debt (part 6)
جونکوک بدنشو به تھیونگ تکیه داده بود تا نفیته و تھیونگم اونو
در اغوش گرفته بود و بوسه ھای ریزی روی سرش
میگذاشت...
آن شب، مرز میانشان برای اولین بار تغییر کرد.
نه با حرفی عاشقانه.
نه با اعتراف.فقط با سکوتی طولانی، نگاھی که بیش از حد ماند
و لحظه ای که ھیچکدام عقب نکشیدند.
بعد از آن شب، رابطه شان دیگر شبیه قبل نبود.
صبح روز بعد جونگکوک زودتر بیدار شد.
تھیونگ کنار پنجره ایستاده بود.
جونگکوک گفت:
ـ «تو ھنوز اینجایی؟»
ـ «آره. »
ـ «فکر کردم بعد از دیشب فرار میکنی. »
تھیونگ برگشت.
ـ «چرا باید فرار کنم؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
تھیونگ نزدیک شد.
ـ «جونگکوک. »
ـ «ھوم؟»
ـ «اگه قرار باشه این کار رو ادامه بدیم، باید یه چیز رو بدونی.
» ـ
«چی؟»
ـ «من آدم خوبی نیستم. »
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ «ھیچوقت فکر نکردم ھستی. »
تھیونگ ابرو بالا برد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ «ولی فکر نمیکنم ھیولا باشی. »
برای اولین بار، نگاه تھیونگ شکست.
-------------------------------------------------------------
یک ماه بعد.
ماموریت بعدی رسید.
این بار ھدف، یک شرکت بزرگ بود.
جونگکوک قرار بود وارد سیستم امنیتی شود.
تھیونگ بیرون منتظر میماند.
اما عملیات طبق برنامه پیش نرفت.
درھا قفل شدند.
آژیر به صدا درآمد.
ـ «تھیونگ! »
صدای جونگکوک از بیسیم آمد.
ـ «جواب بده! »
ـ «تھیونگ! »
تھیونگ از ماشین پیاده شد.
سه نگھبان را از سر راه برداشت و وارد ساختمان شد.
ـ «کجایی؟»
ـ «طبقه سوم! »
تھیونگ دوید.
وقتی به طبقه سوم رسید، جونگکوک را دید که توسط دو مرد
گرفته شده.
اسلحه ای روی سرش بود.
مرد گفت:
ـ «یک قدم دیگه برداری، میکشمش. »
تھیونگ ایستاد.
جونگکوک گفت:
ـ «تھیونگ، نیا! »
مرد خندید.
ـ «پس قاتل معروف ھم نقطه ضعف داره. »
تھیونگ به جونگکوک نگاه کرد.چشمھایش آرام بود.
ـ «اشتباه میکنی. »
مرد اسلحه را محکمتر روی سر جونگکوک گذاشت.
ـ «پس بگو چرا اومدی؟»
تھیونگ گفت:
ـ «چون اون نقطه ضعف من نیست. »
مکث.
ـ «اون دلیل منه. »
گلوله شلیک شد.
اما نه به جونگکوک.
تھیونگ در ھمان لحظه شلیک کرد.
مرد روی زمین افتاد.
جونگکوک خودش را آزاد کرد.
ھر دو به سمت خروجی دویدند.
آن شب، در خانه امن، جونگکوک برای اولین بار عصبانی شد.
ـ «تو میتونستی کشته بشی! »
تھیونگ کت خونی اش را درآورد.
ـ «تو ھم ھمینطور. »
ـ «من دزد بودم. قرار نبود عاشق یه قاتل بشم که ھر روز
ممکنه بمیره! »
سکوت.
جونگکوک تازه فھمید چه گفته.
تھیونگ آرام سرش را بلند کرد.
ـ «چی گفتی؟»
............
در اغوش گرفته بود و بوسه ھای ریزی روی سرش
میگذاشت...
آن شب، مرز میانشان برای اولین بار تغییر کرد.
نه با حرفی عاشقانه.
نه با اعتراف.فقط با سکوتی طولانی، نگاھی که بیش از حد ماند
و لحظه ای که ھیچکدام عقب نکشیدند.
بعد از آن شب، رابطه شان دیگر شبیه قبل نبود.
صبح روز بعد جونگکوک زودتر بیدار شد.
تھیونگ کنار پنجره ایستاده بود.
جونگکوک گفت:
ـ «تو ھنوز اینجایی؟»
ـ «آره. »
ـ «فکر کردم بعد از دیشب فرار میکنی. »
تھیونگ برگشت.
ـ «چرا باید فرار کنم؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
تھیونگ نزدیک شد.
ـ «جونگکوک. »
ـ «ھوم؟»
ـ «اگه قرار باشه این کار رو ادامه بدیم، باید یه چیز رو بدونی.
» ـ
«چی؟»
ـ «من آدم خوبی نیستم. »
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ «ھیچوقت فکر نکردم ھستی. »
تھیونگ ابرو بالا برد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ «ولی فکر نمیکنم ھیولا باشی. »
برای اولین بار، نگاه تھیونگ شکست.
-------------------------------------------------------------
یک ماه بعد.
ماموریت بعدی رسید.
این بار ھدف، یک شرکت بزرگ بود.
جونگکوک قرار بود وارد سیستم امنیتی شود.
تھیونگ بیرون منتظر میماند.
اما عملیات طبق برنامه پیش نرفت.
درھا قفل شدند.
آژیر به صدا درآمد.
ـ «تھیونگ! »
صدای جونگکوک از بیسیم آمد.
ـ «جواب بده! »
ـ «تھیونگ! »
تھیونگ از ماشین پیاده شد.
سه نگھبان را از سر راه برداشت و وارد ساختمان شد.
ـ «کجایی؟»
ـ «طبقه سوم! »
تھیونگ دوید.
وقتی به طبقه سوم رسید، جونگکوک را دید که توسط دو مرد
گرفته شده.
اسلحه ای روی سرش بود.
مرد گفت:
ـ «یک قدم دیگه برداری، میکشمش. »
تھیونگ ایستاد.
جونگکوک گفت:
ـ «تھیونگ، نیا! »
مرد خندید.
ـ «پس قاتل معروف ھم نقطه ضعف داره. »
تھیونگ به جونگکوک نگاه کرد.چشمھایش آرام بود.
ـ «اشتباه میکنی. »
مرد اسلحه را محکمتر روی سر جونگکوک گذاشت.
ـ «پس بگو چرا اومدی؟»
تھیونگ گفت:
ـ «چون اون نقطه ضعف من نیست. »
مکث.
ـ «اون دلیل منه. »
گلوله شلیک شد.
اما نه به جونگکوک.
تھیونگ در ھمان لحظه شلیک کرد.
مرد روی زمین افتاد.
جونگکوک خودش را آزاد کرد.
ھر دو به سمت خروجی دویدند.
آن شب، در خانه امن، جونگکوک برای اولین بار عصبانی شد.
ـ «تو میتونستی کشته بشی! »
تھیونگ کت خونی اش را درآورد.
ـ «تو ھم ھمینطور. »
ـ «من دزد بودم. قرار نبود عاشق یه قاتل بشم که ھر روز
ممکنه بمیره! »
سکوت.
جونگکوک تازه فھمید چه گفته.
تھیونگ آرام سرش را بلند کرد.
ـ «چی گفتی؟»
............
- ۴.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط