در نیمه های شب پارت دوازدهم(فلش بک زندگی زاندر)
درست است اردوگاه.....
و این سرآغاز بخشی دیگر از زندگی زاندر بود
آنا از آشپز خانه دوید و زندار را به عقب کشید جلوی آقای اندرسون ایستاد
دست و پاهایش هراسان و یخ زده بودند....
ـ نمیزارم ببرینش !
آقای اندرسون با نگاهی تمسخر آمیز ادامه داد: اون وقت تو کی باشی؟
ـ زاندر امانته اِمیلی به منه آقای اندرسون!حق ندار...
موهای انا را پیچاند دور دستش به دو بادیگارد هم علامت داد تا زاندر را هر طور شده سوار لیموزین کنند
زاندر دست و پا میزد....
ـ نه پدر خواهش میکنم....
خواهش میکنم حداقل یکبار دلت به رحم بیاد
آقای اندرسون نگاهی پر از نفرت به زاندر انداخت و اینبار قاطع تر گفت : ببریدش اردوگاه!
زاندر را کشان کشان بردند
و حال چهار نفر تنها مانند ژولی،ادوارد ، آنا و آقای اندرسون....
ژولی دست ادوارد را گرفت و به طبقه ی بالا رفت
آقای اندرسون با همان حال که موهای آنا را دور دستش پیچیده بود خم شدو با صدایی بم گفت: تو یک وجب بچه خسته نمیشی نه؟با ۲۸ سال سن میخوای جلوی منو بگیری؟
از وقتی که یاد دارم بعد از مردن امیلی زاندر خیلی بهت وابستس , من مادرش رو از بین بردم که به خانواده ی آندرسون ملحق بشه ولی تو.... تو حتی بعد از مادر خودتم آدم نشدی!
انا از فشار کشیده شدن موهاش اشک در چشمانش جمع شده بود
ـ تو مگه آدمی؟ که میخوای همه رو آدم کنی؟؟
ـ اوه، نه نه نه نشد.
حتما باید عین مادرت باهات رفتار کنم؟
ـ مادرم...
ـ حالا یه تصویه حساب میکنم باهات
تماسی گرفت که بادیگارد ها راه بیفتند و خودش دیرتر میرسد.
همانگونه او را به زیر زمین برد
بر گوشه ای انداختش و گفت : حالا که یکی از نسل من رو درونت بزرگ کنی شاید متوجه بشی که لقمه ای بزرگتر از دهنت برداشتن کار خوبی نیست.....
صدای شیون و زاری آنا نیم ساعتی کل فضا را در بر گرفته بود
ژولی از طبقه ی بالا لرزی به دلش افتاد
ادوارد نگران پرسید: گناه داره،خواهش میکنم مادر ....
یک کاری بکن ، اصلا اردوگاه کجاست؟
ژولی سیلی ای بر صورت ادوارد زد
ـ این چیزا به تو هیچ ربطی نداره، چه صدایی که میاد و چه اینکه زاندر رو کجا میبرن
به کارت برس و الا خودت میدونی چی در انتظارته....
پس از آن نیم ساعت آقای اندرسون کتش را مرتب کرد و سوار ماشین شد که راه بیفتند
آنا نای بلند شدن و راه رفتن نداشت چه برسد خودش را به طبقه ی بالا برساند
کارل (همان خدماتی وسایل) وضعیت وخیم آنا را دید و دکتر را خبر کرد
دکتر امد، از شدت تعجب هراسان چندین تا آزمایش نوشت و سرم و دارو ای هم در نسخه ای یادداشت کرد و رفت.
آنا بیحال بود ژولی بالا سرش ایستاد
ـ همینه میگن لقمه گنده تر از دهنت بر ندار!
ـ ژولی..
ـ هوم..
ـ چطور اینقدر گاوی؟؟ نه واقعا میپرسم چطور میشه یک نفر اینقدر گاو؟
ژولی لب و لوچه اش را کج کرد و رفت
ـ نرو بخدا برام سواله چطو اینقدر گاو میشه آدم آخه؟
حیفه گاوه البته..
زاندر هم رسید به اردوگاه
دست و پایش را بسته بودند تا آقای اندرسون آمد .....
ـ سلام پسرم
زاندر با نگاهی پر از خشم: مرتیکه ی......
آقای اندرسون دوری زد و نشت پشت میزش
ـ حیف مادرت نمیگذاشت بیارمت اینجا
میگفت نمیزارم بچم عین شما ها بشه...
چه چیزها پناه بر خدا،بچه به پدرش نره به کی بره؟
همان بهتر که رفت....
ـ تو یک روانی ای ، باور کن سادیسم داری!
ـ هه هه
ـ زهرمار
ـ ببین پسر اینجا من کاری نمیکنم فقط به بادیگارد هام استراحت میدم....
علامت داد ببریدش اما فقط بیست دقیقه!
و این سرآغاز بخشی دیگر از زندگی زاندر بود
آنا از آشپز خانه دوید و زندار را به عقب کشید جلوی آقای اندرسون ایستاد
دست و پاهایش هراسان و یخ زده بودند....
ـ نمیزارم ببرینش !
آقای اندرسون با نگاهی تمسخر آمیز ادامه داد: اون وقت تو کی باشی؟
ـ زاندر امانته اِمیلی به منه آقای اندرسون!حق ندار...
موهای انا را پیچاند دور دستش به دو بادیگارد هم علامت داد تا زاندر را هر طور شده سوار لیموزین کنند
زاندر دست و پا میزد....
ـ نه پدر خواهش میکنم....
خواهش میکنم حداقل یکبار دلت به رحم بیاد
آقای اندرسون نگاهی پر از نفرت به زاندر انداخت و اینبار قاطع تر گفت : ببریدش اردوگاه!
زاندر را کشان کشان بردند
و حال چهار نفر تنها مانند ژولی،ادوارد ، آنا و آقای اندرسون....
ژولی دست ادوارد را گرفت و به طبقه ی بالا رفت
آقای اندرسون با همان حال که موهای آنا را دور دستش پیچیده بود خم شدو با صدایی بم گفت: تو یک وجب بچه خسته نمیشی نه؟با ۲۸ سال سن میخوای جلوی منو بگیری؟
از وقتی که یاد دارم بعد از مردن امیلی زاندر خیلی بهت وابستس , من مادرش رو از بین بردم که به خانواده ی آندرسون ملحق بشه ولی تو.... تو حتی بعد از مادر خودتم آدم نشدی!
انا از فشار کشیده شدن موهاش اشک در چشمانش جمع شده بود
ـ تو مگه آدمی؟ که میخوای همه رو آدم کنی؟؟
ـ اوه، نه نه نه نشد.
حتما باید عین مادرت باهات رفتار کنم؟
ـ مادرم...
ـ حالا یه تصویه حساب میکنم باهات
تماسی گرفت که بادیگارد ها راه بیفتند و خودش دیرتر میرسد.
همانگونه او را به زیر زمین برد
بر گوشه ای انداختش و گفت : حالا که یکی از نسل من رو درونت بزرگ کنی شاید متوجه بشی که لقمه ای بزرگتر از دهنت برداشتن کار خوبی نیست.....
صدای شیون و زاری آنا نیم ساعتی کل فضا را در بر گرفته بود
ژولی از طبقه ی بالا لرزی به دلش افتاد
ادوارد نگران پرسید: گناه داره،خواهش میکنم مادر ....
یک کاری بکن ، اصلا اردوگاه کجاست؟
ژولی سیلی ای بر صورت ادوارد زد
ـ این چیزا به تو هیچ ربطی نداره، چه صدایی که میاد و چه اینکه زاندر رو کجا میبرن
به کارت برس و الا خودت میدونی چی در انتظارته....
پس از آن نیم ساعت آقای اندرسون کتش را مرتب کرد و سوار ماشین شد که راه بیفتند
آنا نای بلند شدن و راه رفتن نداشت چه برسد خودش را به طبقه ی بالا برساند
کارل (همان خدماتی وسایل) وضعیت وخیم آنا را دید و دکتر را خبر کرد
دکتر امد، از شدت تعجب هراسان چندین تا آزمایش نوشت و سرم و دارو ای هم در نسخه ای یادداشت کرد و رفت.
آنا بیحال بود ژولی بالا سرش ایستاد
ـ همینه میگن لقمه گنده تر از دهنت بر ندار!
ـ ژولی..
ـ هوم..
ـ چطور اینقدر گاوی؟؟ نه واقعا میپرسم چطور میشه یک نفر اینقدر گاو؟
ژولی لب و لوچه اش را کج کرد و رفت
ـ نرو بخدا برام سواله چطو اینقدر گاو میشه آدم آخه؟
حیفه گاوه البته..
زاندر هم رسید به اردوگاه
دست و پایش را بسته بودند تا آقای اندرسون آمد .....
ـ سلام پسرم
زاندر با نگاهی پر از خشم: مرتیکه ی......
آقای اندرسون دوری زد و نشت پشت میزش
ـ حیف مادرت نمیگذاشت بیارمت اینجا
میگفت نمیزارم بچم عین شما ها بشه...
چه چیزها پناه بر خدا،بچه به پدرش نره به کی بره؟
همان بهتر که رفت....
ـ تو یک روانی ای ، باور کن سادیسم داری!
ـ هه هه
ـ زهرمار
ـ ببین پسر اینجا من کاری نمیکنم فقط به بادیگارد هام استراحت میدم....
علامت داد ببریدش اما فقط بیست دقیقه!
- ۶.۷k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط