سناریو تهیونگ
....وقتی همکار پدرت بود(درخواستی)
-----------------------------------------------------------
نگاهش اونقدر خیره بود که حس کردی داری توی آتیش ذوب میشی. اون نه تنها تو رو نمیشناخت، انگار داشت برای اولین بار با تمام وجودت آشنا میشد.
بعد از نیم ساعت ایستادن در جمع، فرصت پیدا کردی که از شلوغی فرار کنی. به سمت تراس بزرگ و تاریکِ عمارت رفتی تا کمی هوای تازه بخوری. باد خنکی موهای لختت رو روی صورتت پخش میکرد. تکیه دادی به نردههای سنگی و به نورهای شهر خیره شدی.
صدای قدمهایی رو شنیدی که روی سنگفرش میاومد. قبل از اینکه برگردی، بوی عطرش رو حس کردی. تهیونگ بود. اون هم از جمع فرار کرده بود.
— «محیط اون تو خیلی خفهکننده است، مگه نه؟»
صداش خیلی نزدیک بود، انگار درست پشت سرت ایستاده بود. برگشتی و با پاشنه بلندت، با احتیاط به سمتش چرخیدی. اون همونطور ایستاده بود، دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشته بود و با نگاهی که هیچ شباهتی به نگاه یک «دوستِ پدر» نداشت، به تو خیره شده بود.
— «میخواستم تنها باشم.» گفتی و سعی کردی لحنت رو بیتفاوت نشون بدی.
تهیونگ یه قدم جلو اومد. حالا فاصله بینتون اونقدر کم شده بود که میتونستی گرمای بدنش رو حس کنی. اون نگاهش روی لبهای تو ثابت موند و بعد دوباره به چشمات برگشت.
— «میدونی آت... من تمام مدت داشتم به این فکر میکردم که چطور میتونم جلوی پدرت یه ذره هم طبیعی باشم، وقتی تو با اون لباس و اون نگاه... داری تمام تمرکزم رو بهم میریزی.»
قلبت محکم کوبید. «تو داری چی میگی؟ تو دوستِ بابایی...»
اون خندهی کوتاهی کرد، خندهای که بیشتر شبیه یک پوزخندِ از سرِ درماندگی بود. «دقیقاً به خاطر همین حرفت هست که دارم دیوونه میشم. من میدونم چه خط قرمزهایی وجود داره، اما وقتی تو رو اینطوری میبینم، انگار تمام اون قوانین برام بیمعنی میشن.»
دستش رو به سمت بالا آورد، انگار میخواست موهای لختت رو لمس کنه، اما در آخرین لحظه مکث کرد. اون تنشِ بین شما، از هر چیزی در اون مهمونی سنگینتر بود.
هفتهها گذشت. اون شب در تراس، مثل یک طلسم بین شما دو نفر افتاده بود. تهیونگ دیگر مثل قبل به خونهی شما نمیآمد، اما پیامهایش تمام فضای ذهنت رو پر کرده بود. پیامهایی که لبهی مرزِ بیادبی و عاشقانه بودند.
.
.
.
.
.
.
.
-----------------------------------------------------------
نگاهش اونقدر خیره بود که حس کردی داری توی آتیش ذوب میشی. اون نه تنها تو رو نمیشناخت، انگار داشت برای اولین بار با تمام وجودت آشنا میشد.
بعد از نیم ساعت ایستادن در جمع، فرصت پیدا کردی که از شلوغی فرار کنی. به سمت تراس بزرگ و تاریکِ عمارت رفتی تا کمی هوای تازه بخوری. باد خنکی موهای لختت رو روی صورتت پخش میکرد. تکیه دادی به نردههای سنگی و به نورهای شهر خیره شدی.
صدای قدمهایی رو شنیدی که روی سنگفرش میاومد. قبل از اینکه برگردی، بوی عطرش رو حس کردی. تهیونگ بود. اون هم از جمع فرار کرده بود.
— «محیط اون تو خیلی خفهکننده است، مگه نه؟»
صداش خیلی نزدیک بود، انگار درست پشت سرت ایستاده بود. برگشتی و با پاشنه بلندت، با احتیاط به سمتش چرخیدی. اون همونطور ایستاده بود، دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشته بود و با نگاهی که هیچ شباهتی به نگاه یک «دوستِ پدر» نداشت، به تو خیره شده بود.
— «میخواستم تنها باشم.» گفتی و سعی کردی لحنت رو بیتفاوت نشون بدی.
تهیونگ یه قدم جلو اومد. حالا فاصله بینتون اونقدر کم شده بود که میتونستی گرمای بدنش رو حس کنی. اون نگاهش روی لبهای تو ثابت موند و بعد دوباره به چشمات برگشت.
— «میدونی آت... من تمام مدت داشتم به این فکر میکردم که چطور میتونم جلوی پدرت یه ذره هم طبیعی باشم، وقتی تو با اون لباس و اون نگاه... داری تمام تمرکزم رو بهم میریزی.»
قلبت محکم کوبید. «تو داری چی میگی؟ تو دوستِ بابایی...»
اون خندهی کوتاهی کرد، خندهای که بیشتر شبیه یک پوزخندِ از سرِ درماندگی بود. «دقیقاً به خاطر همین حرفت هست که دارم دیوونه میشم. من میدونم چه خط قرمزهایی وجود داره، اما وقتی تو رو اینطوری میبینم، انگار تمام اون قوانین برام بیمعنی میشن.»
دستش رو به سمت بالا آورد، انگار میخواست موهای لختت رو لمس کنه، اما در آخرین لحظه مکث کرد. اون تنشِ بین شما، از هر چیزی در اون مهمونی سنگینتر بود.
هفتهها گذشت. اون شب در تراس، مثل یک طلسم بین شما دو نفر افتاده بود. تهیونگ دیگر مثل قبل به خونهی شما نمیآمد، اما پیامهایش تمام فضای ذهنت رو پر کرده بود. پیامهایی که لبهی مرزِ بیادبی و عاشقانه بودند.
.
.
.
.
.
.
.
- ۳۱.۰k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط