P39
هانتر : ویکتور
ویکتور : هوم ؟؟
هانتر : میدونی دارم به چی فکر میکنم .... اینکه تو دنیای ادم بزرگا مگه چخبر بود که مامان همیشه میگفت غذا بخورید تا بزرگ شید ؟؟
جوابی به سوالش ندادم که دوباره گفت : اصلا ویکتور میرم اینو میدم به ا/ت
ویکتور : هر طور مایلی
از رو تخت بلند شد که از اتاق بره بیرون اما قبل رفتن برگشت و گفت : ویکتور
نگاهمو بهش دادم که ادامه داد : خودت میدونی بودن یه دختر اینجا چقدر خطرناکه ..... حالا که اینجاس سعی کن مراقبش باشی
با سر تایید کردم که از اتاق رفت بیرون ....
(ا/ت ویو)
E : خانم شما نیاز نیست کمکم کنید اقای ویکتور گفتن شما مهمونشونید
ا/ت : اخه تو خسته شدی .... خیلی هم نمونده
E : خیلی ممنونم
لبخندی زدم که کسی توی راهرو اسممو صدا زد : ا/ت
متعجب از توی آشپزخونه بیرون رفتم و اطراف رو نگاه کردم تا ببینم کی منو صدا کرد که شخصی از پشت سرم گفت : من اینجام
برگشتم که پیشونیم با بینی هانتر برخورد کرد .
هانتر : اوه ..... چه قد کوتاه (با خنده)
ا/ت : بجاش زورم زیاده
هانتر : خب از اون لحاظ باهم کنار میایم .... ببین چی برات آوردم
بعدم عروسک پاندای کوچیکی رو گرفت جلوم و گفت : فقط مواظب باش حاملس بچشو نکشی ....
ازش گرفتم و گفتم : مال توعه ؟؟
هانتر : تا 2 دقیقه پیش بله .... الان مال شماس
ا/ت : خیلی ممنونم اقای بلند (با لبخند)
خواست چیزی بگه اما با صدای فریادی که شنیدم هر دو به سمت سالن رفتیم
(دانای کل)
ادوارد ویکتورو روی زمین پرت کرد و فریاد زد : توی عوضی فکر کردی اگه رمز رو عوض کنی من نمیفهمم .... اره ؟؟
بعدم انگشت تهدیدشو بالا آورد و گفت : اینقدر بزنیدش که صدای شکستن استخوناشو بشنوم
همون لحظه هانتر و ا/ت دویدن سمت سالن که هانتر با خشم خواست جلو بره اما لی هون دستش رو گرفت و با اشاره بهش گفت که نباید الان جلو بره....
هانتر : اونا دارن میزننش لی هون
لی هو دوباره مانعش شد ، هانتر خواست دستش رو از دست لی هون جدا کنه که صدای عموش مانع شد
ادوارد : بسه
جلو رفت و یقه ویکتور رو درحالی خون از بینیش میریخت گرفت و گفت : رمزش چنده ؟؟
ویکتور خنده ای کرد و گفت : اینقدر احمق نیستم که بهت بگم .... بگو .... بگو دوباره بزننم .... زودباش بگو
ویکتور : هوم ؟؟
هانتر : میدونی دارم به چی فکر میکنم .... اینکه تو دنیای ادم بزرگا مگه چخبر بود که مامان همیشه میگفت غذا بخورید تا بزرگ شید ؟؟
جوابی به سوالش ندادم که دوباره گفت : اصلا ویکتور میرم اینو میدم به ا/ت
ویکتور : هر طور مایلی
از رو تخت بلند شد که از اتاق بره بیرون اما قبل رفتن برگشت و گفت : ویکتور
نگاهمو بهش دادم که ادامه داد : خودت میدونی بودن یه دختر اینجا چقدر خطرناکه ..... حالا که اینجاس سعی کن مراقبش باشی
با سر تایید کردم که از اتاق رفت بیرون ....
(ا/ت ویو)
E : خانم شما نیاز نیست کمکم کنید اقای ویکتور گفتن شما مهمونشونید
ا/ت : اخه تو خسته شدی .... خیلی هم نمونده
E : خیلی ممنونم
لبخندی زدم که کسی توی راهرو اسممو صدا زد : ا/ت
متعجب از توی آشپزخونه بیرون رفتم و اطراف رو نگاه کردم تا ببینم کی منو صدا کرد که شخصی از پشت سرم گفت : من اینجام
برگشتم که پیشونیم با بینی هانتر برخورد کرد .
هانتر : اوه ..... چه قد کوتاه (با خنده)
ا/ت : بجاش زورم زیاده
هانتر : خب از اون لحاظ باهم کنار میایم .... ببین چی برات آوردم
بعدم عروسک پاندای کوچیکی رو گرفت جلوم و گفت : فقط مواظب باش حاملس بچشو نکشی ....
ازش گرفتم و گفتم : مال توعه ؟؟
هانتر : تا 2 دقیقه پیش بله .... الان مال شماس
ا/ت : خیلی ممنونم اقای بلند (با لبخند)
خواست چیزی بگه اما با صدای فریادی که شنیدم هر دو به سمت سالن رفتیم
(دانای کل)
ادوارد ویکتورو روی زمین پرت کرد و فریاد زد : توی عوضی فکر کردی اگه رمز رو عوض کنی من نمیفهمم .... اره ؟؟
بعدم انگشت تهدیدشو بالا آورد و گفت : اینقدر بزنیدش که صدای شکستن استخوناشو بشنوم
همون لحظه هانتر و ا/ت دویدن سمت سالن که هانتر با خشم خواست جلو بره اما لی هون دستش رو گرفت و با اشاره بهش گفت که نباید الان جلو بره....
هانتر : اونا دارن میزننش لی هون
لی هو دوباره مانعش شد ، هانتر خواست دستش رو از دست لی هون جدا کنه که صدای عموش مانع شد
ادوارد : بسه
جلو رفت و یقه ویکتور رو درحالی خون از بینیش میریخت گرفت و گفت : رمزش چنده ؟؟
ویکتور خنده ای کرد و گفت : اینقدر احمق نیستم که بهت بگم .... بگو .... بگو دوباره بزننم .... زودباش بگو
- ۱۳.۸k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط