𝔭𝔞𝔯𝔱/𝟏𝟑
جیمین"هعی نظرت چیه امروز کلاس بپیچونی؟"
تهوون نگاه بیحالی به جیمین کرد و شونه ای بالا انداخت
جیمین نگاه پوکری به اتاق تهیونگ فرستاد و فحشی نثارش کرد و گلوش و صاف کرد و "اهمم خوب... امروز و بحساب من میریم بیرون بجای کلاس
اما، توهم باید قول بدی به بابات نگی"
تهوون همینطور که با بشقابش ور میرفت نگاهی به جیمین کرد"لازم نیست نگران نباشی من باهاش حرف نمیزنم"
جیمین لحظه ای ساکت شد چرا تهیونگ داشت کاری پدرشون با اونا کرده بود و با تهوون میکرد
جیمین" خوب حالا بیخیال اون یکم سرش شلوغه بیا بریم"
بلند شد و کنار تهوون ایستاد و دستش رو دراز تهوون نگاهی به جیمین کرد و با تردید دستش رو گرفت و باهاش از عمارت خارج شد
جیمین میخواست اون روز رو خودشون دوتا باشن پس فقط دوتا از بادیگارد هارو با خودشون بردن بعد از ماشین جیمین بادیگارد هام حرکت کردن
جیمین نگاهی به تهوون که به بیرون نگاه میکرد انداخت و ماشین بغل خیابون پارک کرد که تهوون سرش رو چرخوند و به جیمین نگاهی کرد
لبخندی زد و "تا حالا رانندگی کردی؟"
تهوون که یکم متعجب شده بود سرش به نشونه نه تکون داد
جیمین "خوب بیا الان یادت بدم"
تهوون"چطوری من حتی قدمم نمیرسه"
جیمین"خوب مگه من اینجا هویجم"
_____________________
حدودا سه ساعتی میگذشت و هيچی از دیشب یادش نبود بهتر بود هر اتفاقی که افتاده رو فراموش کنه و همونجا بذاره
قطعاً کابوسی شیرینی دیده که تهیونگ نقش کم رنگی توش داشت
نگاهی ایملیا که کنارش نشسته بود و نقاشی میکشید کرد
چقدر شبیه تهیونگ بود مخصوصا وقتی غذا میخورد مثل باباش لباش و جلو میداد
بعضی وقتا با خودش فکر میکرد که چرا نه ماه توی شکمش نگهداشت درد زایمانشو کشیده اما اون به باباش رفته
این همشه براش هم یه عذاب هم آرامش
عذاب اینکه هر روز دخترش بیشتر شبیه کسی میشد که ولش کرد و آرامش اینکه یه تیکه کمی از وجود تهیونگ و میتونست حس کنه
با تموم شدن نقاشیش نفسی کشید و رو به ایملدا کرد"مامان نقاشیم تموم شد میشه بریم بستنی بخوریم"
لبخندی گرمی به ایملیا زد و "چرا که نه"
دست دخترش و گرفت و سمت اتاقش تا آمادش کنه
...........
کل مسیر رو روی پای جیمین رانندگی کرد بود و با جیمین خندیده بود تازه معنی خنده رو که توی داستانای و فیلما دید بود فهمید
هیچ وقت اینقدر نخنده بود هرچقدر باباش از دور بود ساکت بود سرد بود اما عموش خل بود و شر
بار دیگه ای برای تهیونگ که این خنده های قشنگ پسرش و از دست داده متأسف شد
میتونست روزای قشنگی رو با پسرش بسازه اما تمام وقتش رو صرفه کارش کرده بود
با رسیدن به پارکی که کنارشم بستنی فروشی بود ایستاده و کمر بندش رو باز کرد "خوب رسیدیم بزن بریم"
تهوون لبخندی زد و سرش رو تکون داد که جیمین همینطور تهوون تو بغلش بود پیاده شد و سمت پارک قدم برداشت
کلی بازی کرده بودن کلی خندیده بودن برای اولین پارک آمده بود و وقتی از سرسره پایین میومد یکی بود که منتظرش باشه تا بگیرتش و قلقلکش بده
یکی بود از پشت سرش تابش بده
بالاخره نوبت به بستنی رسید بودن و با جیمین بین اون همه تم گیر کرده بودن
جیمین "بنظرم بیا همشون و بخوریم"
تهوون"نه من شکلاتی میخوام"
جیمین هم بستنیش رو انتخاب کرد و با هم از بستنی فروشی بیرون آمدن و روی یکی از نیمکتای پارک مشغول به خوردن شدن
تهوون نگاه بیحالی به جیمین کرد و شونه ای بالا انداخت
جیمین نگاه پوکری به اتاق تهیونگ فرستاد و فحشی نثارش کرد و گلوش و صاف کرد و "اهمم خوب... امروز و بحساب من میریم بیرون بجای کلاس
اما، توهم باید قول بدی به بابات نگی"
تهوون همینطور که با بشقابش ور میرفت نگاهی به جیمین کرد"لازم نیست نگران نباشی من باهاش حرف نمیزنم"
جیمین لحظه ای ساکت شد چرا تهیونگ داشت کاری پدرشون با اونا کرده بود و با تهوون میکرد
جیمین" خوب حالا بیخیال اون یکم سرش شلوغه بیا بریم"
بلند شد و کنار تهوون ایستاد و دستش رو دراز تهوون نگاهی به جیمین کرد و با تردید دستش رو گرفت و باهاش از عمارت خارج شد
جیمین میخواست اون روز رو خودشون دوتا باشن پس فقط دوتا از بادیگارد هارو با خودشون بردن بعد از ماشین جیمین بادیگارد هام حرکت کردن
جیمین نگاهی به تهوون که به بیرون نگاه میکرد انداخت و ماشین بغل خیابون پارک کرد که تهوون سرش رو چرخوند و به جیمین نگاهی کرد
لبخندی زد و "تا حالا رانندگی کردی؟"
تهوون که یکم متعجب شده بود سرش به نشونه نه تکون داد
جیمین "خوب بیا الان یادت بدم"
تهوون"چطوری من حتی قدمم نمیرسه"
جیمین"خوب مگه من اینجا هویجم"
_____________________
حدودا سه ساعتی میگذشت و هيچی از دیشب یادش نبود بهتر بود هر اتفاقی که افتاده رو فراموش کنه و همونجا بذاره
قطعاً کابوسی شیرینی دیده که تهیونگ نقش کم رنگی توش داشت
نگاهی ایملیا که کنارش نشسته بود و نقاشی میکشید کرد
چقدر شبیه تهیونگ بود مخصوصا وقتی غذا میخورد مثل باباش لباش و جلو میداد
بعضی وقتا با خودش فکر میکرد که چرا نه ماه توی شکمش نگهداشت درد زایمانشو کشیده اما اون به باباش رفته
این همشه براش هم یه عذاب هم آرامش
عذاب اینکه هر روز دخترش بیشتر شبیه کسی میشد که ولش کرد و آرامش اینکه یه تیکه کمی از وجود تهیونگ و میتونست حس کنه
با تموم شدن نقاشیش نفسی کشید و رو به ایملدا کرد"مامان نقاشیم تموم شد میشه بریم بستنی بخوریم"
لبخندی گرمی به ایملیا زد و "چرا که نه"
دست دخترش و گرفت و سمت اتاقش تا آمادش کنه
...........
کل مسیر رو روی پای جیمین رانندگی کرد بود و با جیمین خندیده بود تازه معنی خنده رو که توی داستانای و فیلما دید بود فهمید
هیچ وقت اینقدر نخنده بود هرچقدر باباش از دور بود ساکت بود سرد بود اما عموش خل بود و شر
بار دیگه ای برای تهیونگ که این خنده های قشنگ پسرش و از دست داده متأسف شد
میتونست روزای قشنگی رو با پسرش بسازه اما تمام وقتش رو صرفه کارش کرده بود
با رسیدن به پارکی که کنارشم بستنی فروشی بود ایستاده و کمر بندش رو باز کرد "خوب رسیدیم بزن بریم"
تهوون لبخندی زد و سرش رو تکون داد که جیمین همینطور تهوون تو بغلش بود پیاده شد و سمت پارک قدم برداشت
کلی بازی کرده بودن کلی خندیده بودن برای اولین پارک آمده بود و وقتی از سرسره پایین میومد یکی بود که منتظرش باشه تا بگیرتش و قلقلکش بده
یکی بود از پشت سرش تابش بده
بالاخره نوبت به بستنی رسید بودن و با جیمین بین اون همه تم گیر کرده بودن
جیمین "بنظرم بیا همشون و بخوریم"
تهوون"نه من شکلاتی میخوام"
جیمین هم بستنیش رو انتخاب کرد و با هم از بستنی فروشی بیرون آمدن و روی یکی از نیمکتای پارک مشغول به خوردن شدن
- ۱۲۰.۸k
- ۲۲ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط