عشق بی پایان من
پارت ۳۴:
وقتی اون دو تا رو بیدار کردین اماده شدین که برین پیش بقیه . وقتی داشتین میرفتین پیششون دیدین که دور اتیش نشستن و دارن مارشوالو کباب میکنن . سریع و با خنده دویدین و نشستین .
هان:نظرتون چیه جرعت و حقیقت بازی کنیم ؟
ای ان :اره خیلی خوب میشه .
همگی موافقت کردین و بازی و شروع کردین . دور اولو چرخوندین و چانگبین باید از هارین سوال میپرسید .
چانگبین: جرعت یا حقیقت ؟
هارین:حقیقت.
چانگبین:تاحالا عاشق شدی؟
هارین:اره .
دور بعدیو شروع کردین و این سری لیا قرار بود از فیلیکس بپرسه .
لیا:جرعت یا حقیقت .
فیلیکس :جرعت .
لیا:خب خب . چایی و با شیر مخلوط کن بخور.
فیلیکس :به خدا اگه بمیرم تقصیر توعه(خنده)
لیا:چیزیت نمیشه نترس(خنده)
دور بعدی شروع شد و جین باید از سوجین میپرسید.
جین:جرعت یا حقیقت ؟
سوجین:جرعت .
جین: بلند شو و بشین روی پای کسی که دوسش داری .
سوجین با خنده بلند شد و نشست روی پای هیونجین . هیونجین چشم غره ای بهش رفت ولی سوجین داشت با افاده بهت نگاه میکرد .
هارین سریع بلند شد . بطری رو چرخوند که افتاد سمت جین و بورا .
بورا: جرعت یا حقیقت ؟
جین :حقیقت .
بورا:عاشق کسی تو این جمع شدی؟
جین :بله چجورم .
بورا:کیه؟
جین:این شد دو تا سوال .
بورا:ای بابا .
هارین اومد دم گوشت و گفت احتمالا فکر کرده عاشق اونه(خنده)
ا.ت:کلا اوسکلن(خنده)
بطری دوباره چرخید و افتاد سمت سونگمین و ا.ت .
سونگمین : جرعت یا حقیقت ؟
ا.ت: جرعت .
سونگمین:لپ یکی از پسرای اینجارو ببوس .
با چشمای گشاد به سونگمین نگاه کردی . عین خر تو گل گیر کرده بودی . نمیدونستی باید چیکار کنی. بلند شدیو لپ جین و بوس کردی .
همه چشماشون درشت شده بود و سوجینم داشت با نفرت بهت نگاه میکرد . هیونجینم نفسش تند شده بود و زل زده بود بهت . جینم که انتظارشو نداشت یه خنده کوچولو کرد و تو ام خونسرد بودی که یهو هیونجین گفت
هیونجین:اقای جین فکر کنم خیلی خوشت اومده .
جین:چطور؟
هیونجین:نمیدونم اینطور به نظر اومد .
تعجب کرده بودی . درواقع همه تعجب کرده بودن و سوجینم داشت با نگاه عصبی به هیونجین نگاه میکرد.
بنگ چان: خب بسه دیگه . به اندازه ی کافی بازی کردین .
هارین:موافقم . ا.ت و لیا و سولی بیاین بریم خرید یه شام خوشمزه درست کنیم.
لیا:بریم بریم.
ا.ت: من برم کتونیم و بپوشم میام منتظر بمونیدااااا.
سولی :باشه بروو.
رفتی تو خونه کفشت و پوشیدی و داشتی برمیگشتی که جین اومد پیشت .
ا.ت:جین اشتباه برداشت نکن . چون که یذره باهات احساس صمیمیت کردم اینکارو کردم خیلی رندوم .
جین:میدونم ا.ت مشکلی نیست . خواستم بگم که خوشحال شدم که منو دوست خودت دیدی.
ا.ت: اوه . ممنون . من دیرم میشه دخترا منتظرمن . میرم پیششون خدافظ(لبخند)
جین تپش قلب شدیدی گرفته بود
جین:باشه ا.ت مراقب خودتون باشید.
ا
وقتی اون دو تا رو بیدار کردین اماده شدین که برین پیش بقیه . وقتی داشتین میرفتین پیششون دیدین که دور اتیش نشستن و دارن مارشوالو کباب میکنن . سریع و با خنده دویدین و نشستین .
هان:نظرتون چیه جرعت و حقیقت بازی کنیم ؟
ای ان :اره خیلی خوب میشه .
همگی موافقت کردین و بازی و شروع کردین . دور اولو چرخوندین و چانگبین باید از هارین سوال میپرسید .
چانگبین: جرعت یا حقیقت ؟
هارین:حقیقت.
چانگبین:تاحالا عاشق شدی؟
هارین:اره .
دور بعدیو شروع کردین و این سری لیا قرار بود از فیلیکس بپرسه .
لیا:جرعت یا حقیقت .
فیلیکس :جرعت .
لیا:خب خب . چایی و با شیر مخلوط کن بخور.
فیلیکس :به خدا اگه بمیرم تقصیر توعه(خنده)
لیا:چیزیت نمیشه نترس(خنده)
دور بعدی شروع شد و جین باید از سوجین میپرسید.
جین:جرعت یا حقیقت ؟
سوجین:جرعت .
جین: بلند شو و بشین روی پای کسی که دوسش داری .
سوجین با خنده بلند شد و نشست روی پای هیونجین . هیونجین چشم غره ای بهش رفت ولی سوجین داشت با افاده بهت نگاه میکرد .
هارین سریع بلند شد . بطری رو چرخوند که افتاد سمت جین و بورا .
بورا: جرعت یا حقیقت ؟
جین :حقیقت .
بورا:عاشق کسی تو این جمع شدی؟
جین :بله چجورم .
بورا:کیه؟
جین:این شد دو تا سوال .
بورا:ای بابا .
هارین اومد دم گوشت و گفت احتمالا فکر کرده عاشق اونه(خنده)
ا.ت:کلا اوسکلن(خنده)
بطری دوباره چرخید و افتاد سمت سونگمین و ا.ت .
سونگمین : جرعت یا حقیقت ؟
ا.ت: جرعت .
سونگمین:لپ یکی از پسرای اینجارو ببوس .
با چشمای گشاد به سونگمین نگاه کردی . عین خر تو گل گیر کرده بودی . نمیدونستی باید چیکار کنی. بلند شدیو لپ جین و بوس کردی .
همه چشماشون درشت شده بود و سوجینم داشت با نفرت بهت نگاه میکرد . هیونجینم نفسش تند شده بود و زل زده بود بهت . جینم که انتظارشو نداشت یه خنده کوچولو کرد و تو ام خونسرد بودی که یهو هیونجین گفت
هیونجین:اقای جین فکر کنم خیلی خوشت اومده .
جین:چطور؟
هیونجین:نمیدونم اینطور به نظر اومد .
تعجب کرده بودی . درواقع همه تعجب کرده بودن و سوجینم داشت با نگاه عصبی به هیونجین نگاه میکرد.
بنگ چان: خب بسه دیگه . به اندازه ی کافی بازی کردین .
هارین:موافقم . ا.ت و لیا و سولی بیاین بریم خرید یه شام خوشمزه درست کنیم.
لیا:بریم بریم.
ا.ت: من برم کتونیم و بپوشم میام منتظر بمونیدااااا.
سولی :باشه بروو.
رفتی تو خونه کفشت و پوشیدی و داشتی برمیگشتی که جین اومد پیشت .
ا.ت:جین اشتباه برداشت نکن . چون که یذره باهات احساس صمیمیت کردم اینکارو کردم خیلی رندوم .
جین:میدونم ا.ت مشکلی نیست . خواستم بگم که خوشحال شدم که منو دوست خودت دیدی.
ا.ت: اوه . ممنون . من دیرم میشه دخترا منتظرمن . میرم پیششون خدافظ(لبخند)
جین تپش قلب شدیدی گرفته بود
جین:باشه ا.ت مراقب خودتون باشید.
ا
- ۳۲.۹k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط