رمان از یخ تا آتش
#Part_7
_از اتاق هزار رنگ تو بهتره
+اتاقم خیلیم... باشه باشههه هرچی شما بگی خواهش میکنم من الان حس میکنم هر ثانیه بیشتر قراره زود بمیرم
_وقتی میترسی بامزه تر میشی
+منظورم اینه هر لحظه...
_فهمیدم. میای ولی جوری که من میگم بدون هیچ نافرمانی.
+بله ارباب
از توی کمدش طنابی رو درآورد و نزدیک شد.
_بیا اینجا، زانو بزن
+زانو..
_فقط اطاعت میکنی
+بله ارباب
جلوش زانو زدم و با طناب ها دست و پاهام رو بست و من به سختی میتونستم قدم های کوچیکی بردارم. طناب رو کشید و من چند قدم دنبالش رفتم و سعی میکردم نیوفتم.
_نیازی نیست تمرین کنی بچه، قراره واقعا یه برده باشی پس میتونی بزاری با سر فرود بیای
+چرا اینقدر...
_اینقدر چی؟
+هیچی، مهم نیست. فقط لطفا زودتر منو برگردون اصلا حالم خوب نیست
_اگه دختر خوبی باشی زود تموم میشه
+من نمیخوام بمیرممم
_!... زیادی فیلم ترسناک میبینی؟ میگم "تموم میشه"، این حال بدت رو میگم، نه زندگیت.
خندید و من توی اون شرایط فقط تلاش میکردم غش نکنم. همونجور کشون کشون دنبالش میرفتم و گاهی میوفتادم روی زمین و بدون توجه به هیچی فقط منو میکشوند. یه خانم با موهای بلند و آرایش زیاد و لباس بلند مشکی که کنار دوتا خانم جوون تر نشسته بود بدون اینکه نگاهی بکنه با صدای بلند حرف زد.
-شاهسام اینجا چه خبره دوباره؟
_چیزی نیست مادر. زود تموم میشه
~میشه منم باهاش برم مادر؟
شاهسام با انگشت اشارش تهدید به سمت دختر جوون کرد و ابروشو بالا انداخت.
_فکر مزاحم شدن هم نکن آشغال کوچولو
~مااادر ببین چی میگههه
-شاهسام، خواهرتو اذیت نکن
_پووفف
خانم سوم که اونجا بود با ناز و عشوه به سمت شاهسام اومد و دستشو روی شونش کشید.
﹉درود، تو که احوال پرسی بلد نیستی پسر خاله. فردا شب میای بریم شکار؟ همین اطراف
_سوگل من از تکرار متنفرم. هر شب جواب این سوال احمقانتو میدم و مدام تکرار میکنی. اگه وسط استخر خون باشم و تو اونجا باشی مطمئن باش همشو واست میزارم و میرم. حالا گمشو کارای مهمتری دارم، البته که همه چیز از تو مهمتره ولی این یکی واقعا مهمه.
اون خانم که اسمش سوگل بود با حرص و خجالت برگشت پیش خاله و دختر خالش. اصلا کسی به من کاری نداشت انگار که نبودم. شاهسام منو کشوند توی حیاط و توی اتاقک آخر حیاط انداختم و درو قفل کرد. من از درد بغض کرده بودم و فقط میخواستم زودتر برگردم.
پارت بعدی رو بدون شرط میذارم🍒
بچه ها پارت قبلی حمایت نشد🥲💔
اگه نظری هست کامنت بزارید لطفا✨
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک #فقط_جادو_اضافه_کن #سریال #فیلم #طلسم_شدگان #تینجری #خاطرات_یک_خوناشام #حمایت #انرژی
_از اتاق هزار رنگ تو بهتره
+اتاقم خیلیم... باشه باشههه هرچی شما بگی خواهش میکنم من الان حس میکنم هر ثانیه بیشتر قراره زود بمیرم
_وقتی میترسی بامزه تر میشی
+منظورم اینه هر لحظه...
_فهمیدم. میای ولی جوری که من میگم بدون هیچ نافرمانی.
+بله ارباب
از توی کمدش طنابی رو درآورد و نزدیک شد.
_بیا اینجا، زانو بزن
+زانو..
_فقط اطاعت میکنی
+بله ارباب
جلوش زانو زدم و با طناب ها دست و پاهام رو بست و من به سختی میتونستم قدم های کوچیکی بردارم. طناب رو کشید و من چند قدم دنبالش رفتم و سعی میکردم نیوفتم.
_نیازی نیست تمرین کنی بچه، قراره واقعا یه برده باشی پس میتونی بزاری با سر فرود بیای
+چرا اینقدر...
_اینقدر چی؟
+هیچی، مهم نیست. فقط لطفا زودتر منو برگردون اصلا حالم خوب نیست
_اگه دختر خوبی باشی زود تموم میشه
+من نمیخوام بمیرممم
_!... زیادی فیلم ترسناک میبینی؟ میگم "تموم میشه"، این حال بدت رو میگم، نه زندگیت.
خندید و من توی اون شرایط فقط تلاش میکردم غش نکنم. همونجور کشون کشون دنبالش میرفتم و گاهی میوفتادم روی زمین و بدون توجه به هیچی فقط منو میکشوند. یه خانم با موهای بلند و آرایش زیاد و لباس بلند مشکی که کنار دوتا خانم جوون تر نشسته بود بدون اینکه نگاهی بکنه با صدای بلند حرف زد.
-شاهسام اینجا چه خبره دوباره؟
_چیزی نیست مادر. زود تموم میشه
~میشه منم باهاش برم مادر؟
شاهسام با انگشت اشارش تهدید به سمت دختر جوون کرد و ابروشو بالا انداخت.
_فکر مزاحم شدن هم نکن آشغال کوچولو
~مااادر ببین چی میگههه
-شاهسام، خواهرتو اذیت نکن
_پووفف
خانم سوم که اونجا بود با ناز و عشوه به سمت شاهسام اومد و دستشو روی شونش کشید.
﹉درود، تو که احوال پرسی بلد نیستی پسر خاله. فردا شب میای بریم شکار؟ همین اطراف
_سوگل من از تکرار متنفرم. هر شب جواب این سوال احمقانتو میدم و مدام تکرار میکنی. اگه وسط استخر خون باشم و تو اونجا باشی مطمئن باش همشو واست میزارم و میرم. حالا گمشو کارای مهمتری دارم، البته که همه چیز از تو مهمتره ولی این یکی واقعا مهمه.
اون خانم که اسمش سوگل بود با حرص و خجالت برگشت پیش خاله و دختر خالش. اصلا کسی به من کاری نداشت انگار که نبودم. شاهسام منو کشوند توی حیاط و توی اتاقک آخر حیاط انداختم و درو قفل کرد. من از درد بغض کرده بودم و فقط میخواستم زودتر برگردم.
پارت بعدی رو بدون شرط میذارم🍒
بچه ها پارت قبلی حمایت نشد🥲💔
اگه نظری هست کامنت بزارید لطفا✨
#رمان #رمان_تاریک #Dark_romans #خوناشام #تخیلی #سرگرمی #قرمز #دراکولا #گرگ_و_میش #ونزدی #برام_استوکر #خون #Cherry_red #عاشقانه_تاریک #پروفایل #والپیپر #آهنگ #Dance #رقص #بیوگرافی #عاشقانه #عاشقانه_تاریک #فقط_جادو_اضافه_کن #سریال #فیلم #طلسم_شدگان #تینجری #خاطرات_یک_خوناشام #حمایت #انرژی
- ۶.۵k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط