{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۸۷


عه میخواستی..؟ خب چرا نگفتی ، بزار برات باز کنم -

در قوطی رو باز کرد و دست جونگکوک داد

بریم که دیر نرسیم +
بعد از رفتن به بنگاه و نوشتن قولنامه پشت صاحب بنگاه تا اون روستا با ماشین حرکت کردن

هرچی بیشتر پیش میرفتن و به روستا نزدیک میشدن لیویا چهرش بیشتر در هم جمع میشد. هیچوقت از وایبی که روستاهای انگلیس میدادن خوشش نمیومد براش بوی غم میداد. دلش سرسبزی های روستاهای کره رو میخواست
انگار درختهای اونجا سبز تر بودن نمناک تر بودن
روستای مدنظر تا شهر ۱ ساعت فاصله داشت ، جونگکوک نگاهی به چهره ناراضی لیویا انداخت

اینجارو دوست نداری ؟ +

از صورتم معلومه ؟ -

تقريبا +

لیدیا لبخندی زد
_مهم نیست با هم دوست داشتنیش میکنیم
جونگکوک که حس معذب بودن و شرمندگی برای ناراحتی لیویا و آوردنش به اینجا داشت نگاهش رو سمت پنجره داد و با صدای آرومی گفت: ببخشید همه چیزو درست میکنم فقط یکم تحمل کن ، زیاد اونجا نمیمونیم

لیویا با دهانی باز به جونگکوک نگاه کرد که جونگکوک رو دید که نگاهش رو شرمنده ازش میزدید

حس بدی بهش دست داد که همچین چیزی رو به جونگکوک القا کرده پس با من و من گفت: اصلا مهم نیست چقدر اونجا میمونیم ، اگه تو باشی حتی تا آخرش تو یه خونه در بسته میمونیم .. هوم؟ جونگکوک نیشخندی زد و سرش رو تکون داد

جاده باریک و پر پیچ و خمی که کناره هاش بخاطر بارون گل خیس پخش شده بود

فاصله هر خونه چندین متر بود و میشه گفت اکثر خونه ها تک بودن

لیویا امیدوار بود حداقل خونه ی مرتب و تمیزی باشه
_چقد دیگه مونده برسیم؟

نزدیکیم فکر کنم +

اونجاهم خونه هاش همینطوری تک ن؟ -

+اونجا مال یه زن و مرد پیره پسرشون که ازدواج میکنه کنار خونه خودشون واسش یه خونه کوچیک میسازن ، بعد که پسرشون توی شهر کار پیدا میکنه از اونجا میاد شهر اونام اجارش میدن پس اونقدرام تک نیست خونش
یه همسایه داریم

_کاش آدمای مهربونی باشن و اذیت نکنن

اون موقع خونشون پای خودشونه +

لیویا با چشمهای گشاد شده سمت جونگکوک برگشت
جونگکوک شونه ای بالا انداخت
لیویا مسخره وار و به طور شوخی دسته ای موهاش رو دور
انگشتاش پیچید و با لحن کشداری گفت : طاقت اذیت شدن منو نداری هومم؟

جونگکوک نگاهش رو از جاده نگرفت و برخلاف لیویا با لحن جدی و ارومش گفت : نه

لیویا متوجه لحن جدی جونگکوک شد و فهمید که جونگکوک هیچ شوخی ای نداره

سعی کرد خودش رو به بیخیالی بزنه پس خندش رو جمع کرد و سمت پنجره برگشت

بلخره بعد از مسیر پرپیچ و خم به محوطه حسار شده ای رسیدن که دو خانه به فاصله نسبتا کمی کنار هم قرار داشت و بقیه محیط، حیاط بود

جونگکوک و لیویا از ماشین پیاده شدند و همراه با صاحب بنگاه سمت خانه رفتن
سمت خانه رفتن
کلید رو تحویل به جونگکوک داد و بعد از زدن زنگ خانه اون پیر زن و پیرمرد بهشون گفت : مستاجر جديدتونه ، تازه ازدواج کردن هواشونو داشته باشین
پیرزن با لبخند مهربونی به لیویا نگاه کرد و گفت : حتما

لیویا هم متقابلا لبخند زد جونگکوک با عذر خواهیه کوچکی به لیویا گفت میرم وسایل ها رو بزارم داخل خونه
و جمع رو ترک کرد و سمت خونه رفت
لیویا هم سری تکون داد و بعد از چند دقیقه ی کوتاه وارد خونه شد خونه ی تمیز و تازه ساخت در عین حال کوچکی بود که یک حال متوسط و یک خواب داشت
جونگکوک دو داخل اشپزخونه دید که در حال گذاشتن خوراکی ها داخل یخچال بود
چشمش که به لیویا خورد گفت : حواست باشه که باید دیگه شام و نهار ها رو خودت درست کنی اینجا رستوران نزدیکمون نیست

لیویا با لحن دلخور گفت : یااا مگه قبلا درست نمیکردم ؟

جونگکوک حالت متفکری گرفت و گفت : چرا یادم اومد.. فکر کنم دوبار درست کردی

لیویا حرصی گفت : خیلی بیش
هوی +
لیویا با حالت مسخره دندونشو بیرون آورد و ادا در آورد _باشه
جلوتر رفت و وارد اشپزخونه شد ، یک گوجه گیلاسی برداشت و داخل دهانش گذاشت که جونگکوک گفت : نشستس نخور کثیفه مریض میشی

حالا اینیکی و که خوردم ، چشم دیگه نمیخورم -

جونگکوک در یخچال رو بست و خواست از اشپزخونه خارج بشه .. که لیویا گفت : عممم میگم چیزه

جونگکوک برگشت سمت لیویایی که با انگشتهاش ور میرفت و با خنده گفت : چیزه ؟
_میگم که خب.. اینجا یه خواب بیشتر نداره تو هم که دیشب و بزور کنارم خوابید

+کی گفته؟

_چیو؟

اینکه بزور کنارت خوابیدم +

لیویا دهانش رو برای گفتن چیزی باز کرد اما حرفی برای گفتن نداشت
جونگکوک جلوتر رفت و انگشت شصتش رو روی لب پایینی لیویا کشید و صورتش رو پایین تر برد تا مماس با صورتش قرار بگیره و بعد با لحن ارومی گفت : من کاری و که نخوام انجام نمیدم ، هیچ اجباریم وجود نداره

لیویا پوزخندی زد و گفت: یادمه گفته بودی زیر خواباتو رو
تختت راه نمیدی
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط