داره
دامیان:یکم مچ پا تو ماساژ میدم بهتر که شدی میریم
آنیا :وسط این همه جمعیتتتت🍅
دامیان:نترس کسی نگاه نمیکنه بعدشم.......
دامیان سرخ شد
دامیان:بعدشم کار بدی نمیکنیم که
دامیان آروم شروع کرد مچ پای آنیا رو ماساژ دادن
دامیان:دردت که نمیاد؟
آنیا:فقط یکم
(چند دقیقه بعد)
دامیان :بهتر شدی؟بریم؟
آنیا:بریمممممم! 😆
دامیان کفش آنیا رو پاش کرد(سیندرلا باشد؟ 🗿🎀)آنیا هم سریع بلند شد و دست دامیان رو گرفت و با ذوق گفت:زود باش پسر دوم بیا بریم! 😄✨
دامیان خندید و گفت : هی آروم!دوباره میخوری زمینا!
برای پارت بعد فردا ساعتای هفت توی ویسگون باشین الان عین سگ خواب دارم ممکنه چرت و پرت بنویسم🗿👍
- ۱۴.۹k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط