عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

از ازاده خواستم برایم از سبنا و ازدواجش بکوید کی عقد کرده و جرا به من نگفته ...آزاده برایم تعریف کرد که از دوران دبیرستان با سینا رفیق بودم قول داده به خاستکاریم بیاید . نه عقدی خوانده ایم و نه جشنی گرفته ایم  خانواده ام چیزی نمیدانند ولی منتظرم تا بیاید ...گفتم حرفهای لبلا خیلی جدی بود مگر عقد نخوانده اید ؟ ازاده گفت لیلا میگوید چون به سینا قول دادی حق نداری با هیچ پسری حرف بزنی ! ولی با این تنهایی چه کنم ؟ با تعجب گفتم تو و تنهایی ؟ با این همه رفیق ؟ در چشمانم نگاه کرد و گفت سیاوش وقتی تکیه گاهی نداری تنهایی من به سینا تکیه کرده ام ولی سینا جدی نیست ! یکبار به دیدنم نیامد دوستان بعد از دانشگاه با دوست پسر یا نامزد شان می روند ولی من تنها هستم
در پارتی ها هم‌ سبنا نیست همه با دوست پسرشان می رقصند ولی من تنها.... سیاوش می ترسم اگر سینا نیامد چه کنم ؟ در ضمن من هر کاری که میکنم‌ برای سینا می گویم ! با هرکه حرف میزنم ! پرسیدم حتی در مورد من ؟ گفت بله از روز اول که سلام دادی به سینا گفتم ! پرسیدم ناراحت نمیشود ؟ ازاده گفت نه برای چی ناراحت بشه ؟ مگه چه خطابی کردیم فقط حرف زدیم لامبادا که نرقصیدیم ! گفتم کاش به من‌گفته بودی شوهر داری ؟ آزده خیلی جدی و عصبی گفت چه شوهری ؟ چه نامزدی ؟  برای چی باید دادار دودور  کنم من شوهر دارم  حتی خانواده ام هم نمیدانند من خودم را اسیر سبنا کرده ام به بهانه درس خاستگارانم را جواب منفی میدهم ولی سبنا حرکت رو به جلویی ندارد . نه کار نه درس ... باید اعتراف کنم
از اعتماد آزاده به خودم  لذت بردم  از اینکه سبنا انقدر هم که لیلا گفت جدی نیست لذت بردم  خوشحال بودم که آزاده خیلی بی پرده با اعتماد تمام از عمیق ترین زخم زندگیش با من گفت و اشکش را پاک کرد 
در اخر حرفهایش این جمله برایم جالب بود (سیاوش مثل یک‌کشیش به تو اعتماد کردم تو با همه پسرهایی که سمتم  اومدن فرق داری  نمیدونم چی از من میخوایی ولی درین مدت فهمیدم نه اهل سکسی نه اهل رقص و پارتی ‌در نگاهت چیزی ندیدم به خاطر همین به تو از دردی گفتم  که تا حالا به نزدیک ترین دوستانم هم نگفته ام  میدانم به کسی چیزی نمی گویی همه شادیم را می بینند ولی تو امروز فهمیدی پشت این شادی غم و ترس سنکینی در سینه دارم) ازاده با یک حالت پر از غم و اندوه از من خدا حافظی کرد و رفت برایم عجیب بود چطور  در کسری از دقیقه با امدن نام سینا تمام انرژیش تخلیه شد وقتی که  از من جدا شد شانه هایش افتاده بود و میدیدم کوه یخی از غم و درد و تشویش بر شانه اش سنگینی میکند که من کوچکترین قسمت ان را دیدم . هنوز هم معتقدم در جامعه ما بین صورت و قلب افراد گاهی چندین کیلومتر فاصله است از بس پنهانکاریم و نمیخواهیم کسی از درمان اگاه شود و با سیلی صورتمان را سرخ میکنیم
ازاده رفت ولی من جا ماندم با خودم!  خورد شده بودم! تا مدتی پریسا را در اغوش دیگران تصور میکردم و از اندوه و‌ماتم از خواب می پریدم وحالا  ازاده را اینکونه اسیر یک عشق میدیدم . یک لحظه پریسا و ازاده  از دلم رفتند  و من بی هویت ‌ و بدون تکیه گاه ماندم  ... یک لحظه خودم را تنها دیدم با طایفه ام ... وای اگر مجبور میشدم به خانواده برگردم وای اگر نمیتوانستم با یکی از همکلاسی ها ازدواج کنم .. ترس وجودم را گرفت ... سبگار پشت سیگار ... به ازاده نگاه کردم  که چگونه دوسال دبیرستان و دوسال دانشگاه را منتظر سبنا مانده بود به بهترین خاستگارانش جواب منفی داده بود و به امید داشتن یک مردی که بتواند به او تکیه کند نشسته بود .
درامدش از تدریس را به حساب سینا واریز میکرد تا سینا برای پول گرفتن غرورش پیش پدرش نشکند میگفت میخواهم سینا در خانواده اش سربلند باشد  ولی سینا حتی برای ادامه درس یا پیدا کردن شغل مناسب اقدام جدی نمیکرد  غمی که انروز در چشمان ازاده دیدم هنوز بر روی شانه هایم سنگینی میکند از فکر پریسا منسلخ شده بودم و غرق در زندگی ازاده به اینده اش فکر میکردم که صدایی توجه مرا جلب کرد....
دیدگاه ها (۱۰)

و چه زنانی را از نزدیک در غرب دیدم که روزگاری اینچنین داشتند...

قسمت ۷

تک پارتی سینا ساعی وقتی

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.23(روایت از زبان ا.ت)...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۶ دوباره از خواب بیدار شدم ج...

وقتی درسش بد بود و..

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

با احترام به آن چیزی که کاش داشتی

قسمت ۱۱

🌷 بیوگرافی دختری که بلوبری دوست داره 🌷من ..…..... هستم؛ دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط