{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رویای بچگی🌌⭐

رویای بچگی🌌⭐
part3
□■□■□■□■□■□■□■
《راوی》
در همین حین پدربزگشون که‌ مدیر به اون گفته بود به مدرسه بیاد داشت اون هارو از دور نگا میکرد....
قطعا هرکی اون دوتا رو میدید از کیفیتشون ضعف میکرد....ولی برای پدربزگ اینطوری نبود
اون از بچگی یونگی و مینا مخالف بود که اونا باهم هم صمیمی باشن
چون پدربزرگ سعی داشت اون هارو برای ادامه ی شغل خانوادگیشون آماده کنه....مخصوصا یونگی
توی اون شغل خبری از احساسات نبود و پدربزرگ هم همین رو از اونا میخواست..... یونگی و مینا برعکس خواسته ی پدربزگشون عمل میکردن
از نظر پدربزرگ اونا دیگه داشتن زیاد صمیمی میشدن و ممکن بود برای جداییشون هرکاری بکنه....ممکن بود اونارو به دو کشور مختلف ببره تا از هم دور باشن...یا ممکن بود اونارو با هر‌چیزی که شده نسبت به هم بد بین کنه و کاری کنه که اون صمیمیت از بین بره........


《یونگی》
مدیر صدامون زد
گفت بیاید دفتر پدربزگتون اومده....
اوووف بازم دردسر...اون نمیزاره ما باهم صمیمی باشیم و وقتمون رو باهم بگذرونیم...
اخه کدوم پدربزرگ اینطوری با نوه های رفتار میکنه
میترسم اخرش منو مینا رو جدا کنه
منو مینا از بچگی باهم بودیم.....
قطعا برام سخته که مینا رو ول کنم
شاید بگید الان که چیزی نشده اینطوری میترسم ولی.....
>فلش بک<
توی اتاقم بودم و داشتم طراحی مردم که صدای دعوا از اتاق بغلی که مال ماد پدرم بود اومد...
_باز چیشده
اورم به سمت اتاقشون رفتم و گوشم رو روی در گذاشتم
م/یونگی:اونا از بچگی باهم بزرگ شدن اگه این کار رو بکنیم کاملن زندگیشون خراب میشه
اونا نمیتونن بدون هم زندگی کنن چی داری‌میگی برا خودت
ب/یونگی:پدرم گفته.....بای این کارو انجام بدیم اون میخواد نه یونگی شغل خانوادگیمون رو ادامه بده
چند ماه اول فقط براشون سخته...بعدش عادت میکنن
م/یونگی:بازم شروع شد هی شغل خانوادگی شغل خانوادگی ...شورشو در اواردید اصلا به فکر روح و روان بچت نیستی....اصلا یونگی رو بیخیال...به فکر اون دختر دختر نیستی؟؟
اون یه دختره روحیه ی لطیفی داره دارید بخاطر منفعت خودتو زندگیشون رو خراب میکنی
ب/یونگی:بسه نمیخوام چیزی بشونم...همین که گفتم میریم ونکوور(از کانادا)
صدای قدمای پدرم به در نزیدک شد منم سریع رفتم تو اتاقم
_یعنی.. قراره بریم ونکوور.. دیگه مینا رو نمیبینم؟قرار نیست باهاش برم مدرسه ؟
برای همیشه؟!
همینطوری داشتم با خودم حرف میزدم که.......

○●○●○●○●○●○●○●○●
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

برادر ناتنی

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

چند پارتی درخواستی

بهترین زمان برای وابسته کردن یا نابود کردن آدم ها، زمانیه که...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶رینا: مال خودم.جونکوک:...

بیوگرافی

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 یازدهم: حصارِ خانوادگی ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹بعد دستش رو برداشت و آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط