فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۶
صبح دوشنبه...
ا.ت تازه پشت میزش نشسته بود که مدیر بخش از اتاقش بیرون اومد.
ـ ا.ت، لطفاً بیا داخل.
ـ چشم.
ا.ت وارد اتاق شد.
مدیر بخش یه پوشهی آبی رنگ روی میز گذاشت.
ـ از امروز روی یه پروژهی جدید کار میکنی.
ا.ت پوشه رو برداشت.
ـ پروژهی «آرورا»؟
ـ آره.
ـ ولی... این پروژه که مربوط به مدیرعامله.
ـ دقیقاً.
ا.ت با تعجب گفت:
ـ من؟!
مدیر بخش لبخند کمرنگی زد.
ـ خود آقای جئون اسمت رو داخل تیم نوشته.
ـ ولی من تازه یه هفتهست اومدم شرکت.
ـ دلیلش رو از خودش بپرس.
...
چند دقیقه بعد...
ا.ت جلوی اتاق کنفرانس ایستاده بود.
یه نفس عمیق کشید و در زد.
ـ بفرمایید.
داخل اتاق، جونگ کوک، آقای چوی و مدیر حقوقی شرکت نشسته بودن.
جونگ کوک بدون اینکه مقدمهای بچینه گفت:
ـ بشین.
جلسه شروع شد.
جونگ کوک بند به بند قرارداد رو توضیح میداد و هر چند دقیقه یه سؤال از ا.ت میپرسید.
ـ اگه طرف مقابل این بند رو قبول نکنه، به نظرت چه پیشنهادی میده؟
ا.ت چند ثانیه فکر کرد.
ـ احتمالاً درخواست میکنه زمان تحویل پروژه بیشتر بشه.
ـ چرا؟
ـ چون این زمان برای پروژهای با این حجم، خیلی کمه.
جونگ کوک فقط گفت:
ـ منطقیه.
آقای چوی نگاه کوتاهی به جونگ کوک انداخت، اما چیزی نگفت.
...
دو ساعت بعد...
جلسه تموم شد.
مدیر حقوقی و آقای چوی از اتاق بیرون رفتن.
ا.ت هم وسایلش رو جمع کرد.
ـ اجازه هست؟
جونگ کوک صداش زد.
ـ یه لحظه.
ـ بله؟
ـ میدونی چرا تو رو برای این پروژه انتخاب کردم؟
ا.ت صادقانه جواب داد:
ـ نه.
جونگ کوک خودکارش رو روی میز گذاشت.
ـ روزی که پروندهی گزارش رو بهت سپردم، با اینکه حجمش زیاد بود، بهونه نیاوردی.
ا.ت آروم گفت:
ـ غر زدم... ولی انجامش دادم.
جونگ کوک برای اولین بار، خیلی کوتاه گفت:
ـ فرق داره.
ـ چه فرقی؟
ـ خیلیها غر میزنن و نصفهکاره رهاش میکنن.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد ادامه داد:
ـ ببینم تو هم تا آخر دوام میاری یا نه.
ا.ت لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ یعنی هنوز امتحانم تموم نشده؟
ـ نه.
ـ پس اگه قبول بشم... بالاخره یه بار میگین "عالی بود"؟
جونگ کوک بدون اینکه لبخند بزنه، پروندهی روی میزش رو بست.
ـ فعلاً روی قبول شدن تمرکز کن.
ا.ت زیر لب گفت:
ـ معلومه تعریف کردن از کسی براتون خیلی سخته...
ـ چیزی گفتی؟
ـ نه، گفتم ممنون.
جونگ کوک فقط سر تکون داد.
ـ میتونی بری.
...
ا.ت از اتاق بیرون اومد.
همین که در بسته شد، یه نفس عمیق کشید.
ـ «حداقل این بار اخراجم نکرد... پیشرفته.»
از اون طرف، آقای چوی که چند قدم اونطرفتر ایستاده بود، نگاهش به در بستهی اتاق افتاد.
با لبخند وارد دفتر جونگ کوک شد.
ـ مطمئنی انتخابش اشتباه نیست؟
جونگ کوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
ـ هنوز نمیدونم.
ـ پس چرا انتخابش کردی؟
جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ چون میخوام ببینم زیر فشار، چقدر دوام میاره.
آقای چوی فقط لبخند زد.
ـ امیدوارم ناامیدت نکنه...
اما پشت اون لبخند آروم، چیزی پنهان بود که هنوز نه جونگ کوک ازش خبر داشت، نه ا.ت...
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
صبح دوشنبه...
ا.ت تازه پشت میزش نشسته بود که مدیر بخش از اتاقش بیرون اومد.
ـ ا.ت، لطفاً بیا داخل.
ـ چشم.
ا.ت وارد اتاق شد.
مدیر بخش یه پوشهی آبی رنگ روی میز گذاشت.
ـ از امروز روی یه پروژهی جدید کار میکنی.
ا.ت پوشه رو برداشت.
ـ پروژهی «آرورا»؟
ـ آره.
ـ ولی... این پروژه که مربوط به مدیرعامله.
ـ دقیقاً.
ا.ت با تعجب گفت:
ـ من؟!
مدیر بخش لبخند کمرنگی زد.
ـ خود آقای جئون اسمت رو داخل تیم نوشته.
ـ ولی من تازه یه هفتهست اومدم شرکت.
ـ دلیلش رو از خودش بپرس.
...
چند دقیقه بعد...
ا.ت جلوی اتاق کنفرانس ایستاده بود.
یه نفس عمیق کشید و در زد.
ـ بفرمایید.
داخل اتاق، جونگ کوک، آقای چوی و مدیر حقوقی شرکت نشسته بودن.
جونگ کوک بدون اینکه مقدمهای بچینه گفت:
ـ بشین.
جلسه شروع شد.
جونگ کوک بند به بند قرارداد رو توضیح میداد و هر چند دقیقه یه سؤال از ا.ت میپرسید.
ـ اگه طرف مقابل این بند رو قبول نکنه، به نظرت چه پیشنهادی میده؟
ا.ت چند ثانیه فکر کرد.
ـ احتمالاً درخواست میکنه زمان تحویل پروژه بیشتر بشه.
ـ چرا؟
ـ چون این زمان برای پروژهای با این حجم، خیلی کمه.
جونگ کوک فقط گفت:
ـ منطقیه.
آقای چوی نگاه کوتاهی به جونگ کوک انداخت، اما چیزی نگفت.
...
دو ساعت بعد...
جلسه تموم شد.
مدیر حقوقی و آقای چوی از اتاق بیرون رفتن.
ا.ت هم وسایلش رو جمع کرد.
ـ اجازه هست؟
جونگ کوک صداش زد.
ـ یه لحظه.
ـ بله؟
ـ میدونی چرا تو رو برای این پروژه انتخاب کردم؟
ا.ت صادقانه جواب داد:
ـ نه.
جونگ کوک خودکارش رو روی میز گذاشت.
ـ روزی که پروندهی گزارش رو بهت سپردم، با اینکه حجمش زیاد بود، بهونه نیاوردی.
ا.ت آروم گفت:
ـ غر زدم... ولی انجامش دادم.
جونگ کوک برای اولین بار، خیلی کوتاه گفت:
ـ فرق داره.
ـ چه فرقی؟
ـ خیلیها غر میزنن و نصفهکاره رهاش میکنن.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد ادامه داد:
ـ ببینم تو هم تا آخر دوام میاری یا نه.
ا.ت لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ یعنی هنوز امتحانم تموم نشده؟
ـ نه.
ـ پس اگه قبول بشم... بالاخره یه بار میگین "عالی بود"؟
جونگ کوک بدون اینکه لبخند بزنه، پروندهی روی میزش رو بست.
ـ فعلاً روی قبول شدن تمرکز کن.
ا.ت زیر لب گفت:
ـ معلومه تعریف کردن از کسی براتون خیلی سخته...
ـ چیزی گفتی؟
ـ نه، گفتم ممنون.
جونگ کوک فقط سر تکون داد.
ـ میتونی بری.
...
ا.ت از اتاق بیرون اومد.
همین که در بسته شد، یه نفس عمیق کشید.
ـ «حداقل این بار اخراجم نکرد... پیشرفته.»
از اون طرف، آقای چوی که چند قدم اونطرفتر ایستاده بود، نگاهش به در بستهی اتاق افتاد.
با لبخند وارد دفتر جونگ کوک شد.
ـ مطمئنی انتخابش اشتباه نیست؟
جونگ کوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
ـ هنوز نمیدونم.
ـ پس چرا انتخابش کردی؟
جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ چون میخوام ببینم زیر فشار، چقدر دوام میاره.
آقای چوی فقط لبخند زد.
ـ امیدوارم ناامیدت نکنه...
اما پشت اون لبخند آروم، چیزی پنهان بود که هنوز نه جونگ کوک ازش خبر داشت، نه ا.ت...
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۲۳.۲k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط