63
پارت ۶۳ – فصل اول فیک «درون تاریکی، نام او»
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، اسمات آرام و احساسی)
---
[ساعت ۱۱:۱۵ صبح – اتاق خواب اصلی – داخل عمارت]
نفسهای سنگینشون اتاق رو پر کرده بود. نور کمرنگی از پنجره افتاده بود روی بدن برهنهی ات که زیر ملحفه پنهون شده بود. جونگکوک کنار تخت نشسته بود، با نگاه عمیقش، هر گوشهی صورتش رو میخوند.
انگار باورش نمیشد این دختر، همونیه که قراره بازی قدرتش رو به هم بریزه. یا شاید... همونیه که براش، حاضره تمام قدرتش رو کنار بذاره.
ات زمزمه کرد:
ـ «فکر نمیکردم یه روز توی تخت یه رئیس مافیا بیدار شم، در حالی که اون داره به من زل میزنه... نه برای شک، نه برای تهدید، فقط... واسه عشق.»
جونگکوک دستش رو آروم روی گردن ات کشید، شستش رو از روی استخون ترقوهاش رد کرد و زمزمه کرد:
ـ «اگه عشق باشه، بهت رحم نمیکنم.»
ات خندید. خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
ـ «تو از اولم رحم نکردی... ولی من تسلیم شدم.»
جونگکوک خم شد، لبهاش رو روی گردن ات گذاشت، همزمان با دستش ملحفه رو عقب زد. پوستش رو بوسید. هر بوسهاش مثل اعتراف بود. اعترافی از جنس گناه، ولی بینهایت خواستنی.
صدای نفس ات برید. دستش لای موهای جونگکوک رفت و کشیدش بالا.
ـ «دلم میخواد از اینجا فرار کنم، ولی تو دنیای تو، من فقط میتونم... بمونم.»
جونگکوک به چشماش نگاه کرد.
ـ «و من فقط وقتی زندهام که تو اینجایی.»
اون شب، بدنهاشون حرف زدن. مثل اعتراف، مثل سوگند. آروم، اما بیرحم. خواستن همدیگه رو با همهی زخمها، همهی ترسها.
---
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، اسمات آرام و احساسی)
---
[ساعت ۱۱:۱۵ صبح – اتاق خواب اصلی – داخل عمارت]
نفسهای سنگینشون اتاق رو پر کرده بود. نور کمرنگی از پنجره افتاده بود روی بدن برهنهی ات که زیر ملحفه پنهون شده بود. جونگکوک کنار تخت نشسته بود، با نگاه عمیقش، هر گوشهی صورتش رو میخوند.
انگار باورش نمیشد این دختر، همونیه که قراره بازی قدرتش رو به هم بریزه. یا شاید... همونیه که براش، حاضره تمام قدرتش رو کنار بذاره.
ات زمزمه کرد:
ـ «فکر نمیکردم یه روز توی تخت یه رئیس مافیا بیدار شم، در حالی که اون داره به من زل میزنه... نه برای شک، نه برای تهدید، فقط... واسه عشق.»
جونگکوک دستش رو آروم روی گردن ات کشید، شستش رو از روی استخون ترقوهاش رد کرد و زمزمه کرد:
ـ «اگه عشق باشه، بهت رحم نمیکنم.»
ات خندید. خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
ـ «تو از اولم رحم نکردی... ولی من تسلیم شدم.»
جونگکوک خم شد، لبهاش رو روی گردن ات گذاشت، همزمان با دستش ملحفه رو عقب زد. پوستش رو بوسید. هر بوسهاش مثل اعتراف بود. اعترافی از جنس گناه، ولی بینهایت خواستنی.
صدای نفس ات برید. دستش لای موهای جونگکوک رفت و کشیدش بالا.
ـ «دلم میخواد از اینجا فرار کنم، ولی تو دنیای تو، من فقط میتونم... بمونم.»
جونگکوک به چشماش نگاه کرد.
ـ «و من فقط وقتی زندهام که تو اینجایی.»
اون شب، بدنهاشون حرف زدن. مثل اعتراف، مثل سوگند. آروم، اما بیرحم. خواستن همدیگه رو با همهی زخمها، همهی ترسها.
---
- ۸.۷k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط