{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل بیست‌ونهم: پنج ماه بعد

---

پنج ماه از آن شب. از آن چاقو. از آن نفرین.

پنج ماه گشتم. از شهر به شهر. از دهکده به دهکده. ردِ او. ردِ سایه‌اش. هیچ.

تا آن شب. شهرِ ساحلی. مهمانیِ لردِ ثروتمند. من دعوت نبودم. اما «کیم» را می‌شناختند. فرستاده‌ی دِه‌گو.

وارد شدم. شمع. موسیقی. عطر.

و بعد... او.

کاساندرا.

وسط جمع. لباسِ ابریشمیِ بنفش. موهای بلندِ دوباره رشدکرده. گردنبندِ نقره‌ای. چشمانی که می‌درخشید.

بانو. نه آن دخترِ فراری. نه آن دخترِ خونین. بانو.

کنارش. ایزولده. و دستش. در دستِ مردی.

مردی. بلند. خوش‌قیافه. با لبخندی که می‌گفت «من مالِ او هستم.»

لعنتی.

قلبم ایستاد. دستم مشت. چشمانم تنگ.

او. با یکی دیگر.

لعنتی. لعنتی. لعنتی.

---

ساعت‌ها نگاهش کردم. از دور. پشتِ جامِ شراب. او می‌خندید. با آن مرد. می‌رقصید. با آن مرد. حرف می‌زد. با آن مرد.

و من... می‌سوختم. «او مالِ من است.» با آن ورد. با آن شب. با آن Sanguis Meus. «او مالِ من است. حتی اگر خودش نداند.» لعنتی.

جام را شکستم. در دستم. خون ریخت.

و او... دید. از آن‌طرفِ سالن. چشمانش. بنفش. گرد. یک لحظه. فقط یک لحظه. و بعد... برگرداند. مثل کسی که نمی‌شناسد.

لعنتی.

---

بیرون. باغ. مه.

منتظر. او می‌آید. می‌دانستم. حس می‌کردم. مثل شکارچی.

و آمد. تنها. به سمت فواره. ایستاد.

— می‌دانم اینجایی.

سکوت.

— از همان شب. حس کردم.

سکوت.

— بیا بیرون. جونگ‌کوک.

از پشتِ درخت بیرون آمدم. رو‌به‌رویش. ایستادم. نگاهش کردم. طولانی.

او عوض شده بود. قوی‌تر. سردتر. زیباتر. و من... من همان بودم. خونین. لعنتی. عاشق.

— کاساندرا.

— جونگ‌کوک.

— تو نفرینم کردی.

او نگاهم کرد. سرد. بی‌حرکت.

— می‌دانم.

— چرا؟

— چون رفتی. چون ترکم کردی. مثل همه. و من... نمی‌توانستم.

— پس انتقامم را گرفتی؟

— آره.

— و حالا؟

— حالا... ازت متنفرم.

سکوت. درد. خشم. عشق.

— متنفری؟

— آره.

— پس چرا اینقدر نگاهم می‌کنی؟ چرا وقتی برگشتم، لرزیدی؟ چرا چشمانت می‌گویند «بمون»؟ چرا... — جلو رفتم. نزدیک. — چرا هنوز بوی من را می‌دهی؟

او عقب رفت. یک قدم.

— نزدیک نیا.

— چرا؟

— چون... چون من نامزد دارم.

لعنتی. خون. در رگ‌هایم. جوشید.

— نامزد.

— آره.

— آن مرد؟

— آره.

— می‌خواهی او را بکشم؟

او نگاهم کرد. گرد. ترسیده.

— نه.

— پس چی؟

— می‌خواهم تو بروی. برای همیشه.

سکوت. نگاه. نفس. درد.

— نه.

— جونگ‌کوک...

— نه. — جلو رفتم. دستش را گرفتم. محکم. — من نمی‌روم. نمی‌روم. حتی اگر نفرینم کرده باشی. حتی اگر از من متنفر باشی. حتی اگر آن مرد را بکشم. می‌مانم.

او دستش را کشید. عقب.

— ولم کن.

— نه.

— جونگ‌کوک!

— نه! — صدایم بلند شد. — تو نمی‌فهمی! من پنج ماه گشتم! پنج ماه! هر شب تو را در خواب دیدم! هر شب بوی تو را حس کردم! هر شب...

نایستادم. اشک. ریخت.

— هر شب مردم. و صبح زنده شدم. برای تو.

سکوت. او نگاهم کرد. طولانی. چشمانش. بنفش. لرزان. مرطوب.

و بعد... آرام.

— من هم.

سکوت. نفس. لرزش.

— چی؟

— من هم هر شب مردم. و صبح زنده شدم. برای تو.

سکوت. دستش. در دستم. گرم.

نزدیک‌تر. صورتم. جلو. لب‌هایم. روی لب‌هایش.

و این بار... او پس نزد. او کشید. او خواست.

لعنتی.

---

پایان فصل بیست‌ونهم.

---

فصل سی‌ام: «...» — به‌زودی.

«پنج ماه. مرگ و زندگی. و در آن باغ... وقتی گفتم «من هم،» فهمیدم که نفرین نمی‌تواند عشق را بکشد. و نامزد نمی‌تواند قلب را عوض کند. و من... می‌مانم. حتی اگر بمیرم. حتی اگر او نفرینم کند. دوباره.»
— جیون جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۷)

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹²ویو: ویکتوربعد از رفتن ات، دوبار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط