{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد ، مار گفت : انسان ها از

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد ، مار گفت : انسان ها از ترس ظاهر خوفناک من می میرند نه به خاطر نیش زدنم ، اما زنبور قبول نکرد.
مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت : آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود
مار رو به زنبور کرد و گفت من او را می گزم و مخفی می شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.
مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد .
چوپان فورا از خواب پرید و گفت”ای زنبور لعنتی”و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد چندی بهبودی یافت اینبار که باز چوپان در همان حالت بود مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند اینبار زنبور نیش می زد و مار خودنمایی می کرد این چونین شد چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد و از پمادی هم استفاده نکرد چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد…
پ.ن=
خیلی از عیبامون بخاطر تلقینه!
دیدگاه ها (۴۲۶)

ادامهانیا:نازم کن(چشماش بسه هست که بخوابه)دامیان شروع به ناز...

اما وقتی یوکی خودش را روی پارچه جمع کرد و چشمانش را بست، سان...

پارت ۶هاشیراما با یک سینی شربت آمد داخل . کمی بازیگوشانه گف...

ادامه سناریو

The Last Shadow

𝟕𝟎𝟕

پارت سوم_جایی میان ما تهیونگ تا صبح نتوانست بخوابد.حرف‌های م...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۹ | کنار توصبح هنوز کامل روشن نشده بود.رینا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط