.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۳۴۷→

خواستم قدم دوم وبردارم که یهو از پشت سرم صدای باز شدن در اومد!

با شنیدن صدا،بی اختیار به سمت عقب چرخیدم وروبروی خونه ارسلان قرار گرفتم...

نگاهم روی چشمای مشکیش ثابت موند!

بیا...اینم چشم!...دیدیش؟!دلتنگیت رفع شد؟...واسه هیچ وپوچ شرف مارو بردی کف پامون!

نگاه ارسلان به چشمای من خیره بود ونگاه من به چشمای اون...

دوباره خوردم به پُست این چشمای وامونده وحالا توان چشم برداشتم ازشون وندارم!...دِ آخه من نمی فهمم این دوتا چشم پیزوری چی دارن که منه دیوونه انقد جذبشون میشم؟...چشم پیزوری؟!دلت میاد به این چشما بگی پیزوری؟چشم به این خوش رنگی،خوش فرمی،خوش حالتی،خوش...

همین جوری محو چشمای ارسلان بودم وداشتم از وجناتش واسه خودم نام می بردم که ارسلان نگاهش وازم گرفت وسرش وانداخت پایین...

باصدای خفه وگرفته ای گفت:باهام کاری داشتی؟!

سعی کردم بی تفاوت ترین وخونسرد ترین نگاه ممکن وبهش بندازم...

خونسرد گفتم:نه!...من؟!باتو کار داشته باشم؟نه بابا...

سرش وبالا آورد ودوباره خیره شد توچشمام...لبخند محوی روی لبش نشسته بود!...لبخندی که تهِ دلم وخالی کرد!

جوری لبخند ژکوند تحویلم می دادکه انگار فهمیده بود اومدم دم درش تا چشمام چشماش وببینه ودلم دست از سر کچلم برداره!

باترس واضطراب آب دهنم وقورت دادم...

همون طوربهم خیره شده بود ولبخند ملیح تحویلم می داد که یهو به سرفه افتاد...

پشت سر هم وممتد سرفه می کرد...جوری که بعداز چند لحظه صورتش سرخ شد!

بانگرانی گفتم:ارسی چی شدی؟!خوبی؟

خیلی نگرانش شده بودم...سرفه هاش اونقدر طولانی بودن که گفتم الانه که خفه بشه ونیاز داشته باشه که یکی بره سنگ قبرش وباگلاب بشوره!

ارسلان بین سرفه های ممتدش گفت:خوبم...چیزیم نیس!

وبعد به سختی باتک سرفه ای به سرفه هاش خاتمه داد!!

اوف!...بر پدر دوس دخترت لعنت!ترسوندی من وتو پسر...گفتم حالا چی شده!

درحالیکه نفس عمیقی می کشید تا حالش جابیاد،نگاه مشکوکی بهم اندخت وگفت:مطمئنی که بامن کاری نداشتی؟!

سعی می کردم توچشماش خیره نشم...می ترسیدم که دوباره نگاهش نگام وجذب کنه واوضاع رو خراب تر ازاینی که هست بکنم!...از طرف دیگه می ترسیدم که از نگاهم بفهمه که دارم بهش دروغ میگم...

خونسردتر از قبل جواب دادم:

- گفتم که آره!

شیطون شد وپرسید:پس اگه کاری بامن نداری جلوی در خونه من چیکار می کنی؟

این وکه گفت،نگاه تابلو وخیطم ودوختم به چشماش...

دستی به گردنم کشیدم ومثل بچه خنگا سرم وخاروندم...

من من کنان گفتم:چیزه...می دونی...من...

ارسلان نگاه خیره اش ودوخته بود به من ومنتظر بود تاجواب بگیره!

نگاه خیره اش باعث می شد که نتونم راحت چاخان سرِ هم کنم!!

نگاهم وازش گرفتم تا راحت تر به مقوله چاخان پردازی فکر کنم...

همین جوری داشتم فکرمی کردم چی بهش بگم که نگاهم روی در آسانسور ثابت موند!

گل از گلم شکفت ونیشم باز شد!

باذوق بشکنی زدم وگفتم:من که با تو کاری نداشتم!می خواستم سوار آسانسور بشم وبرم پایین تا کیفم وکه توماشینم جامونده بردارم!...

جونه عمه عزیزم!

وبعد زل زدم توچشماش وحق به جانب گفتم:اصلا خوده تو واسه چی اومدی بیرون؟!

با این حرفم،رنگش مثل گچ سفید شد!...

به سختی آب دهنش وقورت داد وبا تته پته گفت:من...چیزه...داشتم...یعنی...

لبخندمحوی تحویلش دام وبا لحن مشکوکی گفتم:یعنی؟!

درست مثل حرکت چند دقیقه پیش خودش...

بلاخره ارسلان دربرابر نگاه های خیره من دووم نیاورد ونگاهش واز من گرفت وخیره شد به یه نقطه نامعلوم...

تنها کاری که به ذهنش رسید انجام بده،این بودکه سرفه کنه!پس شروع کردبه سرفه کردن...
دیدگاه ها (۴۳)

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.14(روایت از زبان ا.ت)ب...

بریم ؟؟لتس گو ویو «ا/ت»به بار که رسیدم من از ماشین اومدم بیر...

پارت ۴۳بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.من و تهیونگ دوباره ...

پارت ۲۸ ته: ساکت شو!همون یک جمله کافی بود.انگار تمام بغضم یک...

مهمونی خطرناکپارت=30ویو اتروی تخت دراز کشیده بودم و به سقف ن...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۳۰مروارید با دهن باز و چشمای گرد ...

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط