{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیسه اما می ترسید. حتی اگه روزی یونارو ببینه.. اون شیسه ر

شیسه اما می ترسید. حتی اگه روزی یونارو ببینه.. اون شیسه رو یادشه؟! یا اصلا این شیسه ای که حالا اون داره توی آینه میبینه رو میشناسه؟!
شیسه دلش تنگ بود. برای یتیم خونه. برای یونا برای فضا و ذهن محدود کودکیش. برای حال و هوای اون پشت بوم. برای.... حتی برای مایکی.
سپری که حتی فامیلیش رو بلد نبود و فقط یه اسم و یه چهره ازش تو خاطرش بود. هنوز هم دلش گیر بود. گاهی نامه می‌نوشت و به یتیم خونه می‌برد. کنار کوچه میذاشت اما وقتی بعد یه ماه میومد میدید نامه خیلی چرک و کثیف و حتی پاره پوره شده هنوز هم اونجاس
هه.... واقعا چه انتظاری داشته؟ انتظار داشته سپر بیاد و اونجارو به دنبال نامه ی شیسه بگرده؟! محاله. اوت اوه شیسه براش مهم بوت که نمیذاشت بره. هنوزم اون نگاه نافذ و سرد مایکی وقتی شیسه تو ماشین درحال حرکت بود روی همه ی افکار شیسه سنگینی میکنه. پاهاش رو می‌لرزوند و بدنش رو به رعشه میندازه.
خیلی وقتا تو خیالاتش تصور کرده که اگه یه روز مایکی رو ببینه باید بهش چی بگه؟! اون همرا با یه خلافکار صحبت کنه مگه نه...
شیسه از ماشین پیاده شد و به سرعت به داخل ساختمون بزرگ حرکت کرد.
& شیسه تو برو تو اتاقت من میرم پیش رئیس منو کار داره.
شیسه نگاه زیر چشمی به اطرافش کرد. مردم جوری نگاهش میکردن انگار ندیده باشن یه دختر اینطوری قدم برمیداره. شیسه دیگه نمی‌ترسید از اون عوضی ها. حداقل اینجوری نشون میداد.
سرشو رو به جردن برگردوند و با نگاهی سرد وایساد سر جاش.
+ چشم. پس من برمیگردم.
جردن به نشونه تأیید سری تکون داد و شیسه بدون معطلی از پله های ساختمون پایین رفت.
تو راه اون رو دید. مرد چاق با موهای نصفه نیمه قارچی و رومخ که مثل همیشه بوی ع ق میداد و سعی نرکد با ادکلن بهترش کنه اما بدترش می‌کرد. به گرد پای جردن هم نمیرسید. نیکولاس احمق فقط بخاطر پول بالا اومده... آه که چقد رومخ شیسه بود.
بدون حتی یه نگاه به نیکولاس با سرعت نور پله هارو پایین رفت و هیچ توجهی به نیکولاس هیز نکرد. و اما این نیکولاس بود که از پشت سر شیسه داد کشید
نیکولاس : به زودی دیگه نمیتونی برای من خودتو بگیری دختر کوچولو چون دیگه نابود میشی.
این حمله باعث وایسادن سریع روی یه نقطه پله شد. شیسه صاف وایساد. منظورش چی بود؟!
شیسه میدونست اونا براش نقشه های زیادی کشیدن و میخواست از اونا سر دربیاره. اینم یکیشون بود؟!
نمی‌خواست نیکولاس فکر کنه اون ترسیده پس دوباره به راهش ادامه داد.
از همون زمان بچگی درسته که جردن تو هیلی از کارها به دادش رسید اما هنوزم خیلیا هستن که از اون و جردن مرتبه بالاتری دارن. هنوزم خیلیا کلی نقشه برای شیسه چیدن. انگار بدبختی رو برای شیسه مقدر کرده بودن. برای چی یه دختر 12 ساله باید تو یه همچین جایی بزرگ بشه؟
تو همین فکرا بود... یه لحظه وایسا. قبلا یه جایی دیدتش.
مردی که از کنارش رد شد یه بوی عطر تلخ قاطی شده با سیگار داشت. موهای نسبتا بلند صورتی بگو چشمای سبز یاقوتی.
شیسه دختر زرنگی بود و حافظه خوبی داشت پس مطمئن بود اون مرد رو قبلا جایی دیده.
وقتی از کنارش رد شد شونه ش محکم خورد به شونه شیسه و شیسه کاملا کم بود از گله ها بیفته و اگر دستاش رو به میله ها نگرفته بود قطعا تا الان داشت روی زمین پر خون جون میداد.
اما مرد هیچ واکنشی نشون نداد انگار نه انگار که همین الان کم بود شیسه بیفته و بدون حتی یه نگاه سریع به راهش ادامه داد. شیسه سریع از جاش بلند شد.
+ ببخشید آقا.
شیسه این رو بلند با صدای نسبتا سردی گفت اما مرد به راهش ادامه داد و توجهی به حرف شیسه نکرد.
+ با شما بودم آقا.
شیسه دست دراز کرد و آروم روی شونه مرد دست گذاشت اما همون لحظه مرد برگشت و دست دختر رو از پشت گرفت و تفنگ رو گذاشت روی پیشونی دختر.
شیسه کاملا بهت زده بود. هنور نمی‌دونست این مرد کیه اما مهارت فوق العاده ای داشت.
شیسه بلافاصله چهرش رو از بهت درآورد دوباره سردش کرد.
+ برش دار. من از اعصای بزرگ باندم دختر جردن خواستم چیزی ازت بپرسم.
اکثرا وقتی شیسه این رو میگفت همه میرفتن چون جردن رو میشناختن. اما شیسه اونقد احمق بود که فکر کرد این مرد یکی از تازه کارهای اونجاست
+ به حرفام گوش بده مهارت بالایی داری میتونی به طبقه های بالاتری بری.
شیسه منتظر واکنش همیشگی بود اما مرد قهقه ای بلند سر داد. سری تفنگ رو روی پیشونی شیسه سفت کرد.
.. عجب دختر احمقی. هم تو هم جردن به تخمم نیستین. فک نکنم مجبور باشم تو یکی رو بدم
دیدگاه ها (۰)

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط