جادویی به نام عشق

تهیونگ ات رو بغل میکنه و میبره تو آشپز خونه و همه اشپز ها رو بیرون میکنه،ات رو میزاره روی میز ومیگه
تهیونگ:فقط نگاه کن بهترین کوکی های جهان رو میپزم
ات:اووو ببینیم
تهیونگ شروع کرد به آوردن وسایل لازم برای پختن کوکی
اول تخم مرغ آوردن بعد رفت که کیسه ارد رو بیاره که تعادلش رو از دست داد و افتاد کیسه ارد هم افتاد روی سرش
ات:اوا.....تهیونگ!همه جات با ارد یکی شده 🤣🤣🤣
تهیونگ که تو شک بود به خودش اومدن و گفت
تهیونگ :به من میخندی الان نشونت میدم
تهیونگ پاشد و رفت سمت ات
ات:نزدیک نیا ...دور شو وگرنه با ملاقه میزنمت
تهیونگ:عع واقعا
تهیونگ اومدن نزدیک کمر ات و گفت
تهیونگ: واقعا میخای منو با ملاقه بزنی
ات:اره ... چون....
تهیونگ نزاشت حرف ات تموم شه و گفت
تهیونگ: تو نمیتونی به من بخندی و بعد از من انتظار داشته باشی بی تفاوت بمونم
بعد با دستش ات رو بیشتر به خودش چسبوند و بوسه‌ای رو شروع کرد
ویو تهیونگ....
نمیتونستم از اوت لبا دل بکنم
اون شیرینی
اون....اون واقعا یه فرشتس که الان تو دستای منه و مال منه
ویو ات....
تهیونگ داشت خیلی محکم لبهام رو مک میزر منم سعی می‌کردم همراهی کنم اما نميتونستم
بعد از چند مین تهیونگ از ات جدا شد و با صدای خماری گفت
تهیونگ: میدونی خیلی سخته صبر کنم تا وقتی خودت اماده باشی
ات:؟؟؟
ویو ات...
منظورش رو نمیفهمم یعنی چی خیلی سخته صبر کنه تا من اماده باشم اصلا اماده چی باشم
تهیونگ: خب بریم سر وقت بهترین کوکی های جهان
ات:اوهم
تهیونگ دوباره شروع به کار کرد
ات داشت با دقت به تهیونک نگاه میکرد
تهیونگ: خب جوجه
تهیونگ شروع کرد کره و ارد رو مخلوط کنه در همین هین کمی از ارد رو روی ات پاشید
ات:وای تهیونگ
تهیونگ: اینم جای اون خنده‌ی که کردی
ات:اما تو تنبیه ام کردی
ات کمی ارد برداشت و تهیونگ رو هدف گرفت
کل بدن تهیونگ پر ارد شده بود
تهیونگ: تو تنت میخاره
تهیونگ اومدن سمت ات و شروع کرد قلقلکش بده
ات:..ای...نکن تهیونگ قلقلکم نده🤣🤣
تهیونگ: دیگه به من ارد می‌پاشی
ات:اره🤣
تهیونگ:ای لجباز
ات:ولم کن🤣🤣🤣
تهیونگ: بگو دیگه نمی‌کنم که ولت کنم
ات:نمیگم🤣🤣
تهیونگ : نشنیدم چی گفتی
ات:باشه بابا تو بردی من پرچم سفید بالا میبرم🤣🤣
تهیونگ: خوبه خانم لجباز حالا میشه این ارد ها رو از صورتم پاک کنی
ات:بیا جلوی تر تا پاک کنم
ات اروم با نک انگشتاش داشت صورت تهیونگ رو تمیز میکرد
ویو ات...
هرچی بیشتر دقت میکنم بیشتر دلم براش میره وای دختر
گونه های ات سرخ شده بود
تهیونگ: مطمعنی که داری فقط صورتم رو پاک میکنی؟
ات با خجالت گفت:معلومه...مگه میخای چیکار کنم
تهیونگ: چیزی که من میخام اینه که انقدر دلبری نکنی تا منم دست به کار نشم😈
ات:برو برو کوکی درست کن حرف نزن
تهیونگ: چشمم
تهیونگ کوکی ها رو درست کرد و توی فر گذاشت
تهیونگ: خب نظرت چیه تا اماده میشه با هم کتاب بخونیم
ات:نظر خوبيه
تهیونگ رفت و سه تا کتاب اورد
ات: اشتباه مارادونا؟این دیگه چیه؟
تهیونگ: کتاب باحالیه اشتباهاتش رو میگه که خیلی خنده داره
ات:اون یکی هم خاطرات اولین بوسه که معلومه درباره چیه...اما اون یکی که دستته چیه
تهیونگ: این کتاب رو خودم نوشتم
ات:واقعا؟کی نوشتی؟درباره چیه ؟اسمش چیهه؟
تهیونگ: همون اولایی که تو رو دیدم نوشتم درباره روزایی که میومدم پیشت کاملش نکردم تا امروز رو نوشتم و..اسمی براش نزاشتم
ات:بزار بخونمممممم
تهیونگ :وایسا
تهیونگ سندلی رو آوردم و بعد ات رو مثل بچه ها بلند کرد و خودش نشست روی سندلی و ات رو گذاشتم روی پاهاش
ات داشت از خجالت اب می‌شد
تهیونگ: خب صفحه اول
“نخستین بار که چشمم به تو افتاد، در مسیری بودی که به سوی جنگل می‌کشاند. آن روز، قلبم آرام بود، چرا که گمان می‌کردم هیچ‌کس توان آن را ندارد که نگاه مرا از من برگیرد.”
تهیونگ ادامه داد
آن هنگامی که تو را دوباره دیدم… در زیر نور زرین آفتاب، با آن گیسوان دلربا، چونان جنگاوری چیره‌دست شمشیر می‌زدی. تا پیش از آن، هر دختری که دیدم، جز ناز و دل‌دادگی، هنر دیگری نمی‌دانست. اما تو… تو فراتر از تصور بودی
“آن صلابت در حرکاتت، آن قدرت زنانه، و آن نگاه مصمم که گویی جهانی را در بر گرفته بود… همه و همه مرا به سوی تو می‌کشاند. گویی سال‌ها در انتظار چنین حضوری بودم؛ حضوری که بتواند سکون مرا بشکند و طوفانی از احساس را در جانم برانگیزد
تهیونگ یهو کتاب رو بست
ات:چرا بستی
تهیونگ: خب کوکی ها اماده شده
ات:ولی من میخام بقیش رو بدونم
تهیونگ: بعدا میخونیم آلان باید یه چیزی بخری
ات:اما...
یهو صدای قر قر شکم ات بلند شد
تهیونگ زد زیر خنده
تهیونگ: نگا شکمت هم میگه باید غذا بخوری
ات:باشه
خماری🤭
دیدگاه ها (۱۴)

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

پارت چهار ات‌ ویو داشتم میرفتم قهوه هارو بیارم که صدای تهیون...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part² "توصیف در یک جمله:حقیقت و طوفانِ محبت"تهیون...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎6 ⊹˚₊ ویو تهیونگ | سالن عروسی از روی...

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط