{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 1

- دو کیلومتر تا خوشبختی
(از دید جو وون)
پتو سوراخ سوراخی که از وقتی که یادم میاد داشتمش رو دادم کنار و سرم رو از روی دستم رو که در زیر سرم تا کردم بودم برداشتم .دستم درد میکرد و خواب رفته بود
به ساعت قدیمی ای که روی دیوار خونه کوچکمون بود نگاه کردم که دیدم ساعت 8 صبحه .
برادر بزرگترم جین که رفته بود دنبال کار و چند وقتی نبود دلم براش تنگ شده بود .تنها همدم من اون بود
بلند شدم و رخت خوابم رو جمع کردم یک روز دیگه شروع شد که باید میرفتم و در کنار خیابون ها گدایی میکردم
صدای سرفه های بابام رو از توی دستشویی شنیدم .سپس بعد از چند ثانیه دستگیره در تکون خورد .
آب دهنم رو قورت دادم
بابا از توی دستشویی با ریش نشسته و لباسای کثیف بیرون اومد .
نگاهی بهم کرد و گفت:لنگ ظهره گمشو برو گدایی کن و پول جمع کن نکنه دلت میخواد خواهر کوچیکتم از بی دارویی مثل مامانت بمیره ها؟
اروم و با صدای لرزون گفتم: چشم الان میرم
مامانم سر زایمان خواهر کوچیکترم جون خودشو از دست داد
و زمانی که خواهرم سونگ هان به دنیا اومد آسم داشت .منو برادرم هرکاری کردیم تا کاری جور کنیم اما کار خوبی گیر نمیاوردیم و مجبور بودیم نصفه و نیمه تمومشون کنیم
دکترا خواهرم رو جواب کردن و میگن که شاید فقط تا 4 ماه زنده باشه
من حتی برای اینکه زیاد کار کنم ترک تحصیل کردم و حتی نمیتونم به شغلی که ارزوشو داشتم برسم
بابای عوضیم اصلا کار نمیکنه و شبا میره پی دختر بازی و پولمون رو هدر میده و باهاش مست میکنه
و زمانی که میاد خونه بخاطر مستی الکی منو زیر بار کتک میگیره .به طور مشخصی ازش متنفرم
از خونه زدم بیرون و به سمت مترو بالاشهر رفتم از دوستای خیابونیم تعریف اونجا رو خیلی شنیدم که اونجا کاسبیش خوبه
بعد از 1 ساعت به اونجا رسیدم ساعت 9:30 بود
رفتم یه گوشه نشستم و اجناسی که بابا چند وقت یه بار کمی میخرید و بهم میداد تا بفروشم رو پهن کردم جلوم و شروع به فروختن کردم
اونجا کسانی رو میدیدم که عجله داشتن و و با سرعت به سمت بیرون مترو میرفتن و کسایی رو میدیدم که پشت تلفن با صاحب کارشون بحث میکنن.کسانی که با پارتنرشون دست توی دست با خوشحالی به سمت مترو میرفتن و....
تا ساعت 1 ظهر اونجا بودم حسابی گشنم شده بود ون صبحانه هم نخورده بودم کمی از پول هایی که در اورده بودم رو برداشتم و به سمت کافه تریا مترو رفتم و یه ساندوی کوچک گرفتم
برگشتم سر جام و ساندویچم رو خوردم
مردم زیاد و پولداری اونجا بودن که به من کمک میکردن و با مهربانی بهم خوراکیی چیزی میدادن
ساعت 11 شب که مترو داشت تعطیل میشد بلند شدم و رفتم بیرون از مترو از یک خیابونی رفتم که حسابی تاریک بود و یه نور از دور سوسو میزد..
اگر ادامه رو خواستید بگیر بنویسم
دیدگاه ها (۰)

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:71 میخواستم همه چیزو ول کنم و...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

(یعنی نمی دونم مرده یا نه جنازه اش نیست ولی سم خورد)

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط