خاطرات ناتمام
خاطرات ناتمام
Part3
(Soyi)
تا به حال تا این حد بهش نزدیک نبودم...
اونقدری که استشمام بوی عطرش باعث سوزش گلوم بشه!
قلبم دیوونه وار میتپید.. از استرسی که حتی نمیدونم دلیل و منشأ ش چیه..؟
قدم هاشو به سمت کاناپهٔ راحتیش حرکت داد و منو روش نشوند...
و بعد با فاصله ازم ایستاد و دستاشو داخل جیب کت بلندش کرد
_این اتفاق دیگه تکرار نمیشه..! پس سعی نکن سوء استفاده کنی!
راه اتاقشو در پیش گرفت و من با نگاهم بدرقه اش کردم...
ازون جایی که انقد با تشر حرفشو زد ، میشه دوتا برداشت ازش کرد..
یا منظورش از «این اتفاق » راه دادنم تو خونشه... یا لمسیه که بینمون شکل گرفت..
درهر صورت هیچکدومش دیگه اتفاق نمیوفته!
بی حوصله روی کاناپه دراز شدم و گوشی رو از تو جیبم بیرون اوردم...
صفحه اشو که روشن کردم شماره جونگ هه که درحال تماس گرفتن بود روی صفحه نمایان شد...
همین که جواب دادم صدای نگرانش توی گوشم پیچید:
_سویی.. خوبی؟ کجایی؟ چرا جواب نمیدادی؟ نگران شدم..
نیمچه لبخندی گوشه لبم نقش بست:
+خب.. اول جواب کدوم سوالتو بدم؟
_اول بگو خوبی؟
زیر لب (خوبم) گفتم و پلکای خسته امو روی هم گذاشتم...
_چرا تلفنتو جواب نمیدادی؟ میدونی چند بار زنگ زدم؟
این آدم حتی رفتاره تندشم ملایم و آروم بود...
+شرمنده ، گوشیم رو بی صدا بود فرصت نکردم ببینم
سکوت کردم و منتظر شدم تا سواله بعدشو بپرسه...
_اتفاقی که نیوفتاد نه؟
بین دو راهی اینکه بهش بگم چه اتفاقی افتاده یا نه ، انتخاب کردم حقیقتو بهش بگم:
+با موتور زمین خوردم ولی خوبم..
صداش دوباره مثل قبل رنگ نگرانی گرفت..
_تو... میگی با موتور خوردی زمین؟؟! ... مطمئنی حالت خوبه؟؟ صدمه ندیدی؟؟
+واقعا میگم ... فقط یکم کوفتگیه که به مرور خوب میشه...
_چجوری رقیبت ندیدت؟ گفت کل مسیرو برگشته اما نبودی.
+ اون جلوتر بود و ندید... موتورمم تحویل امداد دادم تا تعمیرش کنن .. کلش یک ربعم طول نکشید ، شاید بخاطر همون وقتی برگشته ندیدتم
دوباره سکوت کرد...
جوری که مشخص بود کلی سوال داره اما سعی میکرد همشو نپرسه تا مبادا کنترل گر بنظر نرسه شخصیتش رو خیلی شیرین و جذاب نشون میداد...
بالاخره بعد از کمی مکث گفت:
_حقیقتا وقتی رقیبت گفت نیستی تا حدودی خیالم راحت شد چون فکر میکردم بیخیال شرطی که گذاشتی شدی... ولی بعد که دیدم در دسترس نیستی تا حدی نگرانم کرد که پا شدم اومدم دم خونتون
همین که اینو شنیدم چشمام با شدت باز شد و نیم خیز شدم:
+جدی میگی؟ الان واقعا جدی ای؟ الان دم در خونمونی؟؟
_شماره دیگه ای ازت نداشتم و خب تنها راه فهمیدن حالت همین بود...
کامل نشستمو موهامو کنار زدم:
+وای پسر تو معرکه ای... این همه محبتتو چجوری باید جبران کرد؟
خنده کوچیکش کاملا از پشت گوشی مشخص بود:
_جبران؟ همین که ببینم سالمی کافیه.
+حیف شد چون الان خونه نیستم...
درحال فکر کردن بودم که به دروغ بگم کجا موندم ، که صداش رشته افکارمو پاره کرد:
_ نمیپرسم کجایی چون به من مربوط نیست؛ ولی فردا عصر اماده باش میام دنبالت...
+فردا باشگاه نداری؟!
_کنسل شد...
+اوکی... و راستی... به کسی که امشب رقیبم بود بگو ، ایندفعه که دردسر درست کردم ولی یه دفعه دیگه جبران میکنم با هر قانونی که اون بخواد..
نفس کلافه ای کشید:
_دفعه بعدی وجود نداره سویی.. تو باعث دردسر نشدی ... و نمیخوام بشنوم دوباره مسابقه دادی.. فهمیدی؟
Part3
(Soyi)
تا به حال تا این حد بهش نزدیک نبودم...
اونقدری که استشمام بوی عطرش باعث سوزش گلوم بشه!
قلبم دیوونه وار میتپید.. از استرسی که حتی نمیدونم دلیل و منشأ ش چیه..؟
قدم هاشو به سمت کاناپهٔ راحتیش حرکت داد و منو روش نشوند...
و بعد با فاصله ازم ایستاد و دستاشو داخل جیب کت بلندش کرد
_این اتفاق دیگه تکرار نمیشه..! پس سعی نکن سوء استفاده کنی!
راه اتاقشو در پیش گرفت و من با نگاهم بدرقه اش کردم...
ازون جایی که انقد با تشر حرفشو زد ، میشه دوتا برداشت ازش کرد..
یا منظورش از «این اتفاق » راه دادنم تو خونشه... یا لمسیه که بینمون شکل گرفت..
درهر صورت هیچکدومش دیگه اتفاق نمیوفته!
بی حوصله روی کاناپه دراز شدم و گوشی رو از تو جیبم بیرون اوردم...
صفحه اشو که روشن کردم شماره جونگ هه که درحال تماس گرفتن بود روی صفحه نمایان شد...
همین که جواب دادم صدای نگرانش توی گوشم پیچید:
_سویی.. خوبی؟ کجایی؟ چرا جواب نمیدادی؟ نگران شدم..
نیمچه لبخندی گوشه لبم نقش بست:
+خب.. اول جواب کدوم سوالتو بدم؟
_اول بگو خوبی؟
زیر لب (خوبم) گفتم و پلکای خسته امو روی هم گذاشتم...
_چرا تلفنتو جواب نمیدادی؟ میدونی چند بار زنگ زدم؟
این آدم حتی رفتاره تندشم ملایم و آروم بود...
+شرمنده ، گوشیم رو بی صدا بود فرصت نکردم ببینم
سکوت کردم و منتظر شدم تا سواله بعدشو بپرسه...
_اتفاقی که نیوفتاد نه؟
بین دو راهی اینکه بهش بگم چه اتفاقی افتاده یا نه ، انتخاب کردم حقیقتو بهش بگم:
+با موتور زمین خوردم ولی خوبم..
صداش دوباره مثل قبل رنگ نگرانی گرفت..
_تو... میگی با موتور خوردی زمین؟؟! ... مطمئنی حالت خوبه؟؟ صدمه ندیدی؟؟
+واقعا میگم ... فقط یکم کوفتگیه که به مرور خوب میشه...
_چجوری رقیبت ندیدت؟ گفت کل مسیرو برگشته اما نبودی.
+ اون جلوتر بود و ندید... موتورمم تحویل امداد دادم تا تعمیرش کنن .. کلش یک ربعم طول نکشید ، شاید بخاطر همون وقتی برگشته ندیدتم
دوباره سکوت کرد...
جوری که مشخص بود کلی سوال داره اما سعی میکرد همشو نپرسه تا مبادا کنترل گر بنظر نرسه شخصیتش رو خیلی شیرین و جذاب نشون میداد...
بالاخره بعد از کمی مکث گفت:
_حقیقتا وقتی رقیبت گفت نیستی تا حدودی خیالم راحت شد چون فکر میکردم بیخیال شرطی که گذاشتی شدی... ولی بعد که دیدم در دسترس نیستی تا حدی نگرانم کرد که پا شدم اومدم دم خونتون
همین که اینو شنیدم چشمام با شدت باز شد و نیم خیز شدم:
+جدی میگی؟ الان واقعا جدی ای؟ الان دم در خونمونی؟؟
_شماره دیگه ای ازت نداشتم و خب تنها راه فهمیدن حالت همین بود...
کامل نشستمو موهامو کنار زدم:
+وای پسر تو معرکه ای... این همه محبتتو چجوری باید جبران کرد؟
خنده کوچیکش کاملا از پشت گوشی مشخص بود:
_جبران؟ همین که ببینم سالمی کافیه.
+حیف شد چون الان خونه نیستم...
درحال فکر کردن بودم که به دروغ بگم کجا موندم ، که صداش رشته افکارمو پاره کرد:
_ نمیپرسم کجایی چون به من مربوط نیست؛ ولی فردا عصر اماده باش میام دنبالت...
+فردا باشگاه نداری؟!
_کنسل شد...
+اوکی... و راستی... به کسی که امشب رقیبم بود بگو ، ایندفعه که دردسر درست کردم ولی یه دفعه دیگه جبران میکنم با هر قانونی که اون بخواد..
نفس کلافه ای کشید:
_دفعه بعدی وجود نداره سویی.. تو باعث دردسر نشدی ... و نمیخوام بشنوم دوباره مسابقه دادی.. فهمیدی؟
- ۳۶۷
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط