فیک تهیونگ ( عشق بی انتها)P32

هیناه

همین که وارده خونه شدم یتسه با سرخوشی جلوم ظاهر شد
_سلااااامممم
کیفمو انداختم رو کاناپه جوابشو دادم
حالت تفکر به خودش گرفتو گفت : دیدم کی رسوندتا
با اخم نگاش کردمو گفتم : خب ؟
_حالا چرا اخم می‌کنی عزیزم ؟
_اخه میدونم به چیا فکر می‌کنی برای همین اخم میکنم تا شاید یکم از پررو بودنت کم بشه
خنده بلندی کرد و گفت : آبجی فردا جشن سالگرده شرکته
همون طور که آب میخوردم گفتم : شرکت ؟ کدوم شرکت ؟ سالگرده ما که گذشته
_ای بابا یعنی نمیدونستی ؟ شرکتِ تهیونگو میگم
با تعجب لیوانو آوردم پایین
_جدی میگی ؟ پس من چرا نمیدونستم
_حتما یادش رفته بگه بهت..اصلا خواهرم اینقدر خوشگله که هوش از سرش برده اونم جز نگاه کردن بهت کاری نمیکنه
آب تو دستمو ریختم رو صورتشو با لبخنده رضایتی گفتم : سکوت کنی قشنگتری خواهر کوچیکه
_اونییی این چه کاری بود
بیخیال نسبت بهش از پله ها رفتم بالا ، دلم برای مامان تنگ شده بود ولی اون دیشب رفته بود فرانسه تا چند هفته آینده قرار نبود بیاد.
همین که وارده اتاق شدم ولو شدم روی تخت و بلافاصله خوابم برد

تهیونگ

_داداش به هیناه فردا رو گفتی ؟
_نه
_یعنی چی نه ؟
_یعنی نگفتم
_مگه میشه زنگ بزن بگو بهش
_به عشقت بگو بگه بهش
جونگ کوک سرشو تکون داد و گفت : گفتنِ تو با گفتنِ یتسه فرق می‌کنه تو باید بگی بهش
_نمیبینی کلی کار واسه فردا رو سرم ریخته حوصله این کارا رو ندارم
_حالا نه اینکه کارا رو تو می‌کنی تازه آخر شبم قراره یتسه بیاد ظریف کاریا رو انجام بدیم باهم
_مثل پسرای نوزده ساله ذوق می‌کنی واسش مطمئنی برای کمک میاد یا فقط بهانست ؟
_من که دوروغ ندارم بهت بگم بهانست
خودش به حرف خودش خندید و گفت : خب حالا به هیناه زنگ میزنی ؟
_نه
_اشکالی نداره
گوشیمو از روی میز برداشت نگاهمو از لپ تاپ گرفتمو دادم بهش و گفتم: چیکار می‌کنی ؟
گوشیو رو اسپیکر گذاشتو صدای بوق تلفن پیچید تو فضا
به صفحش نگاه کردم هیناه بود
_میکشمت جونگ کوک
خنده کنان رفت سمت در رو گفت : بقیش با خودت

هیناه
با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم چند ثانیه بعد نیم خیز شدمو گوشیو از دراوره کناره تختم برداشتم ، بدون نگاه کردن به اینکه کیه با صدای خواب آلودی جواب دادم
_بله ؟
_هیناه تهیونگم
یه لحظه ویندوزم اومد بالا ، گوشیو از گوشم جدا کردمو به صفحه نگاه کردم خودشه
_بله کاری داشتی ؟
_میخواستم راجب فردا بهت بگم هرچند میدونم یتسه گفته
_عا جشنو میگی ؟ آره میدونم
_بالاخره عضوه ریاستی گفتم خودم خبر بدم
_ممنون
_خب فعلا
_فعلا
گوشیو قطع کردمو بازم ولو شدم رو تخت ، این الان زنگ زده بود شخصا دعوتم کنه؟
دیدگاه ها (۴)

موضوع: وقتی از دستمون عصبانی هستن و ما یهو میبوسیمشون.ایساگی...

سرنوشت پارت (۱۲)

وقتی درسش بد بود و..

𓆩 پارت ۶۹ 𓆪 🖤ات با اخم به جیمین نگاه کرد. ـ هنوزم می‌خوای حق...

رمان اسیر خان پارت هفدهم ۱۷

اجبار به بد بختی پارت ۱۵

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part48رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و ق...

این پارت رو یادم رفتDo I love him, or do I hate him?P³²ویو ج...

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط