آوای شب
پارت ۱۳
موقعیت: شام
ویو نویسنده
دامیان کنار انیا نشسته بود و غذایش را با آرامش و بی نقص می خورد اَما انیا انقدر گشنگی کشیده بود که کمی سریع می خورد، دامیان سرش را بالا اورد و دید انیا با گونه هایی پر از غذا به دامیان نگاه کرد و بعد آرام غذا در گلویش نشاند
دامیان خنده ی ریزی کرد و گفت : عزیزم یواشتر - انیا: معذرت میخوام 😢 ( انیا خودشو جمع کرد) دامیان: نه من معذرت میخوام ، که زود تر پیدات نکردم
انیا: راستش تقصیر انیاِ اس ، انیا شما را توی دردسر انداخته ، انیا خیلی معذرت میخواد ، ای کاش انیا توی زندگی شما نبو- دامیان انیا رو بغل کرد دامیان: اصلا این حرف نزن ، تو بهترین همسر برای منی ، تمام زندگیم هستی، بهت قول میدم اگه هرکسی گریه ات بندازه خودم با دستام می کشمش . انیا خودش را در آغوش دامیان نهان کرد همانند گُلی که به ریشه وابسته باشد و در باد ، توفان در کنار هم ایستاده اند و پایدارند
....
۵ دقیقه بعد
دامیان: انیا ، عزیزم من فردا شب مراسم رقص و آشنایی درباره ملکه ی اینده یعنی تو برگذار کردیم پس خدمتکارا های تو و دستیارا کمکت می کنن
انیا : چشم
دامیان گونه اش را کمی نیشگون گرفت وگفت: افرین (⌒_⌒)
موقعیت : فردا
ویو انیا
صبح بیدار شدم که خدمتکار گفت : صبحتون بخیر ، بعد از صبحانه تمام اداب و رسوم یک ملکه رو یاد می گیرید
انیا: چشم خانم
بعد صبحانه ، آداب و رسوم چای خوردن و غذا خوردن در مهمونی یادم داد ، خوب بودم بعد رسم چای رقص رو یادم داد
استاد رقص: بانوی من ارباب اجازه نمیدن با مردی جز خودشون برقصید پس من بهتون یاد می دهم .......
خسته نیستم چون از وقتی پیش پدر ، مادرم و خواهرم بودم چون زیادی کار می کردم خسته گی برام معنی نداشت و نخواهد داشت .....
برای استراحت کمی در محوطه های قصر گشتم و انجا .... خانومی رو دیدم اصلا اشنا نبود کمی نزدیک شدم و با هیجان دستمو گرفت و گفت: دامیانو می شناسی؟ انیا: بله اون همسرمه
_تویی عروس گلم ، من ملیندا دزموند مادر دامیان دزموند هستم( کمی خم شد ) انیا: این کار برای چیه ؟ شما هم جزویی از خانواده ی من هستید نباید انقدر خودتون به زحمت بندازید
ملیندا: مرسی ، عزیزم خیلی مهربونی
انیا : نه ، این شما این که مهربونید
بعد از چند دقیقه حرف
ملیندا : عزیزم میدونی دامیان خیلی منزوی و درونگراست اگر میبینی خیلی پیشت جدیه بهت علاقه ندار-
انیا: نه اتفاقاً بر عکس پیش من گربه پشمالوعه ..... اووو بب...خشید
میلندا شوکه شده چون دامیان هیچ وقت این اخلاق رو جلو خانوادش و جایی دیگه اینطور نیست
انیا: سرورم خوبید ؟؟
ملیندا: اره ، پس اون خیلی خیلی خیلی دوست داره
انیا: چطور متوجه میشید ؟
ملیندا : قبل از اینکه تو بیای اینجا دامیان یک ماه بعد از روزی که ۲ ساعت ملاقاتش ذهنش درگیر بود
فلش بک به اون روز
ملیندا : دامیان پدرت گفته تا یک ماه دیگه برای خودت نامزد پیدا نکردی خودش میدونه باتو-دامیان ، دامیان دامیانننننن (با داد)
دامیان: بله مادر
ملیندا : جوابمو بده دیگه
دامیان: چشم مادر
ملیندا : پدرت گفته -
دامیان: مادر من یک دختر رو دوست دارم
ملیندا: چییی؟ ولی تو که-
دامیان: ولی هنوز نمیدونم که اون منو دوست داره
و خلاصه دامیان ما یک ماه ذهنش درگیر بود
.......
🎀💖
موقعیت: شام
ویو نویسنده
دامیان کنار انیا نشسته بود و غذایش را با آرامش و بی نقص می خورد اَما انیا انقدر گشنگی کشیده بود که کمی سریع می خورد، دامیان سرش را بالا اورد و دید انیا با گونه هایی پر از غذا به دامیان نگاه کرد و بعد آرام غذا در گلویش نشاند
دامیان خنده ی ریزی کرد و گفت : عزیزم یواشتر - انیا: معذرت میخوام 😢 ( انیا خودشو جمع کرد) دامیان: نه من معذرت میخوام ، که زود تر پیدات نکردم
انیا: راستش تقصیر انیاِ اس ، انیا شما را توی دردسر انداخته ، انیا خیلی معذرت میخواد ، ای کاش انیا توی زندگی شما نبو- دامیان انیا رو بغل کرد دامیان: اصلا این حرف نزن ، تو بهترین همسر برای منی ، تمام زندگیم هستی، بهت قول میدم اگه هرکسی گریه ات بندازه خودم با دستام می کشمش . انیا خودش را در آغوش دامیان نهان کرد همانند گُلی که به ریشه وابسته باشد و در باد ، توفان در کنار هم ایستاده اند و پایدارند
....
۵ دقیقه بعد
دامیان: انیا ، عزیزم من فردا شب مراسم رقص و آشنایی درباره ملکه ی اینده یعنی تو برگذار کردیم پس خدمتکارا های تو و دستیارا کمکت می کنن
انیا : چشم
دامیان گونه اش را کمی نیشگون گرفت وگفت: افرین (⌒_⌒)
موقعیت : فردا
ویو انیا
صبح بیدار شدم که خدمتکار گفت : صبحتون بخیر ، بعد از صبحانه تمام اداب و رسوم یک ملکه رو یاد می گیرید
انیا: چشم خانم
بعد صبحانه ، آداب و رسوم چای خوردن و غذا خوردن در مهمونی یادم داد ، خوب بودم بعد رسم چای رقص رو یادم داد
استاد رقص: بانوی من ارباب اجازه نمیدن با مردی جز خودشون برقصید پس من بهتون یاد می دهم .......
خسته نیستم چون از وقتی پیش پدر ، مادرم و خواهرم بودم چون زیادی کار می کردم خسته گی برام معنی نداشت و نخواهد داشت .....
برای استراحت کمی در محوطه های قصر گشتم و انجا .... خانومی رو دیدم اصلا اشنا نبود کمی نزدیک شدم و با هیجان دستمو گرفت و گفت: دامیانو می شناسی؟ انیا: بله اون همسرمه
_تویی عروس گلم ، من ملیندا دزموند مادر دامیان دزموند هستم( کمی خم شد ) انیا: این کار برای چیه ؟ شما هم جزویی از خانواده ی من هستید نباید انقدر خودتون به زحمت بندازید
ملیندا: مرسی ، عزیزم خیلی مهربونی
انیا : نه ، این شما این که مهربونید
بعد از چند دقیقه حرف
ملیندا : عزیزم میدونی دامیان خیلی منزوی و درونگراست اگر میبینی خیلی پیشت جدیه بهت علاقه ندار-
انیا: نه اتفاقاً بر عکس پیش من گربه پشمالوعه ..... اووو بب...خشید
میلندا شوکه شده چون دامیان هیچ وقت این اخلاق رو جلو خانوادش و جایی دیگه اینطور نیست
انیا: سرورم خوبید ؟؟
ملیندا: اره ، پس اون خیلی خیلی خیلی دوست داره
انیا: چطور متوجه میشید ؟
ملیندا : قبل از اینکه تو بیای اینجا دامیان یک ماه بعد از روزی که ۲ ساعت ملاقاتش ذهنش درگیر بود
فلش بک به اون روز
ملیندا : دامیان پدرت گفته تا یک ماه دیگه برای خودت نامزد پیدا نکردی خودش میدونه باتو-دامیان ، دامیان دامیانننننن (با داد)
دامیان: بله مادر
ملیندا : جوابمو بده دیگه
دامیان: چشم مادر
ملیندا : پدرت گفته -
دامیان: مادر من یک دختر رو دوست دارم
ملیندا: چییی؟ ولی تو که-
دامیان: ولی هنوز نمیدونم که اون منو دوست داره
و خلاصه دامیان ما یک ماه ذهنش درگیر بود
.......
🎀💖
- ۱۶.۰k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط