(عشق از آینده پارت۲)

سلام من دامیان دزموند هستم الان۱۴ سال سن دارم و توی مدرسه ی ایدن درس میخونم از وقتی ۶سالم بود یه دختره رو که میدیدم (آنیا رو میگه) گوشهام سرخ میشدن و تپش قلبم هم میرفت بالا
&
&
&
از زبان دامیان^
سوار ماشین شدم داشتم توی راه به این فکر میکردم که امسال چطوری قراره دووم بیارم

(*امسال دختر خاله و پسر خاله ی دامیان هم میومدن ایدن که دامیان ازشون بیزار بود ولی بخواطر مادرش با اونا خوب رفتار میکرد)

از نگاه آنیا^
دیدم پسر دوم اومده وبه بکی گفتم:

آنیا: بکی امیدوارم امسال با اون توی کلاس نیفتیم

بکی: دقیقا باهات موافقم ولی..آنیا یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده

آنیا: چی هست؟

بکی:تو خیلی دوست داشتی با دامیان دوست بشی الان ازش بیزاری.....چرا؟!

آنیا: چون...چون...((نمیتونم بهش بگم که بخواطر ماموریت استریکیس بوده))

*آقا یه لحظه
ماموریت استریکس تموم شده دامیان از پدرش بیزاره و خوانواده ی فورجر واقعی شده البته هنوز هویت های همو نمیدونن

آنیا: آنیا اون موقع کوچیک و احمق بوده

بکی: آها..

آنیا: ذهن بکی رو خوندم

بکی : ---یهو چی شد؟؟

*بچه ها سه تا منفی به معنی فکر کردن هست

اون آقا ریش بزی هه (مابهش میگیم$)

$: بچه ها لطفا به ترتیب سر صف کلاسیتون قرار بگیرید

کلاس اول.........
کلاس دوم............
کلاس سوم....
آنیا منتظر کلاس چهارم بود....
دیدگاه ها (۱)

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

طلسم چشای بانمکت/p22/فصل۲

P13F2الان سه روز میگذره و انیا حالش خوب شده ویو تو مدرسه هند...

پارت ۹ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو نویسندهدامیل : چیشد میاد انی...

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط