چپتر دوم
روز بعد از تمرین باشگاه بوکس، آنا صبح زود بیدار شد. نور خورشید از پنجره کوچک اتاقش به داخل میتابید و روی قلمموها و رنگهای روی میز کارش میافتاد. او مثل همیشه اول به عکس مادرش که روی دیوار اتاق بود نگاه کرد — زنی زیبا با موهای مشکی و چشمانی پر از زندگی. آنا آهسته دستش را روی عکس کشید.
«امروز میرم اون دیوار خالی رو رنگ کنم...» با خودش زمزمه کرد.
او کولهپشتیاش را برداشت، داخلش سطل رنگ مشکی و سفید، چند قلمموی بزرگ، و یک پیشبند سفید تمیز گذاشت. پدرش هنوز خواب بود و برادرهایش — گوجو و گتو — مثل همیشه شب تا دیروقت بیرون بودند. آنا بیصدا از خانه بیرون زد و با مترو به سمت معبد قدیمی رفت.
معبد در یکی از محلههای آرام توکیو قرار داشت. دیوار پشتیاش بلند و خاکستری بود، پر از ترکهای کوچک و خالی از هر نقش و نگاری. آنا سالها پیش این دیوار را پیدا کرده بود. اینجا جایی بود که هیچکس مزاحمش نمیشد و او میتوانست ساعتها نقاشی بکشد. امروز تصمیم گرفته بود یک نقاشی بزرگ از «آزادی» بکشد: یک پرنده سیاه عظیم با بالهای باز که زنجیرهای شکسته را پشت سرش رها میکند.
او پیشبند سفید را بست، موهایش را محکمتر جمع کرد و شروع به کار کرد. صدای قلممو روی دیوار آرام و ریتمیک بود. رنگ مشکی را با دقت میزد و خطوط بالهای پرنده را میکشید. کمکم شکل پرنده روی دیوار جان میگرفت. آنا لبخند زد — برای اولین بار بعد از مدتها احساس آرامش میکرد.
اما آرامش زیاد طول نکشید.
ناگهان صدای غرش موتورها از دور شنیده شد. صدای موتورهای سنگین و متعدد که نزدیک و نزدیکتر میشدند. آنا ابروهایش را در هم کشید و قلممو را کمی بالا گرفت. چند ثانیه بعد، حدود ده موتور بزرگ وارد محوطه معبد شدند. سوارانشان لباسهای مشکی پوشیده بودند و روی یکی از موتورها علامت «تومان» دیده میشد.
اولین کسی که پیاده شد، پسری کوتاهقد با موهای بلوند روشن و چشمان تیز بود — **مایکی**. او یک دورایاکی در دست داشت و با آرامش گاز میزد. پشت سرش **دراکن** غولپیکر پیاده شد، بعد **باجی** با موهای بلند و نگاه وحشی، **میتسویا** با کت بلند، **چیفو**، **پاهچین**، **پِییان** و بقیه اعضای تومان.
اسمایلی هم آنجا بود. وقتی چشمش به آنا افتاد، لبخندش بزرگتر شد.
اسمایلی: «وای! آنا؟ تو اینجایی؟»
آنا قلممو را پایین آورد و بدون ترس به گروه نگاه کرد. مایکی جلو آمد و به نقاشی نیمهکاره روی دیوار خیره شد. پرنده سیاه هنوز کامل نشده بود، اما بالهایش و زنجیرهای شکسته واضح بودند.
مایکی با صدای آرام اما قاطع: «این چیه؟»
آنا: «نقاشیه. من دارم میکشمش.»
مایکی دورایاکی را جوید و گفت: «این دیوار مال تومانه. اینجا جاییه که ما جلسه میذاریم. پاکش کن.»
همه اعضای تومان ساکت شدند و به آنا نگاه کردند.
آنا قلممو را محکمتر گرفت.
آنا: «من اول اومدم اینجا. این دیوار خالی بود. من دارم نقاشی میکشم و تمومش نمیکنم.»
مایکی ابرو بالا انداخت. لبخند کوچکی زد، اما چشمانش سرد بود.
مایکی: «تو کی هستی که اینقدر راحت حرف میزنی؟»
اسمایلی جلو آمد و سعی کرد وساطت کند: «مایکی، این آناست. همباشگاهی من تو باشگاه بوکس. دختر خوبیه، فقط... عاشق نقاشیه.»
مایکی نگاهی به اسمایلی انداخت، بعد دوباره به آنا.
مایکی: «نقاشی قشنگه. ولی اینجا جای نقاشی نیست. پاکش کن، برو جای دیگه بکش.»
آنا لحظهای سکوت کرد. بعد قلممو را روی زمین گذاشت، پیشبندش را درآورد و تا کرد.
آنا: «نمیکنم. نیمهکارهست. بعداً برمیگردم تمومش کنم.»
او کولهپشتیاش را برداشت و بدون اینکه به هیچکدام نگاه کند، از محوطه معبد بیرون رفت. موتورها هنوز روشن بودند و صدای غرششان در گوشش میپیچید.
وقتی دور شد، باجی با خنده گفت: «وای مایکی، این دختره جرأت داره! تو رو رد کرد!»
مایکی دورایاکی را تمام کرد و به دیوار نگاه کرد. پرنده سیاه نیمهکاره هنوز آنجا بود، انگار منتظر بود.
مایکی آروم گفت: «جالبه...»
اسمایلی با نگرانی: «مایکی، اون فقط یه هنرمندهست. کاری نکن که...»
مایکی دستش را بلند کرد و اسمایلی را ساکت کرد.
مایکی: «بعداً میبینیمش. حالا بریم داخل.»
اعضای تومان یکییکی موتورها را خاموش کردند و به سمت معبد رفتند. اما مایکی لحظهای بیشتر به نقاشی خیره ماند. پرنده سیاه، زنجیرهای شکسته... چیزی در آن نقاشی بود که توجهش را جلب کرده بود.
در همین حال، آنا چند خیابان آنطرفتر ایستاده بود و نفس عمیق میکشید. قلبش تند میزد، اما نه از ترس — از عصبانیت.
«پ اینا فکر میکنن کی هستن؟ دیوار خالی بود... من حق دارم نقاشی بکشم.»
او تصمیم گرفت فعلاً برنگردد. اما میدانست که این تمام ماجرا نیست. آن پرنده سیاه نیمهکاره منتظرش بود.
«امروز میرم اون دیوار خالی رو رنگ کنم...» با خودش زمزمه کرد.
او کولهپشتیاش را برداشت، داخلش سطل رنگ مشکی و سفید، چند قلمموی بزرگ، و یک پیشبند سفید تمیز گذاشت. پدرش هنوز خواب بود و برادرهایش — گوجو و گتو — مثل همیشه شب تا دیروقت بیرون بودند. آنا بیصدا از خانه بیرون زد و با مترو به سمت معبد قدیمی رفت.
معبد در یکی از محلههای آرام توکیو قرار داشت. دیوار پشتیاش بلند و خاکستری بود، پر از ترکهای کوچک و خالی از هر نقش و نگاری. آنا سالها پیش این دیوار را پیدا کرده بود. اینجا جایی بود که هیچکس مزاحمش نمیشد و او میتوانست ساعتها نقاشی بکشد. امروز تصمیم گرفته بود یک نقاشی بزرگ از «آزادی» بکشد: یک پرنده سیاه عظیم با بالهای باز که زنجیرهای شکسته را پشت سرش رها میکند.
او پیشبند سفید را بست، موهایش را محکمتر جمع کرد و شروع به کار کرد. صدای قلممو روی دیوار آرام و ریتمیک بود. رنگ مشکی را با دقت میزد و خطوط بالهای پرنده را میکشید. کمکم شکل پرنده روی دیوار جان میگرفت. آنا لبخند زد — برای اولین بار بعد از مدتها احساس آرامش میکرد.
اما آرامش زیاد طول نکشید.
ناگهان صدای غرش موتورها از دور شنیده شد. صدای موتورهای سنگین و متعدد که نزدیک و نزدیکتر میشدند. آنا ابروهایش را در هم کشید و قلممو را کمی بالا گرفت. چند ثانیه بعد، حدود ده موتور بزرگ وارد محوطه معبد شدند. سوارانشان لباسهای مشکی پوشیده بودند و روی یکی از موتورها علامت «تومان» دیده میشد.
اولین کسی که پیاده شد، پسری کوتاهقد با موهای بلوند روشن و چشمان تیز بود — **مایکی**. او یک دورایاکی در دست داشت و با آرامش گاز میزد. پشت سرش **دراکن** غولپیکر پیاده شد، بعد **باجی** با موهای بلند و نگاه وحشی، **میتسویا** با کت بلند، **چیفو**، **پاهچین**، **پِییان** و بقیه اعضای تومان.
اسمایلی هم آنجا بود. وقتی چشمش به آنا افتاد، لبخندش بزرگتر شد.
اسمایلی: «وای! آنا؟ تو اینجایی؟»
آنا قلممو را پایین آورد و بدون ترس به گروه نگاه کرد. مایکی جلو آمد و به نقاشی نیمهکاره روی دیوار خیره شد. پرنده سیاه هنوز کامل نشده بود، اما بالهایش و زنجیرهای شکسته واضح بودند.
مایکی با صدای آرام اما قاطع: «این چیه؟»
آنا: «نقاشیه. من دارم میکشمش.»
مایکی دورایاکی را جوید و گفت: «این دیوار مال تومانه. اینجا جاییه که ما جلسه میذاریم. پاکش کن.»
همه اعضای تومان ساکت شدند و به آنا نگاه کردند.
آنا قلممو را محکمتر گرفت.
آنا: «من اول اومدم اینجا. این دیوار خالی بود. من دارم نقاشی میکشم و تمومش نمیکنم.»
مایکی ابرو بالا انداخت. لبخند کوچکی زد، اما چشمانش سرد بود.
مایکی: «تو کی هستی که اینقدر راحت حرف میزنی؟»
اسمایلی جلو آمد و سعی کرد وساطت کند: «مایکی، این آناست. همباشگاهی من تو باشگاه بوکس. دختر خوبیه، فقط... عاشق نقاشیه.»
مایکی نگاهی به اسمایلی انداخت، بعد دوباره به آنا.
مایکی: «نقاشی قشنگه. ولی اینجا جای نقاشی نیست. پاکش کن، برو جای دیگه بکش.»
آنا لحظهای سکوت کرد. بعد قلممو را روی زمین گذاشت، پیشبندش را درآورد و تا کرد.
آنا: «نمیکنم. نیمهکارهست. بعداً برمیگردم تمومش کنم.»
او کولهپشتیاش را برداشت و بدون اینکه به هیچکدام نگاه کند، از محوطه معبد بیرون رفت. موتورها هنوز روشن بودند و صدای غرششان در گوشش میپیچید.
وقتی دور شد، باجی با خنده گفت: «وای مایکی، این دختره جرأت داره! تو رو رد کرد!»
مایکی دورایاکی را تمام کرد و به دیوار نگاه کرد. پرنده سیاه نیمهکاره هنوز آنجا بود، انگار منتظر بود.
مایکی آروم گفت: «جالبه...»
اسمایلی با نگرانی: «مایکی، اون فقط یه هنرمندهست. کاری نکن که...»
مایکی دستش را بلند کرد و اسمایلی را ساکت کرد.
مایکی: «بعداً میبینیمش. حالا بریم داخل.»
اعضای تومان یکییکی موتورها را خاموش کردند و به سمت معبد رفتند. اما مایکی لحظهای بیشتر به نقاشی خیره ماند. پرنده سیاه، زنجیرهای شکسته... چیزی در آن نقاشی بود که توجهش را جلب کرده بود.
در همین حال، آنا چند خیابان آنطرفتر ایستاده بود و نفس عمیق میکشید. قلبش تند میزد، اما نه از ترس — از عصبانیت.
«پ اینا فکر میکنن کی هستن؟ دیوار خالی بود... من حق دارم نقاشی بکشم.»
او تصمیم گرفت فعلاً برنگردد. اما میدانست که این تمام ماجرا نیست. آن پرنده سیاه نیمهکاره منتظرش بود.
- ۳.۴k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط