وقتی توی روز عروسیت....(درخواستی)

پارت دوم


ویو فردا صبح


با حس کردن چیزی روی صورتت چشمات رو باز کردی و اولین چیزی که دیدی چهره چانگبین بود که با لبخند دلنشینی داشت بهت نگاه میکرد
چانگبین:پرنسس نمی‌خوای بیدار بشی؟برای امروز ذوق نداری؟
لبخندی بهش زدی و بدنتو کش دادی
هانا:خیلی بیشتر از شما شاهزاده(لبخند)
چانگبین از روی تخت بلند شد
چانگبین:حیله خب پس بیا براش آماده بشیم میرم به خدمتکاران بگم صبحانه رو آماده کنند توام آماده شو و بیا پایین
خندیدی و اجازه دادی چانگبین از اتاق بیرون بره بعدم بلند شدی و لباس هاتو عوض کردی و موهات رو شونه زدی و از پله های قصر به طبقه پایین رفتی و چانگبینو دیدی که پشت میز نشسته و درحال نوشیدن چاییشه با لبخند به سمتش رفتی و روبه روش پشت میز نشستی
هانا:خب برنامت برای امروز چیه؟چیکار میخوای بکنی
چانگبین بهت لبخندی زد و جواب سوالتون داد
چانگبین:خب دیروز پدرت ازم خواست که امروز برم پیشش پس اول میرم پیش اون و به کارای امشب رسیدگی میکنم شاید بعدش هم یکم به سرو شکلم بریم به هر حال امشب شب نامزدیمه(لبخند)توچی پرنسس؟
هانا:خب از اونجایی که مثل تو سرم شلوغ نیست فقط اینجا منتظر میمونم که تو کارت تموم بشه و لباس امشبمو انتخاب میکنم بعدم منتظر میمونم که تو برگردی و باهم بریم به خودمون رسیدگی کنیم نظرت چیه؟(لبخند)
چانگبین:عالیه،البته چیزی بجز اینم ازت انتظار نمی‌رفت پرنسسم
خندیدی و از چای روبه روت کمی نوشیدنی


ویو بعد از صبحانه

چانگبین ازت خداحافظی کرد و سوار اسبش شد به به سمت قصر خانواده لی حرکت کردت
توام سمت خدمتکاران رفتی و درباره لباس امشبت ازش سوال کردی
هانا:خب خانم چانگ،لباس آمادست ؟
خدمتکار:بله خانم اونو امروز روی تختتون گزاشتن میتونین الان بهش یه نگاهی بندازید
با خوشحالی به سمت اتاق خواب اون حرکت کردی و در اتاق رو باز کردی و بعد چشمت به یه لباس سفید خورد (عکسشو می‌زارم)
به سمت تخت رفتی و لباس رو توی دستت گرفتی و براندازش کردی شاید این لباس برای بقیه یه لباس معمولی بود ولی اون شب قرار بود اون لباس خاطره های زیبای زیادی رو برات بسازه

دوستون دارم کیم لارا✨

#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
دیدگاه ها (۴)

(وقتی دعواتون. میشه و مست میکنه و...)

#تکپارتیموضوع:(وقتی تولدشه)فلیکس/ا.تصبح، زمانی که فلیکس از خ...

وقتی میخواد بره سربازی part 2

Why Did I Fall in Love with You? P²⁷ | Truth or DareView: Ho...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

پارت ۲۳

پارت ۴---صبح روز بعد، پرتوهای ملایم خورشید از پنجره‌ی قدی ات...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

سناریو

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط