عشق در تاریکی
عشق در تاریکی
آنها قدمهایشان را سریعتر کردند، قلبهایشان هماهنگ با هم تپش داشت. نور کمکم درخشانتر شد و وقتی به آن نزدیک شدند، چیزی شبیه به دروازهای در میان تاریکی پدیدار شد. دروازهای که از جنس نور بود، اما در دلش، سایههایی مبهم در حرکت بودند.
برادر یونا با تردید ایستاد. "این… این دروازه چیه؟"
یونا آرام دستش را بالا برد و به سمت نور قدمی برداشت، اما قبل از اینکه بتواند لمسش کند، ناگهان صدایی در فضا پیچید. صدایی که قلبش را لرزاند.
"منتظرت بودم، یونا."
یونا از جا پرید. چشمانش از حیرت گشاد شد. صدای زنی آرام و آشنا از درون نور میآمد.
"مامان؟!"
جونکوک اخم کرد و دست یونا را محکم گرفت. "این یه حقهس. باید مراقب باشیم."
اما یونا نفسش بند آمده بود. نور کمکم شکل گرفت و چهرهی زنی مهربان و آشنا در میان آن ظاهر شد. زنی که سالها پیش در یک حادثهی اسرارآمیز ناپدید شده بود.
برادر یونا با صدایی لرزان زمزمه کرد: "این ممکن نیست… تو… تو مُردی!"
زن لبخند تلخی زد. "حقیقت همیشه همون چیزی نیست که فکر میکنی، عزیزم."
اشک در چشمان یونا حلقه زد. "چطور ممکنه؟ چرا تا حالا چیزی ازت نشنیده بودیم؟"
مادرشان آهی کشید. "چون حقیقت خطرناکتر از اون چیزیه که فکر میکنی. اگر بدونی، ممکنه دیگه راه برگشتی نباشه."
جونکوک، که هنوز به زن مشکوک بود، آرام در گوش یونا گفت: "یونا… به حرفاش اعتماد نکن. شاید این یه تله باشه."
اما یونا در آن لحظه فقط به مادرش نگاه میکرد. "ما برای نجات تو هر کاری میکنیم! فقط بهمون بگو چطور میتونیم ببینیمت… واقعی!"
نور برای لحظهای لرزید. انگار که حضور مادرشان در این دنیا موقتی بود. او زمزمه کرد:
"تنها راه اینه که با حقیقت روبهرو بشید. اما مراقب باشید، چون بعضی حقیقتها… ممکنه عشق رو از هم جدا کنن."
نگاه یونا و جونکوک در هم گره خورد. قلب یونا لرزید. "یعنی… قراره چیزی بین ما از هم جدا بشه؟"
زن آرام گفت: "انتخاب با توئه، دخترم. عشق… یا حقیقت؟"
و درست همان لحظه، نور ناگهان درخشید و آنها را در روشنایی خود غرق کرد…
(ادامه دارد…)
دستم شکست
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ'
#Kim_Namjoon #kpop #Bad_boy #Slime
#Kim_Seokjin #BTS #Lalisa_Manoban #Bad_girl
#Min_Yoongi #Black_Pink #Kim_Jenny #Smat
#Jang_Hoseok #Twice #Kim_Jisoo #Dadi
#Park_Jimin #TXT #Rosie_Park #Novel #Tahkok
#Kim_Taehyung #EXO #rubika #profile #Jinkook
#Jang_Jungkook #Itzi #fic #Rubino #Vkook
#کیم_نامجون #بی_تی_اس #بد_بوی #تهکوک
#کیم_سوکجین #بلک_پینک #پسر_بد #اسلایم
#مین_یونگی #توایس #بد_گرل #روبینو #سپ
#جانگ_هوسوک #تی_اکس_تی #دختر_بد #ددی
#پارک_جیمین #اکسو #روبیکا #فیک #پروفایل
#کیم_تهیونگ #ایتزی #ویترین #اسمات #ویکوک
#جانگ_جونگ_کوک #کیپاپ #رمان #جینکوک
#لیسا #نامجون #توییتر
#جنی #جین #رفیق
#جیسو #یونگی #فوتبال
آنها قدمهایشان را سریعتر کردند، قلبهایشان هماهنگ با هم تپش داشت. نور کمکم درخشانتر شد و وقتی به آن نزدیک شدند، چیزی شبیه به دروازهای در میان تاریکی پدیدار شد. دروازهای که از جنس نور بود، اما در دلش، سایههایی مبهم در حرکت بودند.
برادر یونا با تردید ایستاد. "این… این دروازه چیه؟"
یونا آرام دستش را بالا برد و به سمت نور قدمی برداشت، اما قبل از اینکه بتواند لمسش کند، ناگهان صدایی در فضا پیچید. صدایی که قلبش را لرزاند.
"منتظرت بودم، یونا."
یونا از جا پرید. چشمانش از حیرت گشاد شد. صدای زنی آرام و آشنا از درون نور میآمد.
"مامان؟!"
جونکوک اخم کرد و دست یونا را محکم گرفت. "این یه حقهس. باید مراقب باشیم."
اما یونا نفسش بند آمده بود. نور کمکم شکل گرفت و چهرهی زنی مهربان و آشنا در میان آن ظاهر شد. زنی که سالها پیش در یک حادثهی اسرارآمیز ناپدید شده بود.
برادر یونا با صدایی لرزان زمزمه کرد: "این ممکن نیست… تو… تو مُردی!"
زن لبخند تلخی زد. "حقیقت همیشه همون چیزی نیست که فکر میکنی، عزیزم."
اشک در چشمان یونا حلقه زد. "چطور ممکنه؟ چرا تا حالا چیزی ازت نشنیده بودیم؟"
مادرشان آهی کشید. "چون حقیقت خطرناکتر از اون چیزیه که فکر میکنی. اگر بدونی، ممکنه دیگه راه برگشتی نباشه."
جونکوک، که هنوز به زن مشکوک بود، آرام در گوش یونا گفت: "یونا… به حرفاش اعتماد نکن. شاید این یه تله باشه."
اما یونا در آن لحظه فقط به مادرش نگاه میکرد. "ما برای نجات تو هر کاری میکنیم! فقط بهمون بگو چطور میتونیم ببینیمت… واقعی!"
نور برای لحظهای لرزید. انگار که حضور مادرشان در این دنیا موقتی بود. او زمزمه کرد:
"تنها راه اینه که با حقیقت روبهرو بشید. اما مراقب باشید، چون بعضی حقیقتها… ممکنه عشق رو از هم جدا کنن."
نگاه یونا و جونکوک در هم گره خورد. قلب یونا لرزید. "یعنی… قراره چیزی بین ما از هم جدا بشه؟"
زن آرام گفت: "انتخاب با توئه، دخترم. عشق… یا حقیقت؟"
و درست همان لحظه، نور ناگهان درخشید و آنها را در روشنایی خود غرق کرد…
(ادامه دارد…)
دستم شکست
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ'
#Kim_Namjoon #kpop #Bad_boy #Slime
#Kim_Seokjin #BTS #Lalisa_Manoban #Bad_girl
#Min_Yoongi #Black_Pink #Kim_Jenny #Smat
#Jang_Hoseok #Twice #Kim_Jisoo #Dadi
#Park_Jimin #TXT #Rosie_Park #Novel #Tahkok
#Kim_Taehyung #EXO #rubika #profile #Jinkook
#Jang_Jungkook #Itzi #fic #Rubino #Vkook
#کیم_نامجون #بی_تی_اس #بد_بوی #تهکوک
#کیم_سوکجین #بلک_پینک #پسر_بد #اسلایم
#مین_یونگی #توایس #بد_گرل #روبینو #سپ
#جانگ_هوسوک #تی_اکس_تی #دختر_بد #ددی
#پارک_جیمین #اکسو #روبیکا #فیک #پروفایل
#کیم_تهیونگ #ایتزی #ویترین #اسمات #ویکوک
#جانگ_جونگ_کوک #کیپاپ #رمان #جینکوک
#لیسا #نامجون #توییتر
#جنی #جین #رفیق
#جیسو #یونگی #فوتبال
- ۷.۶k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط