{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه

پارت ششم — «کوچولویی که بزرگ شد» 🖤👦🏻

سال‌ها آرام‌آرام گذشتند.

شین دیگر آن نوزاد کوچولویی نبود که فقط گریه می‌کرد و انگشت مایکی را می‌گرفت.

حالا پسربچه‌ای پنج‌ساله بود.

موهای تیره‌اش همیشه کمی نامرتب بود و بیشتر وقت‌ها با همان لبخند شیطنت‌آمیزش در خانه می‌دوید.

کاگومه از آشپزخانه صدایش زد:

— «شین! آروم‌تر بدو!»

صدای خنده‌ی شین از اتاق آمد.

— «مامان! بابا نمی‌تونه منو بگیره!»

مایکی که تازه از خواب بیدار شده بود، از اتاق بیرون آمد.

— «چی گفتی؟»

شین با دیدن پدرش سریع فرار کرد.

— «بابا بیدار شد! فرار کنید!»

مایکی چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

— «پس جنگ می‌خوای؟»

شین با خنده از اتاق خارج شد.

— «آره!»

مایکی دنبالش دوید.

کاگومه دستش را روی صورتش گذاشت.

— «خدایا... دو تا بچه دارم.»

چند لحظه بعد صدای خنده‌ی هر دو از اتاق می‌آمد.

شین روی مبل پرید و مایکی دنبالش کرد.

— «گرفتَمت!»

— «نهههه!»

مایکی او را بلند کرد و روی شانه‌اش گذاشت.

شین از خنده جیغ کشید.

— «مامان! بابا منو دزدید!»

کاگومه خندید.

— «خودت شروعش کردی.»

مایکی شین را پایین آورد و موهایش را به‌هم ریخت.

— «دیگه فرار نمی‌کنی.»

شین موهایش را مرتب کرد و با اخم کوچکی گفت:

— «وقتی بزرگ بشم، ازت قوی‌تر می‌شم.»

مایکی لبخند زد.

— «واقعاً؟»

— «آره!»

مایکی زانو زد تا هم‌قد پسرش شود.

— «پس باید خیلی تمرین کنی.»

شین با هیجان گفت:

— «تو بهم یاد می‌دی؟»

مایکی چند ثانیه به او نگاه کرد.

بعد دست کوچکش را گرفت.

— «هر چیزی که لازم باشه.»

کاگومه از دور نگاهشان می‌کرد.

برای او دیدن این صحنه عجیب بود.

مایکی زمانی حتی نمی‌دانست آینده‌اش قرار است چه شکلی باشد.

اما حالا یک پسربچه داشت که با افتخار او را «بابا» صدا می‌زد.

ماه‌ها گذشت.

شین کم‌کم مدرسه را شروع کرد.

روز اول، مایکی بیشتر از خود شین استرس داشت.

جلوی در مدرسه ایستاده بود و برای چندمین بار لباس شین را مرتب می‌کرد.

شین با تعجب به او نگاه کرد.

— «بابا، خودم بلدم.»

مایکی مکث کرد.

— «مطمئنی؟»

— «آره.»

— «اگه چیزی شد بهم بگو.»

— «باشه.»

— «اگه کسی اذیتت کرد—»

کاگومه سریع حرفش را قطع کرد.

— «مایکی.»

— «چی؟»

— «مدرسه‌ست.»

مایکی آه کشید.

بعد دوباره به شین نگاه کرد.

— «باشه... فقط مواظب خودت باش.»

شین لبخند زد.

— «وقتی برگشتم برات تعریف می‌کنم.»

بعد دوید سمت مدرسه.

مایکی تا وقتی شین وارد ساختمان شد، همان‌جا ایستاد.

کاگومه کنار او ایستاد.

— «دلت براش تنگ شد؟»

مایکی آرام گفت:

— «همین الان.»

کاگومه خندید.

— «فقط چند ساعته.»

مایکی نگاهش را از مدرسه نگرفت.

— «برای من زیادیه.»

سال‌ها باز هم گذشتند.

شین حالا هشت‌ساله شده بود.

قدش بلندتر شده بود و دیگر آن بچه‌ی کوچولوی مهدکودکی نبود.

اما یک چیز هنوز تغییر نکرده بود.

هر شب قبل از خواب، وقتی مایکی از بیرون برمی‌گشت، شین منتظرش می‌ماند.

یک شب مایکی وارد خانه شد.

— «من برگشتم.»

از اتاق صدای قدم‌های سریع آمد.

شین دوید سمتش.

— «بابا!»

مایکی خم شد و او را در آغوش گرفت.

— «هنوز بیداری؟»

شین سرش را روی شانه‌ی پدرش گذاشت.

— «منتظرت بودم.»

مایکی آرام لبخند زد.

اما وقتی شین را در آغوش داشت، ناگهان متوجه شد چقدر بزرگ شده.

دیگر به‌راحتی نمی‌توانست او را با یک دست بلند کند.

مایکی چند لحظه ساکت ماند.

شین پرسید:

— «چی شده؟»

مایکی دستش را روی موهای او کشید.

— «هیچی.»

بعد آرام گفت:

— «فقط... خیلی سریع داری بزرگ می‌شی.»

شین خندید.

— «من که هنوز کوچولوم.»

مایکی لبخند زد.

— «برای مامان و بابا، همیشه کوچولویی.»

از پشت سرشان کاگومه لبخند زد.

و همان لحظه مایکی فهمید زمان چقدر سریع گذشته است.

روزی شین فقط در آغوشش جا می‌شد.

حالا خودش جلوی در می‌ایستاد و منتظر برگشتن پدرش می‌ماند.

اما برای مایکی، مهم نبود شین پنج‌ساله باشد، هشت‌ساله یا حتی روزی یک مرد بزرگ شود.

در قلبش، همیشه همان پسربچه‌ای می‌ماند که اولین بار انگشتش را گرفت.

همان «کوچولوی ما». 🖤
دیدگاه ها (۱)

صدای انفجار هنوز در ساختمان می‌پیچید.مایکی دستم را گرفته بود...

پارت آخر

🖤 پارت ۴۰ | «انتخاب دوم»لانا به اطراف نگاه کرد.— «بابا! خودت...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۵

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۸ | «یک نقشه‌ی خیلی بد» 😂 ...

گربه ای در نیمکت کناری...

....پارت شونزهم....

پارت ۱۴ .... اعتراف

رقیب کوچولوی جیمین... عصر همان روز...جیمین نقشه‌ای کشیده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط