×قسمت سوم×پارت دو
×قسمت سوم×پارت دو
روی صندلی نرم موسسه خودمو جابجا کردم..تقریبا یکربعه که منتظرم...سپهر ادرس موسسه که اینجا باشه رو بهم داد..زنگ زدم و گفتن که امروز بیام و با رییس موسسه قراردادمو ببندم..کلی استرس داشتم..اگه قبول نکنن بایددنبالیه کار دیگه باشم
در اتاق کار باز شد..یه پیرمرد کت و شلوار پوش خیلی جدی اومد تو..هول شدم و گفتم:سلام
یه نگاه گذرا بهم کرد و نشست پشت میزش:اقای رادان!؟!
_بله خودمم
_واسه...کلاس طراحی اومدید دیگه..نه؟!
_درسته.
_خب..میشه مدارکتونو ببینم؟!
_بله بله
تند از توی کیفم مدرکامو بهش دادم و اونم مشغول برسیشون شد
یکم بعد گفت:خب...کاری از خودتون اینجا دارید؟!
_یه لحظه..
توی کیفمو گشتم..یهسری طراحی داشتم توی کیفم..همه توی پوشه کار بود...دادم دستش
مشغول دید زدن شد..تحسینو میشد ازتوی چهرشدید...یکی از نقاشیارو واسشون مکث کرد:این خانم...کیه؟؟
لبه نقاشی کج کرد تا بتونم ببینم..
_مامانمه
_خوب چهره میکشید
_ممنون
_من مشکلی با کار شما در اینجا ندارم
قلبم داشت از سینم کنده میشد..کلی خوشحال بودم...ادامه داد:اما...باید با یه سری قوانین ما موافقت کنید
_اوه ..بله حتما
_اول اینکه جدیت حرف اولو میزنه..این موسسه پر از کاراموزای جوون و پر شور..و اینجور که پیداست شما جوون ترین مدرس ما هستید.اگه با بچه ها گرم بگیرید به مشکل برمیخورید...
_متوجه ام
_و اینکه..سعی کنید مشکلات خانوادگی و یا هرچیزی که به کارتون مربوط نیست رو موقع تدریس فراموش کنید..چون من اعتقاد دارم روحیه فرد روی کارش تاثیر میزاره
_درسته..حتما همین طور میشه
_حقوقتونم...میتونید خودتون پیشنهاد بدید..باهم به توافق میرسیم..البته باید بگم شما شهریه دانش اموزارو به عنوان حقوقتون مشخص میکنید ..که مبلغی از اونم به موسسه پرداخت میشه..خب..نظرتون چیه؟؟
برای پیشنهاد مبلغی رونظر دادم که با کم و زیاد شدن شد شهریه هر ترم کلاس دانش اموزا..ساعت کارمم روزای دوشنبه وپنجشنبه بعدازظهر شد..
بعد از امضاکردن قرارداد و استخدام شدنم با اقای حسینی مردونه دست دادم و قرار بعدیمون که شروع اولین کلاسمم باشهرو گذاشتم..
خوشحالی ینی همه چی همون جوری که میخواستی پیش بره..
...........................
مامان یه گاز کوچیک به شیرینی زد و گفت:ایمان جدی میگی؟!خدارو شکر...هزار مرتبه شکر
_اره مامانم..جدی میگم...خدا خیلی این بارو خدایی کرد...
_عه...ایمان بلند شوببینم...تو چرا هنوز اینجایی؟!مگه نمیگی دوشنبه کلاس داری؟؟پاشو ببینم..دوروز بیشتروقت نداریا..بلند شو بریم وسایلتو بگیریم استاد
خندیدم و با عشق نگاش کردم..تلفنم زنگ خورد..فرشته بود..رفتم تواتاقمو تماسو وصل کردم
_الو ایمان
_سلام خانوم
_سلام اقا...یادم رفت سلامکنم خو..
_اشکال نداره ...خب بگو
_ایمان میشه بریم بیرون...حوصلمسر میره
دخترهپررو...خو به من چه که حوصلت سر میره...ماماناز بیرون اتاق داد زد:ایمان زود باش دیر شد
یه فکری بهسرمزد
_فرشته با خرید چطوری؟؟
_عالیه
با فرشته یه زمان معینی رو واسه خرید گذاشتم و امادهشدم...
طبق معمول فرشته باماشینش اومد و من پشت فرمون نشسم..رفتیم سمت یه پاساژ به پیشنهاد فرشته...من که زیاد خرید نمیرفتم...نمیشناختم..
با فرشته وارد فروشگاه شدیم...جلوتر از من جلوی ویترین هر مغازه بالا و پایین میپرید..کاراش خنده دار بود...رسیدیم به یه مغازه بزرگ که لباسای مردونه میفروخت...مکث کردم...دنبال لباس مناسبی که به درد کلاس بخوره و مردونه نشونم بده میگشتم..قضیه کارمو با فرشته همدرمیون گذاشته بودم...اونم دنبال یه لباس میگشت که مناسب کلاس باشه...لباسارو میدیدم و با خودم میسنجیدمشون..فرشته از اون طرف فروشگاه دستشو تکونداد و گفت که برماون طرف
رفتم ببینم چی میگه...داشت یه پیراهنو بالا پایین میکرد...چهارخونه و جذب بود...خیلی خوشگل بود..ملوم بود تو هیکلمفوقالعاده میشد...
رنگش ابی و سفید بود...همرنگ چشمام..
فرشته بدوننظر خواهی از من از توی جالباسی درش اورد و بردش سمت حساب داری...هرچند نظر منم مثبت بود.داشتمبرمیگشتم سمت حسابداری که چشمم بع یه کت خوشرنگ افتاد...به پیراهنم خیلی میومد..فرشته اومد کنارموبه اونجایی که من نگاه میکردمنگاه کرد..انگار اونمخوششاومدهبود..پسر نوجوونیکه توی مغازه کار میکرد وصداش کرد تا کت وبرامون بیاره..بعدم منو فرستاد تواتاق پرو. و گفت که تا نپوشم ونبینهنمیزارهبرمبیرون..
هردوتاروپوشیدمو خودمو تواینهبرانداز کرده بودم...عالی بود..چه باحال میشمبا تیپمردونه...خوشمان امد..
وقتی فرشته دیدمدهنش باز موند
_وااای..ایمان محشر شدی..کت کادو من واسه استخدام شدنت...خوبه؟؟
_لازمنکرده..خوب نیس وقتی یه خانم ویه اقا میرنخرید خانومه دست تو جیبش کنه
_محض اطلاعت من پولامو توی جیبمنمیزارم
روی صندلی نرم موسسه خودمو جابجا کردم..تقریبا یکربعه که منتظرم...سپهر ادرس موسسه که اینجا باشه رو بهم داد..زنگ زدم و گفتن که امروز بیام و با رییس موسسه قراردادمو ببندم..کلی استرس داشتم..اگه قبول نکنن بایددنبالیه کار دیگه باشم
در اتاق کار باز شد..یه پیرمرد کت و شلوار پوش خیلی جدی اومد تو..هول شدم و گفتم:سلام
یه نگاه گذرا بهم کرد و نشست پشت میزش:اقای رادان!؟!
_بله خودمم
_واسه...کلاس طراحی اومدید دیگه..نه؟!
_درسته.
_خب..میشه مدارکتونو ببینم؟!
_بله بله
تند از توی کیفم مدرکامو بهش دادم و اونم مشغول برسیشون شد
یکم بعد گفت:خب...کاری از خودتون اینجا دارید؟!
_یه لحظه..
توی کیفمو گشتم..یهسری طراحی داشتم توی کیفم..همه توی پوشه کار بود...دادم دستش
مشغول دید زدن شد..تحسینو میشد ازتوی چهرشدید...یکی از نقاشیارو واسشون مکث کرد:این خانم...کیه؟؟
لبه نقاشی کج کرد تا بتونم ببینم..
_مامانمه
_خوب چهره میکشید
_ممنون
_من مشکلی با کار شما در اینجا ندارم
قلبم داشت از سینم کنده میشد..کلی خوشحال بودم...ادامه داد:اما...باید با یه سری قوانین ما موافقت کنید
_اوه ..بله حتما
_اول اینکه جدیت حرف اولو میزنه..این موسسه پر از کاراموزای جوون و پر شور..و اینجور که پیداست شما جوون ترین مدرس ما هستید.اگه با بچه ها گرم بگیرید به مشکل برمیخورید...
_متوجه ام
_و اینکه..سعی کنید مشکلات خانوادگی و یا هرچیزی که به کارتون مربوط نیست رو موقع تدریس فراموش کنید..چون من اعتقاد دارم روحیه فرد روی کارش تاثیر میزاره
_درسته..حتما همین طور میشه
_حقوقتونم...میتونید خودتون پیشنهاد بدید..باهم به توافق میرسیم..البته باید بگم شما شهریه دانش اموزارو به عنوان حقوقتون مشخص میکنید ..که مبلغی از اونم به موسسه پرداخت میشه..خب..نظرتون چیه؟؟
برای پیشنهاد مبلغی رونظر دادم که با کم و زیاد شدن شد شهریه هر ترم کلاس دانش اموزا..ساعت کارمم روزای دوشنبه وپنجشنبه بعدازظهر شد..
بعد از امضاکردن قرارداد و استخدام شدنم با اقای حسینی مردونه دست دادم و قرار بعدیمون که شروع اولین کلاسمم باشهرو گذاشتم..
خوشحالی ینی همه چی همون جوری که میخواستی پیش بره..
...........................
مامان یه گاز کوچیک به شیرینی زد و گفت:ایمان جدی میگی؟!خدارو شکر...هزار مرتبه شکر
_اره مامانم..جدی میگم...خدا خیلی این بارو خدایی کرد...
_عه...ایمان بلند شوببینم...تو چرا هنوز اینجایی؟!مگه نمیگی دوشنبه کلاس داری؟؟پاشو ببینم..دوروز بیشتروقت نداریا..بلند شو بریم وسایلتو بگیریم استاد
خندیدم و با عشق نگاش کردم..تلفنم زنگ خورد..فرشته بود..رفتم تواتاقمو تماسو وصل کردم
_الو ایمان
_سلام خانوم
_سلام اقا...یادم رفت سلامکنم خو..
_اشکال نداره ...خب بگو
_ایمان میشه بریم بیرون...حوصلمسر میره
دخترهپررو...خو به من چه که حوصلت سر میره...ماماناز بیرون اتاق داد زد:ایمان زود باش دیر شد
یه فکری بهسرمزد
_فرشته با خرید چطوری؟؟
_عالیه
با فرشته یه زمان معینی رو واسه خرید گذاشتم و امادهشدم...
طبق معمول فرشته باماشینش اومد و من پشت فرمون نشسم..رفتیم سمت یه پاساژ به پیشنهاد فرشته...من که زیاد خرید نمیرفتم...نمیشناختم..
با فرشته وارد فروشگاه شدیم...جلوتر از من جلوی ویترین هر مغازه بالا و پایین میپرید..کاراش خنده دار بود...رسیدیم به یه مغازه بزرگ که لباسای مردونه میفروخت...مکث کردم...دنبال لباس مناسبی که به درد کلاس بخوره و مردونه نشونم بده میگشتم..قضیه کارمو با فرشته همدرمیون گذاشته بودم...اونم دنبال یه لباس میگشت که مناسب کلاس باشه...لباسارو میدیدم و با خودم میسنجیدمشون..فرشته از اون طرف فروشگاه دستشو تکونداد و گفت که برماون طرف
رفتم ببینم چی میگه...داشت یه پیراهنو بالا پایین میکرد...چهارخونه و جذب بود...خیلی خوشگل بود..ملوم بود تو هیکلمفوقالعاده میشد...
رنگش ابی و سفید بود...همرنگ چشمام..
فرشته بدوننظر خواهی از من از توی جالباسی درش اورد و بردش سمت حساب داری...هرچند نظر منم مثبت بود.داشتمبرمیگشتم سمت حسابداری که چشمم بع یه کت خوشرنگ افتاد...به پیراهنم خیلی میومد..فرشته اومد کنارموبه اونجایی که من نگاه میکردمنگاه کرد..انگار اونمخوششاومدهبود..پسر نوجوونیکه توی مغازه کار میکرد وصداش کرد تا کت وبرامون بیاره..بعدم منو فرستاد تواتاق پرو. و گفت که تا نپوشم ونبینهنمیزارهبرمبیرون..
هردوتاروپوشیدمو خودمو تواینهبرانداز کرده بودم...عالی بود..چه باحال میشمبا تیپمردونه...خوشمان امد..
وقتی فرشته دیدمدهنش باز موند
_وااای..ایمان محشر شدی..کت کادو من واسه استخدام شدنت...خوبه؟؟
_لازمنکرده..خوب نیس وقتی یه خانم ویه اقا میرنخرید خانومه دست تو جیبش کنه
_محض اطلاعت من پولامو توی جیبمنمیزارم
- ۶.۰k
- ۲۹ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط