My Arirang

My Arirang
Part ۱۶



جونکوک: ( اخم غلیظ) منو نگاه کن جناب فرمانده! من مثل باقی اعضای سلطنتیی که تا الان دیدی نیستم! اگه نخوابیدی ! زخمی!! عصبی!!! مریضی!!! یا هر چیز دیگه باید تو چشمام نگاه کنی و بگی!!!! فهمیدی یانه!!!!!!!

تهیونگ اولین بار بود میدید که یه اومگا می‌تونه اینقدر بلند داد بزنه ...

تهیونگ:( زمزمه) خیله خب ... هیییش آروم

جونکوک چند دقیقه آروم گرفت و متوجه شد که سر کسی داد زده که در حالت عادی اگه بهش فکر میکرد احتمالا هیچ وقت این کارو نمیکرد! ...

افکار: خدایا به چی فکر کردی که سر یه آلفا داد زدی ! اون می‌تونه یه لقمه چپت کنه احمق !!!

تهیونگ: شما استرس دارید؟

جونکوک: نخیر ندارم ! آخرین بارت هم باشه به من میگی شما !!! ... اصلاً عصبانیم !!! همش تقصیر توعه همش بخاطر ،،بخاطر این فرمون های لعنتیته

تهیونگ چند دقیقه شُک شد ولی بلافاصله با دید آلفایی به فضا و محوطه نگاه کرد ...
درسته هردو استرس داشتن و فرمون های عصبی پخش کرده بودن ،ولی چرا ...


جونکوک سعی کرد با دست  صورت خیس از اشکش رو پاک کنه ،درک نمی‌کرد چرا باید گریه میکرد اون دلش نمی‌خواست گریه کنه ...

جونکوک: تو منو عصبی کردی ...

تهیونگ: من ،،، عذر می‌خوام عادت ندارم پیش اومگا ها باشم من....

جونکوک: میشه حرف نزنی

تهیونگ: ....

جونکوک همونجا روی لبه ایوان اقامتگاهش نشست و به گیاهان و آب نما ها چشم دوخت ولی هنوز گریه میکرد ...

جونکوک: چون دستت انداختم اینجوری شدی؟

تهیونگ: نه معلومه که ...نه من فقط عادت ندارم

جونکوک: دروغ میگی

تهیونگ: من نمیتونم دروغ بگم ،،، هیچوقت

جونکوک کمی کوتاه به او نگاه کرد احساس میکرد که آلفا معذب راست می‌گفت

جونکوک: ببخشید داد زدم من اینجوری نیستم ! نه با آدمهایی که بهم نزدیکن


تهیونگ تا چند ثانیه نمی‌توانست بخش آخر جمله شاهزادرو درک کنه ... نزدیک؟ اون براش نزدیک بود ،یعنی وظیفه داشت نزدیک باشه ...
.
.
.

جونکوک از اینکه اشک هاش قطع نمیشد عصبی بود با خشم به چشم هاش دست می‌کشید که ناگهان دو دست آرام دست هاشو گرفت و گفت ...

تهیونگ:( لحن آروم و ملایم) عیب نداره بزار اونها آروم بریزن،،، شاید جاشون اونجا نیست ،اینجوری به خودت آسیب میزنی ...

جونکوک کم کم احساس کرد که دوست داشت کاش جیمین اینجا بود تا بغلش کنه احساس بدی داشت از اینکه ممکن بود مدت زیادی همو نبینن  احساس میکرد حالش خوب نیست که


تهیونگ

احساس کردم فرمون هاش هر لحظه بیشتر بهم میریزه ،،، اولین بار بود اومگایی چنین حساس دیده بودم نمی‌دونم چی شد اما احساس میکنم لازمه این کار رو بکنم


جونکوک

اون منو از روی پارکت ها بلند کرد و آروم در آغوش گرفت ،،، چرا این کارو کرد ،حق چنین کاری داشت؟ ... احساس میکردم هر لحظه شدید تر اشک میریختم کن اونم بیشتر منو به قفسه سینش می‌فشرد ...

اولین بار بود واقعاً تو آغوش آلفایی بجز پدرم بودم

بدنش گرمتر از من بود و بوی عجیبی داشت ،،، بویی مثل افیون میداد احساس میکنم اگه اونو بو بکشم آروم میشم این حس خوبیه دوست ندارم عقب بکشه

تهیونگ: (زمزمه) شاهزاده؟

جونکوک: میشه بزاری نفس بکشم ...

تهیونگ:  میخواید برید اتاق

جونکوک: نمیتونم ... راه برم

( تهیونگ آروم خم شد و کمی شاهزاده را از پهلو ها بالا کشید و همون طور در آغوش گرفت و اورا به داخل برد و در را بست و به آرومی اونو سمت تخت خوابش برد و سعی کرد داخل تخت بخوابونه که .... احساس کرد شاهزاده محکم تر اورا در آغوش گرفته که)

تهیونگ: شاهزاده ...
جونکوک: میشه اینجوری بمونی...


(تهیونگ چیزی نگفت و فقط به آرومی همون طور دو زانو پایین تخت شاهزاده نشست ... بالا تنه هم رو در آغوش داشتن و جونکوک روی تخت دراز کشیده بود ... متوجه نشدند چقدر گذشت ولی وقتی تهیونگ از جونکوک جدا شد که ،،، جونکوک در خواب عمیقی فرو رفته بود

تهیونگ کمی به اومگا در خواب نگاه کرد ... زیبایی او انکار ناپذیر بود او در افکار خود غرق بود که جمله ای در ذهنش نقش بست که احساسی عجیب به او میداد

( چرا وقت هایی هم چشماشو می‌بنده دوست دارم چشماش رو ببینم ... چی از جون اون دوتا تیله سیاه می‌خوام )

با این افکار و احساس خستگی بشدت شدید به آرومی کلاهش رو از سرش کشید و همونجا دقیقا در پایین تخت شاهزاده دراز کشید و جوری به خواب رفت که انگار سال ها بود که نخوابیده بود ...)
دیدگاه ها (۰)

part55. . maybe love? در اثر تکون های یونجون و صدا زدناش چشم...

dark life = 39

پارت ۲۳

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶سر میز شام، پدر با لحنی جدی ولی مهربون، به جیم...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

الماس زیبای من  part⁶- من اون هارو که این کارو با پرنسسم کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط