A Shadow Named You
A Shadow Named You
سایهای به نام تو
P.7
(روایت از زبان ا.ت)
نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق باز شد.
من هنوز دراز کشیده بودم. صورتم تو بالش بود. وقتی صدای در اومد، یهو نشستم. قلبم تند زد.
جونگکوک بود.
بدون اینکه چیزی بگه اومد تو. در رو پشت سرش کامل نبست، نیمهباز گذاشت. دستاش تو جیب شلوارش بود و نگاش مستقیم افتاد رو من.
چند ثانیه هیچی نگفت. فقط نگاهم کرد. همون نگاه سرد و بیاحساس.
بعد آروم گفت:
- از فردا صبح، اینجا قانون خودش رو داره.
من چیزی نگفتم. فقط نشسته بودم و بهش نگاه میکردم.
اومد چند قدم جلوتر. ایستاد کنار تخت، ولی ننشست.
- دیگه خبری از زندگی قبلت نیست. نه خونه، نه پدر، نه آزادی الکی که فکر میکردی داری.
صداش آروم بود، ولی سنگین. انگار داشت یه حقیقت ساده رو میگفت، نه تهدید.
من گلوم خشک شده بود. با این حال تونستم بگم:
+ یعنی چی؟
جونگکوک سرم رو پایین آورد و نگاش کرد به دستای من که دارن ملافه رو مشت میکنن، بعد دوباره اومد بالا.
- یعنی تو الان مال اینجایی. مال منی.
هر جا بخوای بری، باید ازم اجازه بگیری.
هر کی بخوای ببینی، باید من بدونم.
و اگه فکر میکنی میتونی فرار کنی یا بازی دربیاری، بهتره از ذهنت پاکش کنی.
سكوت کرد. بعد یه قدم نزدیکتر شد.
- اینجا زندانِ توئه. قشنگ و بزرگ، ولی زندان.
و من زندانبانتم.
من بهش خیره شدم. دلم میخواست چیزی بگم، داد بزنم، بگم حق نداری، ولی هیچ صدایی از گلوم درنیومد. فقط نفسهام کمی تندتر شده بود.
جونگکوک چند ثانیه دیگه نگاهم کرد. انگار میخواست مطمئن بشه که حرفهاش نشسته.
بعد سرش رو تکون داد، انگار دیگه حرفی برای گفتن نداره، و برگشت سمت در.
قبل از اینکه بره بیرون، بدون اینکه برگرده، گفت:
- در رو از این به بعد قفل نمیکنم. ولی اگه خواستی بری بیرون، بدون که تا پایین همراهت میان.
در پشت سرش بسته شد.
من همونجا روی تخت نشسته بودم. دستهام هنوز ملافه رو گرفته بودن.
حرفهاش تو سرم میچرخید.
مال منی.
زندان.
زندانبان.
برای اولین بار از وقتی اومده بودم اینجا، ترس واقعی اومد بالا. نه از گریه، از چیزی سنگینتر............
ادامه دارد...............
چطوره تا اینجا؟
سایهای به نام تو
P.7
(روایت از زبان ا.ت)
نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق باز شد.
من هنوز دراز کشیده بودم. صورتم تو بالش بود. وقتی صدای در اومد، یهو نشستم. قلبم تند زد.
جونگکوک بود.
بدون اینکه چیزی بگه اومد تو. در رو پشت سرش کامل نبست، نیمهباز گذاشت. دستاش تو جیب شلوارش بود و نگاش مستقیم افتاد رو من.
چند ثانیه هیچی نگفت. فقط نگاهم کرد. همون نگاه سرد و بیاحساس.
بعد آروم گفت:
- از فردا صبح، اینجا قانون خودش رو داره.
من چیزی نگفتم. فقط نشسته بودم و بهش نگاه میکردم.
اومد چند قدم جلوتر. ایستاد کنار تخت، ولی ننشست.
- دیگه خبری از زندگی قبلت نیست. نه خونه، نه پدر، نه آزادی الکی که فکر میکردی داری.
صداش آروم بود، ولی سنگین. انگار داشت یه حقیقت ساده رو میگفت، نه تهدید.
من گلوم خشک شده بود. با این حال تونستم بگم:
+ یعنی چی؟
جونگکوک سرم رو پایین آورد و نگاش کرد به دستای من که دارن ملافه رو مشت میکنن، بعد دوباره اومد بالا.
- یعنی تو الان مال اینجایی. مال منی.
هر جا بخوای بری، باید ازم اجازه بگیری.
هر کی بخوای ببینی، باید من بدونم.
و اگه فکر میکنی میتونی فرار کنی یا بازی دربیاری، بهتره از ذهنت پاکش کنی.
سكوت کرد. بعد یه قدم نزدیکتر شد.
- اینجا زندانِ توئه. قشنگ و بزرگ، ولی زندان.
و من زندانبانتم.
من بهش خیره شدم. دلم میخواست چیزی بگم، داد بزنم، بگم حق نداری، ولی هیچ صدایی از گلوم درنیومد. فقط نفسهام کمی تندتر شده بود.
جونگکوک چند ثانیه دیگه نگاهم کرد. انگار میخواست مطمئن بشه که حرفهاش نشسته.
بعد سرش رو تکون داد، انگار دیگه حرفی برای گفتن نداره، و برگشت سمت در.
قبل از اینکه بره بیرون، بدون اینکه برگرده، گفت:
- در رو از این به بعد قفل نمیکنم. ولی اگه خواستی بری بیرون، بدون که تا پایین همراهت میان.
در پشت سرش بسته شد.
من همونجا روی تخت نشسته بودم. دستهام هنوز ملافه رو گرفته بودن.
حرفهاش تو سرم میچرخید.
مال منی.
زندان.
زندانبان.
برای اولین بار از وقتی اومده بودم اینجا، ترس واقعی اومد بالا. نه از گریه، از چیزی سنگینتر............
ادامه دارد...............
چطوره تا اینجا؟
- ۱.۳k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط