🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت 🖤
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت 🖤
پارت ۱ | «مهمان ناخوانده»
ساعت نزدیک یازده شب بود.
عمارت بزرگ و مدرن جونگکوک در سکوت فرو رفته بود. اعضای گروه دور میز نشسته بودند و دربارهی یک معاملهی مهم صحبت میکردند.
نامجون پروندهای را روی میز گذاشت.
— این محموله فردا صبح میرسه. باید مسیر انتقالش رو—
دینگ!
صدای زنگ در، وسط حرفش پیچید.
همه ساکت شدند.
جیمین به ساعت نگاه کرد.
— این موقع شب؟
یونگی ابرو بالا انداخت.
— منتظر کسی بودیم؟
جونگکوک بدون اینکه از جایش بلند شود، گفت:
— نه.
هوسوک از جا بلند شد.
— من میرم ببینم کیه.
چند ثانیه بعد صدایش از ورودی آمد:
— جونگکوک... بهتره خودت بیای.
جونگکوک با اخم از جا بلند شد و بقیه هم پشت سرش راه افتادند.
وقتی در باز شد، همه برای چند لحظه خشکشـان زد.
پشت در...
یک دختر بچهی یازدهساله ایستاده بود.
موهایش کمی بههمریخته بود، یک کولهی کوچک روی دوشش داشت و با اعتمادبهنفس کامل به هفت مرد روبهرویش نگاه میکرد.
جین آرام گفت:
— بچه؟
جیا دست به سینه شد.
— نه، فضانوردم. 🚀
جیمین فوراً خندهاش گرفت.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
جیا شانه بالا انداخت.
— اومدم خونه.
جونگکوک اخم کرد.
— اینجا خونهی تو نیست.
جیا با خونسردی جواب داد:
— خب از امشب هست.
سکوت.
تهیونگ زیر لب گفت:
— من از همین الان دوستش دارم. 😂
جونگکوک نگاه تندی به او انداخت.
— تهیونگ.
جیا جلو آمد، از کنار جونگکوک رد شد و وارد عمارت شد.
— خب... اتاق من کجاست؟
جونگکوک با ناباوری پشت سرش را نگاه کرد.
— وایسا ببینم! تو اصلاً کی هستی؟!
پارت ۱ | «مهمان ناخوانده»
ساعت نزدیک یازده شب بود.
عمارت بزرگ و مدرن جونگکوک در سکوت فرو رفته بود. اعضای گروه دور میز نشسته بودند و دربارهی یک معاملهی مهم صحبت میکردند.
نامجون پروندهای را روی میز گذاشت.
— این محموله فردا صبح میرسه. باید مسیر انتقالش رو—
دینگ!
صدای زنگ در، وسط حرفش پیچید.
همه ساکت شدند.
جیمین به ساعت نگاه کرد.
— این موقع شب؟
یونگی ابرو بالا انداخت.
— منتظر کسی بودیم؟
جونگکوک بدون اینکه از جایش بلند شود، گفت:
— نه.
هوسوک از جا بلند شد.
— من میرم ببینم کیه.
چند ثانیه بعد صدایش از ورودی آمد:
— جونگکوک... بهتره خودت بیای.
جونگکوک با اخم از جا بلند شد و بقیه هم پشت سرش راه افتادند.
وقتی در باز شد، همه برای چند لحظه خشکشـان زد.
پشت در...
یک دختر بچهی یازدهساله ایستاده بود.
موهایش کمی بههمریخته بود، یک کولهی کوچک روی دوشش داشت و با اعتمادبهنفس کامل به هفت مرد روبهرویش نگاه میکرد.
جین آرام گفت:
— بچه؟
جیا دست به سینه شد.
— نه، فضانوردم. 🚀
جیمین فوراً خندهاش گرفت.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
جیا شانه بالا انداخت.
— اومدم خونه.
جونگکوک اخم کرد.
— اینجا خونهی تو نیست.
جیا با خونسردی جواب داد:
— خب از امشب هست.
سکوت.
تهیونگ زیر لب گفت:
— من از همین الان دوستش دارم. 😂
جونگکوک نگاه تندی به او انداخت.
— تهیونگ.
جیا جلو آمد، از کنار جونگکوک رد شد و وارد عمارت شد.
— خب... اتاق من کجاست؟
جونگکوک با ناباوری پشت سرش را نگاه کرد.
— وایسا ببینم! تو اصلاً کی هستی؟!
- ۱.۳k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط