در نیمه های شب 2
حقیقتا این همه نگاه های دورو برش ازارش میداد دلش میخاست همین الان مدادشو تو چشم های تک تکشون فرو کنه معلم دوباره به جمعیت نگاهی انداخت یه صندلی خالی بود! پوفی کشید کار همیشگیش این بود که به مدرسه نیاد؟ پس چرا درس میخوند؟ بی اهمیت به بچه ها گفت که کتاب ریاضیشونو در بیارن تا درس بده هارو تموم مدت نکته برداری میکرد و درس و خوب گوش کرده بود بعد از تموم شدن زنگ؛ همه اهی از خستگی کشیدن و بیرون رفتن. واقعا حوصله هیچیو نداشت احساس میکرد بعد دوازده ساعت خواب بازم باید استراحت کنه.
_ سلام اسم من سوجینه خیلی دوست دارم باهات اشنا شم.
مثل برق گرفته ها چشم هاشو باز کرد که با دختر مو قرمزی که دستشو طرفش دراز کرده روبرو شد؛ اخم کرد حقیقتا اون به این همه صمیمیت عادت نداشت.
_ ببخشید ولی... من از تماس فیزیکی خوشم نمیاد.
سوجین سری به معنی فهمیدن تکون داد و زود دستش و عقب کشید.
_ دوست داری بریم تو حیاط؟ اگرم گشنته بریم چیزی بخوریم؟
اصلا حوصله هیچیو نداشت؛ دختر عجیب روبروش خیلی باهاش صمیمی بود و این... کمی براش عجیب بود چون اون قدر زود با بقیه صمیمی نمیشد. لبخند مصنوعی زد و نه گفت. سوجین با حس اینکه دیگه داره رو مخ دختر راه میره زود تر از اونجا دور شد. دوباره سرشو روی میز گذاشت کلی کار بعد مدرسه داشت و برای هیچ کودومشون برنامه ریزی نداشت.
***
(ساعت 16:30_ته گو)
نیم ساعتی میشد که داشت در به در دنبال کار میگشت. ولی پیدا نمیشد و یا اصلا مناسب سنش نبود! محض رضای خدا کی میره توی بار کار کنه؛ وقتی هنوز به سن قانونی نرسیده یا وقتی پر از ادم های عوضیه! نا امید روی صندلی کنار پیاده رو نشست که گوشیش زنگ خورد. خوشحال بود از اینکه حداقل کسی هست که به فکرشه و بهش زنگ میزنه.
_ هی چطوری کله پوک چطوری؟
_ کله پوک خوبه تو چطوری احمق!
فرد پشت گوشی لبخندی زد و به ساختمون های زیر پاش نگاهی انداخت.
_ اونم خوبه خیلی خوبه
لبخند دختر بزرگ تر شد.
_ چیکار میکردی؟
_ دنبال کار میگشتم!
پاهاش روی زمین ضرب گرفتن و دستشو توی جیبش فرو کرد.
_ میدونی که بهت گفتم اگر مشکلی داشتی بهم بگو؟
دختر انگار که کسی که داره باهاش حرف میزنه روبروشه سرشو تکون داد.
_ میدونی که بهت گفتم هر کاری از دستم بربیاد برات انجام میدم؟
_ باور کن من مشکلی ندارم! من دارم مثل یه انسان عادی زندگی میکنم.
میدونست با پا فشاری کردن به جایی نمیرسه و دختر به هر حال راه خودش رو میره.
_ مطمعن باشم که تو خوبی و کمکی نمیخای؟
_ باور کن نمیخام مطمعن باش خاستم بهت میگم!
فرد پشت گوشی میدونست هارو خستست و اگرم مشکلی پیش بیاد بهش نمیگه به هر حال اون هارو رو بهتر از هر کس دیگه ای میشناخت.
_ خستت نمیکنم مراقب خودت باش! فعلا.
_ فعلا. دوستت دارم
_ منم!
و بعد گوشیو قعط کرد. اون تنها تکیه گاهش بود و همین طور تنها دوست و خانوادش. اون فرد همه چیز دختر حساب میشد. بعد از حرف هایی که به هم رد و بدل کرده بودن حس خوبی گرفته بود. دوباره بلند شد تا بیشتر بگرده که به کافه ای که سمت راستش بود نگاهی انداخت. درو باز کرد و داخل رفت؛ قدم های بلندی به طرف پیشخوان برداشت. به خانوم که پشت پیشخوان ایستاده بود رفت. زن با مهربونی تمام لبخندی از ته دل زد.
_ این شاهزاده خانوم چی میل داره؟
دختر کمی گونه هاش گل انداخت و در حالی که کیف روی دوشش رو درست میکرد به حرف اومد.
_ ن..ه من چیزی میل ندارم..راستش من دنبال کار میگردم خوشح..ال میشم بهم کاری اینجا بهم بدید مطمعن باشید هرچی باشه قبول میکنم!
زن چینی به بینیش داد.
_ چند لحظه صبر کن الان میام.
زن رفت و هارویی که دیگه هیچ امیدی نداشت و رو تنها گذاشت؛ اگه اونم قبول نمیکرد چیکار میتونست بکنه؟ چیزی واقعا به ذهنش نمیرسید. فکر ها تو سرش جوری رژه میرفتن که متوجه حضور زن نشد.
_ من با همسرم صحبت کردم. اون گفت مشکلی نداره.
دختر انگار که کل دنیا رو بهش داده باشن نفس اسوده ای کشید دلش میخاست همین الان جیغ بزنه و برقصه!
_ خیلی خیلی خیلی ازتون ممنونم مطعن باشید نا امیدتون نمیکنم.
دخترک خوشحلی میکرد بدون اینکه بدونه چه خبره! بدون اینکه بدونه اینده چه چیزی براش چیده؛ ولی اگر هم میدونست بازم نمیتونست چیزیو تغییر بده. سرنوشت که به دست خودش نوشته نشده بود!
خب این پارت هم چیز جالبی نداشت ولی قراره جالب تر هم بشه یو ها ها ها بنظرتون دختر بنده خدا چش میشه؟
_ سلام اسم من سوجینه خیلی دوست دارم باهات اشنا شم.
مثل برق گرفته ها چشم هاشو باز کرد که با دختر مو قرمزی که دستشو طرفش دراز کرده روبرو شد؛ اخم کرد حقیقتا اون به این همه صمیمیت عادت نداشت.
_ ببخشید ولی... من از تماس فیزیکی خوشم نمیاد.
سوجین سری به معنی فهمیدن تکون داد و زود دستش و عقب کشید.
_ دوست داری بریم تو حیاط؟ اگرم گشنته بریم چیزی بخوریم؟
اصلا حوصله هیچیو نداشت؛ دختر عجیب روبروش خیلی باهاش صمیمی بود و این... کمی براش عجیب بود چون اون قدر زود با بقیه صمیمی نمیشد. لبخند مصنوعی زد و نه گفت. سوجین با حس اینکه دیگه داره رو مخ دختر راه میره زود تر از اونجا دور شد. دوباره سرشو روی میز گذاشت کلی کار بعد مدرسه داشت و برای هیچ کودومشون برنامه ریزی نداشت.
***
(ساعت 16:30_ته گو)
نیم ساعتی میشد که داشت در به در دنبال کار میگشت. ولی پیدا نمیشد و یا اصلا مناسب سنش نبود! محض رضای خدا کی میره توی بار کار کنه؛ وقتی هنوز به سن قانونی نرسیده یا وقتی پر از ادم های عوضیه! نا امید روی صندلی کنار پیاده رو نشست که گوشیش زنگ خورد. خوشحال بود از اینکه حداقل کسی هست که به فکرشه و بهش زنگ میزنه.
_ هی چطوری کله پوک چطوری؟
_ کله پوک خوبه تو چطوری احمق!
فرد پشت گوشی لبخندی زد و به ساختمون های زیر پاش نگاهی انداخت.
_ اونم خوبه خیلی خوبه
لبخند دختر بزرگ تر شد.
_ چیکار میکردی؟
_ دنبال کار میگشتم!
پاهاش روی زمین ضرب گرفتن و دستشو توی جیبش فرو کرد.
_ میدونی که بهت گفتم اگر مشکلی داشتی بهم بگو؟
دختر انگار که کسی که داره باهاش حرف میزنه روبروشه سرشو تکون داد.
_ میدونی که بهت گفتم هر کاری از دستم بربیاد برات انجام میدم؟
_ باور کن من مشکلی ندارم! من دارم مثل یه انسان عادی زندگی میکنم.
میدونست با پا فشاری کردن به جایی نمیرسه و دختر به هر حال راه خودش رو میره.
_ مطمعن باشم که تو خوبی و کمکی نمیخای؟
_ باور کن نمیخام مطمعن باش خاستم بهت میگم!
فرد پشت گوشی میدونست هارو خستست و اگرم مشکلی پیش بیاد بهش نمیگه به هر حال اون هارو رو بهتر از هر کس دیگه ای میشناخت.
_ خستت نمیکنم مراقب خودت باش! فعلا.
_ فعلا. دوستت دارم
_ منم!
و بعد گوشیو قعط کرد. اون تنها تکیه گاهش بود و همین طور تنها دوست و خانوادش. اون فرد همه چیز دختر حساب میشد. بعد از حرف هایی که به هم رد و بدل کرده بودن حس خوبی گرفته بود. دوباره بلند شد تا بیشتر بگرده که به کافه ای که سمت راستش بود نگاهی انداخت. درو باز کرد و داخل رفت؛ قدم های بلندی به طرف پیشخوان برداشت. به خانوم که پشت پیشخوان ایستاده بود رفت. زن با مهربونی تمام لبخندی از ته دل زد.
_ این شاهزاده خانوم چی میل داره؟
دختر کمی گونه هاش گل انداخت و در حالی که کیف روی دوشش رو درست میکرد به حرف اومد.
_ ن..ه من چیزی میل ندارم..راستش من دنبال کار میگردم خوشح..ال میشم بهم کاری اینجا بهم بدید مطمعن باشید هرچی باشه قبول میکنم!
زن چینی به بینیش داد.
_ چند لحظه صبر کن الان میام.
زن رفت و هارویی که دیگه هیچ امیدی نداشت و رو تنها گذاشت؛ اگه اونم قبول نمیکرد چیکار میتونست بکنه؟ چیزی واقعا به ذهنش نمیرسید. فکر ها تو سرش جوری رژه میرفتن که متوجه حضور زن نشد.
_ من با همسرم صحبت کردم. اون گفت مشکلی نداره.
دختر انگار که کل دنیا رو بهش داده باشن نفس اسوده ای کشید دلش میخاست همین الان جیغ بزنه و برقصه!
_ خیلی خیلی خیلی ازتون ممنونم مطعن باشید نا امیدتون نمیکنم.
دخترک خوشحلی میکرد بدون اینکه بدونه چه خبره! بدون اینکه بدونه اینده چه چیزی براش چیده؛ ولی اگر هم میدونست بازم نمیتونست چیزیو تغییر بده. سرنوشت که به دست خودش نوشته نشده بود!
خب این پارت هم چیز جالبی نداشت ولی قراره جالب تر هم بشه یو ها ها ها بنظرتون دختر بنده خدا چش میشه؟
- ۶.۹k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط