عشق درسایه سلطنت پارت 286
چشمام رو باز کردم تهیونگ با جدیت و اخم داشت لباس میپوشید..اروم گفتم
مری: کجا میری؟
سریع نگام کرد. یه جورایی انگار هول کرد و انتظار نداشت
الان بیدار شم..اومد جلو..
تهیونگ: میرم جای زود میام عزیزم... تو بخواب..
مری: چه جایی؟
کلافه سر تکون داد و پیشونیم رو بو*سید و گفت
تهیونگ: به جایی.. بخواب...
و رفت بیرون..نگران رفتنش رو نگاه کردم
یعنی کجا میره؟ چرا از بیدار شدنم هول کرد و ترجیه میداد
وقتی خوابم بره و برگرده؟ چیکار میخواد بکنه؟
دل درد شدیدی داشتم..زنگوله کنار تخت رو تکون دادم..
خدمتکاری اومد داخل
مری: یکی از نگهبانهای اعلا حضرت رو خبر کن لطفا...
تعظیم کرد و رفت نگهبان چند دقیقه بعد اومد..
اروم نشستم..
مری: اعلا حضرت کجان؟
سریع نگام کرد..
مری: چیه؟ چرا همچین نگاه میکنی؟ گفته بهم نگی؟
سر پایین انداخت و چیزی نگفت. با غیض گفتم
مری: که این طور میتونی بری
دراز کشیدم و خودم رو با فکر و خیالهای مختلف پر کردم
ساعتی گذشت که صدای در اومد..پشت به در دراز کشیده بودم و چشمام بسته بود..
تخت تكونى خورد و بعد گر*مای ت*نی نزدیک ت*نم و بعد بو*سه ای که به گو*نه ام خورد..
مری: قهرم..
و چشمام رو باز کردم ریز خندید و گفت
تهیونگ: چرا عزیزم؟
مری: کجا رفته بودی؟
نفسش رو پر صدا بیرون داد و گفت
تهیونگ: یه جا که نمیخوام تو بدونی که اذیت بشی..
خودم رو کج کردم و به صورت جدی مهربونش نگاه کردم چشماش رو بست و عصبی گفت
تهیونگ: گر*دن پادشاه ایتالیا رو به خاطر بلا و اوارگی که سر ز*نم اومد و... و از دست دادن بچه ام زدم..
چشمام رو بستم..نمیخواستم تو چشمای تهیونگ نگاه کنم..
اونقدر بغضم رو پوشوندم و چشمام رو بسته نگه داشتم که خوابم برد..
وقتی چشمام رو باز کردم تهیونگ رو صندلی کنار تختم
نشسته بود و برگه هایی رو تو دست داشت و میخوند..
مری: چه میکنی مرد من؟
سریع سر بلند کرد و لبخند مهربون و پرعشقی بهم زد و برگه هاش رو کنار گذاشت و اومد رو تخت نشست و دستی رو صورتم کشید و گفت
تهیونگ:امروز سرحال به نظر میرسی خانوم من..
ریشش رو زده بود..با ذوق لبخند زدم و تو جام نشستم..
حالم خیلی بهتر بود..سرم رو جلو بردم و گو*نه اش و عمیق و طولانی بو*سیدم..
تهیونگ: آخ... ای جوونم
و دستی به موهام کشید و خندید..خودم رو عقب کشیدم
چشماش شاد و خندون بود و با عشق و مهربون نگام میکرد..
صورتم رو ناز کرد..باز گو*نه اش رو بو*سیدم..
خندید و گر*دنم رو بو*سید..
تهیونگ: خوشحالم که حالت داره خوبه میشه عروسک من... سر حالی.. هیچی قشنگ تر و شیرین تر از این برام نیست...
مری: کجا میری؟
سریع نگام کرد. یه جورایی انگار هول کرد و انتظار نداشت
الان بیدار شم..اومد جلو..
تهیونگ: میرم جای زود میام عزیزم... تو بخواب..
مری: چه جایی؟
کلافه سر تکون داد و پیشونیم رو بو*سید و گفت
تهیونگ: به جایی.. بخواب...
و رفت بیرون..نگران رفتنش رو نگاه کردم
یعنی کجا میره؟ چرا از بیدار شدنم هول کرد و ترجیه میداد
وقتی خوابم بره و برگرده؟ چیکار میخواد بکنه؟
دل درد شدیدی داشتم..زنگوله کنار تخت رو تکون دادم..
خدمتکاری اومد داخل
مری: یکی از نگهبانهای اعلا حضرت رو خبر کن لطفا...
تعظیم کرد و رفت نگهبان چند دقیقه بعد اومد..
اروم نشستم..
مری: اعلا حضرت کجان؟
سریع نگام کرد..
مری: چیه؟ چرا همچین نگاه میکنی؟ گفته بهم نگی؟
سر پایین انداخت و چیزی نگفت. با غیض گفتم
مری: که این طور میتونی بری
دراز کشیدم و خودم رو با فکر و خیالهای مختلف پر کردم
ساعتی گذشت که صدای در اومد..پشت به در دراز کشیده بودم و چشمام بسته بود..
تخت تكونى خورد و بعد گر*مای ت*نی نزدیک ت*نم و بعد بو*سه ای که به گو*نه ام خورد..
مری: قهرم..
و چشمام رو باز کردم ریز خندید و گفت
تهیونگ: چرا عزیزم؟
مری: کجا رفته بودی؟
نفسش رو پر صدا بیرون داد و گفت
تهیونگ: یه جا که نمیخوام تو بدونی که اذیت بشی..
خودم رو کج کردم و به صورت جدی مهربونش نگاه کردم چشماش رو بست و عصبی گفت
تهیونگ: گر*دن پادشاه ایتالیا رو به خاطر بلا و اوارگی که سر ز*نم اومد و... و از دست دادن بچه ام زدم..
چشمام رو بستم..نمیخواستم تو چشمای تهیونگ نگاه کنم..
اونقدر بغضم رو پوشوندم و چشمام رو بسته نگه داشتم که خوابم برد..
وقتی چشمام رو باز کردم تهیونگ رو صندلی کنار تختم
نشسته بود و برگه هایی رو تو دست داشت و میخوند..
مری: چه میکنی مرد من؟
سریع سر بلند کرد و لبخند مهربون و پرعشقی بهم زد و برگه هاش رو کنار گذاشت و اومد رو تخت نشست و دستی رو صورتم کشید و گفت
تهیونگ:امروز سرحال به نظر میرسی خانوم من..
ریشش رو زده بود..با ذوق لبخند زدم و تو جام نشستم..
حالم خیلی بهتر بود..سرم رو جلو بردم و گو*نه اش و عمیق و طولانی بو*سیدم..
تهیونگ: آخ... ای جوونم
و دستی به موهام کشید و خندید..خودم رو عقب کشیدم
چشماش شاد و خندون بود و با عشق و مهربون نگام میکرد..
صورتم رو ناز کرد..باز گو*نه اش رو بو*سیدم..
خندید و گر*دنم رو بو*سید..
تهیونگ: خوشحالم که حالت داره خوبه میشه عروسک من... سر حالی.. هیچی قشنگ تر و شیرین تر از این برام نیست...
- ۷۶.۶k
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط