پارت 147
*پرش زمانی*
*از دید امی*
*بعد از کلی گردش و خرید بالاخره ونتی رو آماده کردم.. واییییی خیلی کیوت و جاذاب شده. به پای عزی خودم نمیرسه ولی مطمئنم که حسابی میدرخشه*
امی: وای ونتیییی.. شبیه شاهزاده ای شدی که منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفیدشه
ونتی: واقعا؟ امیدوارم..
امی: هی..استرس داری؟
ونتی: آره..اگه یهو همه چی بد پیش بره چی؟ اگه..اگه اونقد خوب نباشم چی؟
امی: ونتی...تو فوقالعادهای..باشه؟
*یا یه نفس عمیق لبخند زد و وایستاد..*
ونتی: باشه..من میتونم
امی: درسته و اگه کمک خواستی فقط بهم بگو باشه؟
*در همین حال*
*از دید نویسنده*
*هیمل با یه نفس عمیق به خودش توی آینه نگاه میکنه..شدیداً تو فکره..*
عزی: هی..آماده ای؟
هیمل: استرس دارم.. این چیزیه که خیلی وقته میخوام..ولی..
عزی: دوست داری همه چیز بی نقصی باشه اره؟
*هیمل سری تکون میده و به سمت عزی برمیگرده*
هیمل: من امادم..
عزی: خوبه..بهتره کم کم بری سرجات تا مراسم شروع نشده.
*هیمل با اعتماد به نفس هرچه تمام از راهروی بلند قصر عبور میکنه و سر جاش وایمیسته..وقتی به ردیف جلو نگاه میکنه سری برای دوستانشون از جهنم تکون میده، چارلی، وگی، آنجل، هاسک، نیفتی، آلستور و لوسیفر.. با اینکه هیمل کمی نگران بود ولی حتی آنجل هم مودب رفتار میکرد چه برسه به بقیه.. و بعد از مدتی..مراسم شروع میشه*
*ونتی به آرومی وارد قصر میشه و تمامی برادرا سرجاشون وایمیستن..امی هم به عنوان ساقدوش مخصوص ونتی در کنارش قدم برمیداره. وقتی ونتی پیش هیمل اومد، امی رفت و کنار عزی وایستاد*
گاد: هممون اینجا در پیشگاه من جمع شدیم تا مزدوج شدن یکی دیگه از پسرامو جشن بگیریم
خیلیاتون در تعجبین که چرا پسرم هیمل بجای یک بانو، یک-
*گاد به ونتی نگاه میکنه و ونتی کمی به پایین نگاه میکنه..از کلمات بعدی میترسه*
گاد: -یار همیشگی رو انتخاب کرده
*اون کلمات باعث شد ونتی به بالا نگاه کنه و لبخند بزنه*
گاد: باید بگم..هیمل و ونتی کار بزرگی انجام دادن، بهمون ثابت کردن که نمیشه عشق رو سرکوب کرد.. نمیشه به قلاده و کنترل کشوندش.. واسه همین ازتون میخوام که به ونتی هم به چشم یکی از پسرام نگاه کنین
*گاد به اون دو نگاه میکنه و شروع میکنه*
گاد: ونتی، آیا وکیلم که در دفتر عشق بنویسم که شما دو تا تا ابدیت باهمید؟
ونتی: با تمام وجودم، با هرچیزی که دارم..بله
گاد: هیمل، آیا وکیلم که در دفتر عشق بنویسم که شما دو تا تا ابدیت باهمید؟
هیمل: بله.. در زندگی و مرگ، در آسایش و سختی..تا ابدیت باهمیم..
*وقتی گاد لبخند زد و سرنگون داد، هیمل و ونتی سریعا همو تو آغوش گرفتن و با بالهاشون همو پوشوندن..و جمعیت به خاطر این اتفاق بلند شد و تشویق کرد و تبریک گفت*
ونتی: دارم خواب میبینم؟
هیمل: واسه یه خواب بودن زیادی شیرینه، اینطور نیست؟ تو بیداری..کبوتر کوچولوی من..
*از دید امی*
*بعد از کلی گردش و خرید بالاخره ونتی رو آماده کردم.. واییییی خیلی کیوت و جاذاب شده. به پای عزی خودم نمیرسه ولی مطمئنم که حسابی میدرخشه*
امی: وای ونتیییی.. شبیه شاهزاده ای شدی که منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفیدشه
ونتی: واقعا؟ امیدوارم..
امی: هی..استرس داری؟
ونتی: آره..اگه یهو همه چی بد پیش بره چی؟ اگه..اگه اونقد خوب نباشم چی؟
امی: ونتی...تو فوقالعادهای..باشه؟
*یا یه نفس عمیق لبخند زد و وایستاد..*
ونتی: باشه..من میتونم
امی: درسته و اگه کمک خواستی فقط بهم بگو باشه؟
*در همین حال*
*از دید نویسنده*
*هیمل با یه نفس عمیق به خودش توی آینه نگاه میکنه..شدیداً تو فکره..*
عزی: هی..آماده ای؟
هیمل: استرس دارم.. این چیزیه که خیلی وقته میخوام..ولی..
عزی: دوست داری همه چیز بی نقصی باشه اره؟
*هیمل سری تکون میده و به سمت عزی برمیگرده*
هیمل: من امادم..
عزی: خوبه..بهتره کم کم بری سرجات تا مراسم شروع نشده.
*هیمل با اعتماد به نفس هرچه تمام از راهروی بلند قصر عبور میکنه و سر جاش وایمیسته..وقتی به ردیف جلو نگاه میکنه سری برای دوستانشون از جهنم تکون میده، چارلی، وگی، آنجل، هاسک، نیفتی، آلستور و لوسیفر.. با اینکه هیمل کمی نگران بود ولی حتی آنجل هم مودب رفتار میکرد چه برسه به بقیه.. و بعد از مدتی..مراسم شروع میشه*
*ونتی به آرومی وارد قصر میشه و تمامی برادرا سرجاشون وایمیستن..امی هم به عنوان ساقدوش مخصوص ونتی در کنارش قدم برمیداره. وقتی ونتی پیش هیمل اومد، امی رفت و کنار عزی وایستاد*
گاد: هممون اینجا در پیشگاه من جمع شدیم تا مزدوج شدن یکی دیگه از پسرامو جشن بگیریم
خیلیاتون در تعجبین که چرا پسرم هیمل بجای یک بانو، یک-
*گاد به ونتی نگاه میکنه و ونتی کمی به پایین نگاه میکنه..از کلمات بعدی میترسه*
گاد: -یار همیشگی رو انتخاب کرده
*اون کلمات باعث شد ونتی به بالا نگاه کنه و لبخند بزنه*
گاد: باید بگم..هیمل و ونتی کار بزرگی انجام دادن، بهمون ثابت کردن که نمیشه عشق رو سرکوب کرد.. نمیشه به قلاده و کنترل کشوندش.. واسه همین ازتون میخوام که به ونتی هم به چشم یکی از پسرام نگاه کنین
*گاد به اون دو نگاه میکنه و شروع میکنه*
گاد: ونتی، آیا وکیلم که در دفتر عشق بنویسم که شما دو تا تا ابدیت باهمید؟
ونتی: با تمام وجودم، با هرچیزی که دارم..بله
گاد: هیمل، آیا وکیلم که در دفتر عشق بنویسم که شما دو تا تا ابدیت باهمید؟
هیمل: بله.. در زندگی و مرگ، در آسایش و سختی..تا ابدیت باهمیم..
*وقتی گاد لبخند زد و سرنگون داد، هیمل و ونتی سریعا همو تو آغوش گرفتن و با بالهاشون همو پوشوندن..و جمعیت به خاطر این اتفاق بلند شد و تشویق کرد و تبریک گفت*
ونتی: دارم خواب میبینم؟
هیمل: واسه یه خواب بودن زیادی شیرینه، اینطور نیست؟ تو بیداری..کبوتر کوچولوی من..
- ۷.۳k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط