عشق ادایی{پارت ۱}

موضوع: چند پارتی شو ساکاماکی
تعدادپارت: نامعلوم
کارکترا:
{برادر های ساکاماکی}
شو
ریجی
ایاتو
لایتو
کاناتو
سوبارو
ا/ت

ویو ا/ت:
هرکسی توی زندگی راه خودش رو پیدا میکنه و برای من این راه توی صفحه گوشیم و فالور هام خلاصه میشه.
مردم این روز ها دنبال محتوا متفاوت هستند و تئوری ها و فکت ها یا حتی ولاگ از مناطق تکراری براشون جالب نیست.
من نمیتونم فالورام و پیجم یا بهتر بگم دلیل زندگیم رو از دست بدم...حالا به هر قیمتی که شده.
چند وقت پیش از کنار ی جنگل ترسناک رد شده بودم...احتمالا جای خوبی برای تولید محتوا باشه...و همین شد که روز بعد خودم رو داخل جنگلی با درخت های عظیم که همه جا رو فرا گرفته بودن دیدم.
همینطور که بیشتر جلو میرفتم صدا ها عجیب و عجیب تر میشد. ..ولی دیگه برای برگشت دیر بود.
نمیتونستم ویدئو رو خراب کنم...به هر قیمتی که شده باید تمامش کنم و اپلودش کنم.
هرچند که هیچ انتنی نیست...البته عادی تو دل جنگل هستم.
ساعت ها گذشته و ویدئو تمام شده. اما مشکل اصلی الان اینکه نمیدونم کجام و هوا هم داره تاریک و تاریک تر میشه.
همینطور که داشتم بی هدف راه میرفتم نوری دیدم...وقتی نزدیک تر شدم با ی عمارت قدیمی روبه رو شدم.
ظاهرش ترسناک بود ولی احتمالا کسی داخلش زندگی میکنه. وگرنه چرا باید لامپ هاش روشن باشن؟
بعد کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم برم داخل ولی زمانی که خواستم در بزنم متوجه شدم که خودش بازه...پس با ترید وارد شدم.
احتمالا یادشون رفته در رو ببندن.مگه نه؟
هیچکس رو ندیدم پس با صدای نسبتا بلند پرسیدم:{سلام....کسی خونه نیست؟...من گم شدم...}
همون لحظه با حس دستی که از پشت روی شونم قرار گرفت و نفس داغش که به گوشم میخورد از جا پریدم...ولی کسی اونجا نبود.
ممکنه خیالاتی شده باشم؟نه...امکان نداره خودم حسش کردم.
چشمام رو بستم و سرم رو به تکیه دادم و به خودم گفتم:{باشه...اروم باش...چیزی نیست}
ولی به محض اینکه چشمام رو باز کردم با 6 نفر که هرکدوم ی جا وایساده بودن روبه رو شدم...البته به جز یکیشون که انگار خواب بود...ولی ناخواسته ی جیغ بلند زدم . که باعث شد یکیشون که عینک داشت بگه.
عینکی:{اینطور جیغ کشیدن برازنده بانوی جوانی مثل شما نیست.}
دروغ چرا هیچی از حرفاش نفهمیدم پس خیلی عادی گفتم:{جانم؟...}
پسره اهی کشید و گفت:{بگذریم...شما اینجا چیکار میکنید بانوی جوان؟}
ا/ت:{درسته..خب راستش من توی فضای مجازی فعالیت میکنم و برای تولید محتوا به این جنگل اومدم و گم شدم بعدشم اینجا رو دیدم و اومدم داخل}
یکیشون که ی کلاه داشت اومد بهم نزدیک شد...یکم بیش حد نزدیک و گفت:{ پس ی موش کوچولی گمشده داریم}
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم یکی که خرس داشت هم امد نزدیکم و گفت:{بوی خیلی شیرینی داری...}
به محض اینکه خواستم ازشون فاصله بگیرم یکی دیگشون هم از پشت شونه هام رو گرفت:{اول من دیدمش...پس مال منه}
ا/ت:{چی؟...من مال هیچکس نیستم} با کلی تلاش سعی کردم ازشون فاصله بگیرم ولی فایده نداشت.
تا اینکه.....

پارت بعد از رو هم امشب میزارم.

#سگ‌های‌‌ولگرد‌بانگو #شیطان‌کش‌ها #توکیو‌ریونجرز #عاشقانه‌شیطانی #فرفره‌های‌انفجاری #مای‌هیرو‌اکادمی #وانشات #سناریو #انیمه #فن‌فیک
دیدگاه ها (۶)

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

سناریو میتسویا پارت ۳

سناریو سو پارت اول

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

رمان هکر کوچولوی من پارت هفتم

مافیای من

روانی من پارت 5ویو کوک صبح بانوی که از پنجره کوچیک داخل سلو...

کونیچیوا مینا_سان 👋 ببخشید یه چند وقتیه نیستم.بنده برگشتم و ...

سناریو خط قرمز پارت اخر

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط