بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ²⁵
_و تموم چیزایی که الان بهت گفتم، دقیقا تو همین محله و این خونه ای که کنارش پارک کردیم، اتفاق افتاده. اون زمان خب با این زمان خونه ها و همه چیز فرق داشت...
بالاخره طرفش برگشت و به دخترک خیره شد.
_من اون زمان وقتی دیدم تنهایی و تو اون وضعیت بودی تو کلاب، نتونستم خودمو کنترل کنم واسه همین اومدم و تورو به سرپرستی گرفتم. من قصد خاصی نداشتم و فک میکردم قراره فقط از لحاظ مالی و کلا یه کاری کنم که وضعیتت از اینی که هست بهتر بشه...
ولی تو یه کاری کردی که از جونم برام با ارزش تر شدی... میفهمی؟ من هیچ وقت قرار نیست بهت آسیبی بزنم دخترم... من این چیزارو میدونم که باید خیلی وقت پیش بهت میگفتم و حقم داشتی که بدونی.. ترسیدم اگه اینارو بشنوی توی ذهنت راجبم یه چیزای دیگه ای فکر کنی و ترکم کنی... اما بهم ثابت شد که اگه بهت حقیقت یا حرفی رو نگم، یه چیز بد تر از اون سرم میاد.
نمیدونم واقعا منو بخشیدی یا نه اما اینو بدون من به تصمیم تو احترام میزارم.. هرچی که باشه حمایتت میکنم... این از زندگیم.. اونم از کارم و رفتارامو هم که دیدی.. من با هرکسی مهربون نیستم پس باید بهت ثابت شده باشه که تو برام با همه فرق داری..
اگه سوالی داری ازم بپرس راجب هرچیزی.. قول میدم کاملا باهات صادق باشم جسیکای عزیزم.

و بالاخره ساکت شد... جسیکا نگاهشو به او دوخت، لبخند عجیبی روی لباش بود، تهیونگ از بابت این چشماش برق زد اما فقط به چشماش خیره موند.
جسیکا بدون هیچ حرفی خم شدم و اروم گوشهٔ لب پسرک را بوسید و در نهایت محکم بغلش کرد. تهیونگ متعجب خشکش زد از این کارش، واسه اولین بار تو عمرش حس کرد که گونه هاش داغ شدن، اما دستشو دور کمر جسیکا حلقه کرد و صورتشو داخل موهای او فرو برد.

+بابایی...
_جان دل بابایی؟
+من درکت میکنم و میبخشمت... به شرطی که دیگه هیچ وقت بهم دروغ نگی.
_باشه چشم... حالا دختر من میمونی؟
+این چه سوالیه؟.. خب معلومه! و شما هم تا ابد بابایی من میمونی...
_مطمئنی از این بابت که باباییت بمونم؟
+خب.. منظورت چیه؟

او اروم خندید و عقب کشید، پیشانی اش رو به پیشانی دخترک نزدیک کرد.

_من اونقدرام پیر نیستم... تا حالا سنمو بهت نگفتم ولی حالا میگم.. من 23 سالمه.

+مگه گفتم پیری؟ در ضمن میدونستم که سنت تو مایه های 20 ایناس چون مشخصه که خیلی جوونی..

_در جریانی که الان منو بوسیدی؟
+اره خب چیه مگه.. بوسیدن گونه ات جرمه؟

او با نیشخند نوک بینیشو به بینی او مالید و اروم دستشو زیر چانه اش قرار داد.

_مطمئنی گونه ام بود؟
+اهومممم
_پس یعنی منم میتونم انجامش بدم.. هوم؟

جسیکا چیزی نگفت، چشماش روی لبا و چشمای او چرخید.

+آره خب..

تهیونگ چند ثانیه مکث کرد و اروم اروم فاصله ها رو کمتر کرد، جسیکا چشماشو بست، او به چشماش نگاه کرد و لبخند زد، فاصله کمتر شد و او لباشو روی چانهٔ او گذاشت و انگشت هاشو از پهلوی دخترک پایین تر برد تا رون پاهاش. در این لحظه همه چی ساکت بود و فقط صدای زوزهٔ باد و نفس های جسیکا شنیده میشد. وقتی انگشت های تهیونگ رون پاشو لمس کرد، مور مور شد و بی اختیار دستشو برد روی زانوی تهیونگ و همچنان چشماشو بست بود. بوسهٔ عمیق اما کوتاهی روی چونه اش گذاشت، بعد اروم نوک بینیشو بوسید و در اخر روی چشماشو و تو همین زمان دستشو برد دور باسن او. به دستی که روی زانو هاش لغزید خیره شد و چشماشو بست، پیشونیشو به پیشونی او چسبوند.

_جسیکا....اگه به این کار ادامه بدی قول نمیدم اتفاقات خوبی بیوفته..

+چرا؟ هوم؟ همیشه قرار نیست همه ی اتفاقات بد، بد باشن که..

با نفس نفس دستشو از زانوش برد بالاتر، به سمت همون ناحیه...(منحرف شید😔)
______
شرایط:
۱۰۰ لایک
۱۱۰ کامنت (نفری ۷ تا)
۲۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۹۹)

### پارت دوم: از سکوت تا لب‌هاسکوت سالن تمرین حالا دیگه سنگی...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۶: «صبح» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: آپارتمان آ...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰³تهیونگ سعی می‌کرد شن...

الماس زیبای من  part⁶- من اون هارو که این کارو با پرنسسم کرد...

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

dark life = 39

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part آخرجونگکوک سر تکو...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۵۸ویو راوی نورا دیگ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط