فیک کوک(عشق خونی))Part2
از زبون ا/ت
ما به پادشاه احترام گذاشتیم و بعد پادشاه گفت
پادشاه:شما فعلا برین تو اتاقتون و سعی کنید زودتر بچه دار شید باشه
کوک:بله پدر
از زبون کوک
رفتیم تو اتاقمون به ا/ت گفتم
کوک:ما خوناشام ها وقتی اون کار رو انجام میدیم روی لب مردا خون میوفته
ا/ت:حالا چیکار کنیم
کوک:به نظرم کاری رو بکنیم که پدرم گفت
ا/ت:خب من واسه یه عمر زندگی با تو باید اماده شم دیگه پس........
کوک:واقعا موافقی.
ا/ت:نه،اما چیکار کنیم
کوک:بیا بریم بیرون حالا یه چرخ توی جنگل بزنیم.
ا/ت:باشه
از زبون نویسنده
رفتن تو جنگل که داشتن قدم میزدن یهو....
به کوک تیر خورد تیر سمی.
ا/ت:کوک پاشو اونا کی بودن
کوک:اونا چون من چون باشاهزاده لارا ازدواج نکردم بهم تیر زدن.
ا/ت:زندهدمیمونی
کوک:اره ولی چون تیر سمی یه خوناشام باید ذهر دندوناش رو به گردنم بزنه تا خوب بشم
ا/ت:من نمیتونم اینکا رو بکنم
کوک:پس من میمیرم
ا/ت:خدانکنه، باشه انجام میدم ولی فقط بخاطر عشقم به تو(یهو از زبونش دراومد و هر دو خشکشون زده بود
کوک:چی...ی
ا/ت:خب از دهنم در اومد ولی اذت خوشم میاد واقعا
کوک:خب ولی من عاشقتم(بعدش لباش رو به لباش گذاشت)
ا/ت: ا/ت هم همکاری کرد(ولم کن باد ذهر دندونام رو بزنم بهت
کوک:باشه ولی رفتیم قلعه نمیتونی از دستم فرار کنی
از زبون ا/ت
دندونام رو فرو کردم تو دندونام ولی حس کردم یه خورده کج گذاشتم.
کوک:الانا خوب میشم
۱ساعت بعد
ا/ت:کوک زخمش خوب شد کاملا
کوک:میشه صدات کنم عشقم
ا/ت:اره
از زبون نویسنده
داشتن راه میرفتن که کوک لیز خورد افتاد رو ا/ت
ا/ت:یه حسی داشتم بهش دوسداشتم لباش رو محکم ببوس قلبم هم تند تند میزد
کوک:نمیدونم قلب من تند تند میزد ولی قلب اون هم تند تند میزد،الان فهمیدم عشق چه شکلی وقتی نگاهش میکنی دلت می خواد ببوسیش و قلبت تند تند میزنه خلاصه تجربه کردم
ا/ت:اممم دیگه بهتره پاشیم
کوک:باشه عشقم
ا/ت:خجالت زدم نکن(خنده ی خجالتب)
کوک:چقدر خندت قشنگه
ا/ت:چی، ما فعلا باید تو فکر حرف پدرت باشیم
کوک:اها.. ببخشید اقلم سر جاش نیست، اره
ا/ت:مجبوریم.......
کوک:اره فکر کنم
از زبون نویسنده
رفتن تو قلعه تو اتاقشون کوک لباسش رو دراورد ا/ت هم همینطور
بعد از۱ساعت بعد از زبون کوک
کوک:خوب بود اما چرا تخت خونی نشد
ا/ت:اره .....
کوک:به نظرم خیلی باحال بود مگه نه
ا/ت:کوک باز داری خجالت زدم میکنی یا
کوک:اااا تو داری میگی مگه تو نبودی میگفتی اه اه اه بیشتر
ا/ت:الاناست با مشت بزنمتا
کوک:بزن اونم قشنگه برام
از زبون نویسنده
چون رو لب کوک عصر نداشت خون رو مالیدن رو لب کوک تا تابلو نشه
رفتن پیش پادشاه
پادشاه:پسرم افرین که به قولم عمل کردین
کوک:مگه میشه عمل نکنیم پدر
پایان این پارت
ما به پادشاه احترام گذاشتیم و بعد پادشاه گفت
پادشاه:شما فعلا برین تو اتاقتون و سعی کنید زودتر بچه دار شید باشه
کوک:بله پدر
از زبون کوک
رفتیم تو اتاقمون به ا/ت گفتم
کوک:ما خوناشام ها وقتی اون کار رو انجام میدیم روی لب مردا خون میوفته
ا/ت:حالا چیکار کنیم
کوک:به نظرم کاری رو بکنیم که پدرم گفت
ا/ت:خب من واسه یه عمر زندگی با تو باید اماده شم دیگه پس........
کوک:واقعا موافقی.
ا/ت:نه،اما چیکار کنیم
کوک:بیا بریم بیرون حالا یه چرخ توی جنگل بزنیم.
ا/ت:باشه
از زبون نویسنده
رفتن تو جنگل که داشتن قدم میزدن یهو....
به کوک تیر خورد تیر سمی.
ا/ت:کوک پاشو اونا کی بودن
کوک:اونا چون من چون باشاهزاده لارا ازدواج نکردم بهم تیر زدن.
ا/ت:زندهدمیمونی
کوک:اره ولی چون تیر سمی یه خوناشام باید ذهر دندوناش رو به گردنم بزنه تا خوب بشم
ا/ت:من نمیتونم اینکا رو بکنم
کوک:پس من میمیرم
ا/ت:خدانکنه، باشه انجام میدم ولی فقط بخاطر عشقم به تو(یهو از زبونش دراومد و هر دو خشکشون زده بود
کوک:چی...ی
ا/ت:خب از دهنم در اومد ولی اذت خوشم میاد واقعا
کوک:خب ولی من عاشقتم(بعدش لباش رو به لباش گذاشت)
ا/ت: ا/ت هم همکاری کرد(ولم کن باد ذهر دندونام رو بزنم بهت
کوک:باشه ولی رفتیم قلعه نمیتونی از دستم فرار کنی
از زبون ا/ت
دندونام رو فرو کردم تو دندونام ولی حس کردم یه خورده کج گذاشتم.
کوک:الانا خوب میشم
۱ساعت بعد
ا/ت:کوک زخمش خوب شد کاملا
کوک:میشه صدات کنم عشقم
ا/ت:اره
از زبون نویسنده
داشتن راه میرفتن که کوک لیز خورد افتاد رو ا/ت
ا/ت:یه حسی داشتم بهش دوسداشتم لباش رو محکم ببوس قلبم هم تند تند میزد
کوک:نمیدونم قلب من تند تند میزد ولی قلب اون هم تند تند میزد،الان فهمیدم عشق چه شکلی وقتی نگاهش میکنی دلت می خواد ببوسیش و قلبت تند تند میزنه خلاصه تجربه کردم
ا/ت:اممم دیگه بهتره پاشیم
کوک:باشه عشقم
ا/ت:خجالت زدم نکن(خنده ی خجالتب)
کوک:چقدر خندت قشنگه
ا/ت:چی، ما فعلا باید تو فکر حرف پدرت باشیم
کوک:اها.. ببخشید اقلم سر جاش نیست، اره
ا/ت:مجبوریم.......
کوک:اره فکر کنم
از زبون نویسنده
رفتن تو قلعه تو اتاقشون کوک لباسش رو دراورد ا/ت هم همینطور
بعد از۱ساعت بعد از زبون کوک
کوک:خوب بود اما چرا تخت خونی نشد
ا/ت:اره .....
کوک:به نظرم خیلی باحال بود مگه نه
ا/ت:کوک باز داری خجالت زدم میکنی یا
کوک:اااا تو داری میگی مگه تو نبودی میگفتی اه اه اه بیشتر
ا/ت:الاناست با مشت بزنمتا
کوک:بزن اونم قشنگه برام
از زبون نویسنده
چون رو لب کوک عصر نداشت خون رو مالیدن رو لب کوک تا تابلو نشه
رفتن پیش پادشاه
پادشاه:پسرم افرین که به قولم عمل کردین
کوک:مگه میشه عمل نکنیم پدر
پایان این پارت
- ۲۸.۳k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط