فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭: ❺❺





صدای شلیک دوباره از انتهای راهرو آمد.

یونگی در را بست و قفل کرد.

«چند نفرن؟»

تهیونگ جواب داد:

«مهم نیست.»

نگاهش روی من ثابت ماند.

«فقط باید از اینجا خارج بشیم.»

نوار هنوز داخل جیبش بود.

اما چیزی در چهره‌اش تغییر کرده بود.

انگار از لحظه‌ای که نامه را خوانده بودم، ذهنش جای دیگری بود.

پرسیدم:

«تهیونگ، اون نامه چی می‌خواست بگه؟»

جواب نداد.

«چرا پدرم نوشته بود چیزی که تو نمی‌دونی به زندگی من مربوطه؟»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«وقتی از اینجا خارج شدیم، بهت می‌گم.»

«نه. همین الان.»

نگاهش سرد شد.

«اینجا جای حرف زدن نیست.»


---

یونگی درِ پشتی اتاق را پیدا کرد.

«از این طرف.»

از راهروی باریکی عبور کردیم.

چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند.

تهیونگ همیشه چند قدم جلوتر از من حرکت می‌کرد، اما هر بار که برمی‌گشتم، می‌دیدم هنوز حواسش به من است.

بالاخره به خروجی رسیدیم.

یونگی در را باز کرد.

هوای بیرون وارد راهرو شد.

اما همان لحظه صدای دکتر کانگ از بلندگو پخش شد:

«تهیونگ، تو هنوز فکر می‌کنی می‌تونی از گذشته فرار کنی؟»

تهیونگ ایستاد.

«کانگ.»

«نوار رو پیدا کردی؟»

تهیونگ دستش را روی جیبش گذاشت.

«دنبالش بودی؟»

«نه.»

صدای خنده‌ی کوتاهی آمد.

«منتظرش بودم.»

یونگی اخم کرد.

«این یعنی چی؟»

کانگ ادامه داد:

«نوار رو پدرت برای تو نگذاشته بود.»

سکوت.

«برای ا/ت گذاشته بود.»

نگاهم به تهیونگ افتاد.

او دیگر هیچ واکنشی نشان نمی‌داد.

فقط آرام گفت:

«برو.»

یونگی گفت:

«تهیونگ—»

«گفتم برو.»


---

چند دقیقه بعد، دوباره داخل ماشین بودیم.

یونگی رانندگی می‌کرد.

من کنار تهیونگ نشسته بودم.

نوار روی صندلی بین ما قرار داشت.

هیچ‌کدام حرف نمی‌زدیم.

بالاخره گفتم:

«پخشش کن.»

تهیونگ به نوار نگاه کرد.

«مطمئنی؟»

«آره.»

نوار را داخل دستگاه گذاشت.

چند ثانیه صدای خش‌خش آمد.

بعد صدای پدرم پخش شد.

«ا/ت... اگر داری این صدا رو می‌شنوی، یعنی تهیونگ آزاد شده.»

نفسم را حبس کردم.

«من مجبور بودم بخشی از حقیقت رو ازت پنهان کنم.»

صدای پدرم آرام بود.

«تهیونگ قرار نبود فقط یک بیمار باشه.»

تهیونگ به جلو خیره شده بود.

«اون قرار بود کلیدی باشه برای رسیدن به شورای سایه.»

یونگی آرام گفت:

«پس B-17...»

صدای پدرم ادامه داد:

«اما چیزی اتفاق افتاد که من پیش‌بینی نکرده بودم.»

چند ثانیه سکوت.

«تهیونگ به تو وابسته شد.»

نگاهم ناخودآگاه به او افتاد.

تهیونگ همچنان ساکت بود.

پدرم گفت:

«و همین وابستگی می‌تونه هم نقطه قوتش باشه، هم بزرگ‌ترین ضعفش.»

نوار تمام شد.


---

ماشین در سکوت به مسیرش ادامه داد.

من به تهیونگ نگاه کردم.

«تو از کی می‌دونستی؟»

«از همین امروز.»

«پس چرا چیزی نگفتی؟»

آرام جواب داد:

«چون نمی‌خواستم بفهمی که از اول، بخشی از این نقشه بودی.»

«و حالا چی؟»

تهیونگ برای چند ثانیه به من نگاه کرد.

«حالا دیگه هیچ نقشه‌ای مهم نیست.»

«چرا؟»

صدایش پایین آمد.

«چون تو برای من دیگه یک اسم توی پرونده نیستی.»

سکوت کردم.

تهیونگ ادامه داد:

«من نمی‌دونم این چیزی که بین ما شکل گرفته اسمش چیه.»

مکث کرد.

«ولی می‌دونم اگه کسی بخواد از تو برای رسیدن به من استفاده کنه، اشتباه کرده.»

یونگی از آینه نگاهی به ما انداخت، اما چیزی نگفت.


---

همان شب، وقتی به پایگاه برگشتیم، یک پیام جدید روی تلفن یونگی ظاهر شد.

او صفحه را به تهیونگ نشان داد.

پیام از شماره‌ای ناشناس بود:

«پرونده B-17 تمام نشده.»

زیر آن یک جمله‌ی دیگر نوشته شده بود:

«مرحله‌ی بعد، مربوط به برادر ا/ت است.»

نگاهم روی صفحه خشک شد.

تهیونگ تلفن را از دست یونگی گرفت.

چهره‌اش برای اولین بار کاملاً جدی شد.

«هیچ‌کس به برادرش نزدیک نمی‌شه.»

یونگی پرسید:

«اگه شورای سایه زودتر حرکت کنه چی؟»

تهیونگ بدون مکث گفت:

«قبل از اینکه بهش برسن، پیداشون می‌کنم.»

و من هنوز نمی‌دانستم...

این پیام قرار است نقطه‌ای باشد که پرونده‌ی B-17 را از یک راز قدیمی، به چیزی شخصی‌تر و خطرناک‌تر تبدیل کند.




---
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۷)

فاصله یک لبخند تا جنون

فاصله یک لبخند تا جنون

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 30تهیونگ هنوز به اسم روی صفحه خیر...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_22فصل یازدهم | ...

....پارت نهم....

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت چهارم | گردنبند «بالاخره پیداش کردیم......

پارت⁴⁹ویو جونگ‌کوکوقتی برگشتیم خونه، هوا کاملاً تاریک شده بو...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط