{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۵

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۵


چند لحظه سکوت بین آنیا و دامیان افتاد.

دامیان هنوز سرش رو پایین انداخته بود و معلوم بود نمی‌دونه باید چی بگه.

آنیا هم برای اولین بار تصمیم گرفته بود عجله نکنه.

آنیا:دامیان؟

دامیان:چیه؟

آنیا:تو امروز خیلی ساکتی.

دامیان:من همیشه ساکتم!

آنیا:نه، امروز فرق داره.

دامیان چند ثانیه به آنیا نگاه کرد و بعد سریع صورتش رو برگردوند.

دامیان:فقط یکم خسته‌ام.

آنیا:باشه.

دامیان:همین؟

آنیا:آره. اگه نمی‌خوای حرف بزنی، مجبور نیستی.

دامیان با تعجب نگاهش کرد.

دامیان:تو... امروز خیلی عجیبی.

آنیا:چرا؟

دامیان:معمولاً هزار تا سؤال می‌پرسی.

آنیا:شاید آنیا بزرگ شده.

دامیان:تو که فقط هفده سالته!

آنیا:خب، بزرگ شدن از یه جایی شروع میشه دیگه.

دامیان یه لبخند خیلی کوچیک زد.

دامیان:عجیبی.

آنیا:ممنون.

دامیان:این تعریف نبود!

آنیا:ولی آنیا به عنوان تعریف قبولش کرد.

دامیان خندید.

برای چند لحظه، همه‌چیز مثل قبل ساده شد.


بعد دامیان خیلی آروم گفت:

دامیان:آنیا...

آنیا:هوم؟

دامیان:فردا هم... میای؟

آنیا کمی مکث کرد.

آنیا:اگه تو بخوای.

دامیان:من که نگفتم می‌خوام!

آنیا:پس چرا پرسیدی؟

دامیان:بی‌خیال!

آنیا با لبخند کوچیکی نگاهش کرد.

آنیا:باشه. فردا میام.

دامیان چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

و برای هر دویشان، همین کافی بود.
دیدگاه ها (۰)

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط