پارت۵۰

ته بهتره یکم بیشتر با پسره راه بیای. . . کمپانی ده روز دیگه یه مصاحبه با
یکی از مجله ها براتون ترتیب داده. بهتره باهم هماهنگ باشید. . . نمیخوام
مجری با سوال پیچ کردن, مچتونو بگیره.
-لعنت بهش. . . کدوم زوجی بعد لو رفتن میرن مصاحبه که ما بریم؟
استارت ماشین رو زد و گفت:
-وضعیت شما دوتا فرق داره, خودتم میدونی. . . بجای بهانه آوردن, سعی
کن یکم بیشتر بهش نزدیک شی. . . کافیه کوچکترین حرف نامربوطی بزنه
تا به فاک بری.
کمی مکث کرد و درحالیکه دوباره با خنده به پیژامه ام نگاه میکرد ادامه
داد:
-دیگه باید برم. . . توهم این ده روزو سعی کن عن بازی درنیاری و باهاشون
کنار بیای. فعال
با گاز دادنش و از جا کنده شدن ماشین, فرصتی برای حرف زدن پیدا
نکردم.
کالفه ضربه ای به سنگ ریزه ای زیر پام زدم و داخل خونه شدم
آقای جئون از صبح بیرون رفته بود و حداقل میتونستم با خیال راحت داخل
خونه قدم بزنم.
کش و قوسی به بدنم دادم و از پله ها باال رفتم.
خونه ی کوچیکی بود اما بخاطر فضای رنگینی که داشت, احساس راحتی
زیادی به آدم میداد.
میخواستم به سمت اتاقم برم و وسایل مورد نیازم برای اصالح صورت رو
بردارم اما با دیدن در باز بالکن, برای لحظه ای وسوسه شدم که اون مکان
کوچیک اما پر از گل و گیاه رو وارسی کنم.
ساکم رو همونجا رها کردم و وارد بالکن شدم.
تعدد گلدون ها و بوی عطر خاصی که اونجا پیچیده بود, باعث شد تا به
اندازه یک دم و بازدم احساس شادی عجیبی بکنم.
-عوو. . . داری لبخند میزنی. . .
اما با صدای گوشخراش اون ساسنگ فن نفرین شده, تمام خوشی لحظه ایم
زایل شد.
-آیگو. . .وقتی لبخند میزنی سکسی تر میشی
سعی کردم هیچ جوابی ندم و تنها روی گرفتن انرژی از گیاه های سبز و تازه
ی اطرافم, تمرکز کنم.
اما با با پیچیده شدن دست های پسر به دور بدنم, از جا پریدم و با صدای
بلندی گفتم:
-داری چیکار میکنـــی؟
مالیده شدن صورتش به کمرم رو حس میکردم.
بخیر بری بیرون￾دوست پسرمو بغل میکنم. . . و دیگه جرات نکن بدون دادن بوس صبح
این پسر روانی بود. . . یه روانی منحرف که میخواست منم مثل خودش به
مرز جنون برسونه.
سعی کردم دست هاش رو از دور شکمم بردارم.
-بجای بوس میتونم همین االن یه مشت حواله ی صورتت کنم. . . ولم
میکنی یا هم خودمو و هم تورو از همین بالکن پرت کنم پایین؟
با جدا شدن دست هاش, به سمتش برگشتم اما با دیدن نیش شل شده اش,
اخم هام دوباره درهم رفت
ولی من االن میخوام ببوسمت و تو هم هیچ کاری نمیتونی بکنی
قدمی به عقب برداشتم و فریاد زدم:
-یــــااا. . . برو اونور. . .
اما با نزدیکتر شدنش, به نرده ی محافظ بالکن چسبیدم و سعی کردم با
دست هام عقب نگه دارمش.
اما با پریدن ناگهانی کوکی به سمتم, تعادلم رو از دست دادم و مجبور شدم
با گرفتن بازوهاش خودم رو از پرت شدن به سمت پایین متوقف کنم.
-دیوونه شدی؟؟؟ داشتم می افتادم.
اما اون پسر احمق, بی توجه به حرف های من دوباره نزدیکتر شد و با
انداختن دستش دور گردنم خواست لبهامون رو بهم برسونه.
با بی حوصلگی جامون رو عوض کردم و اینبار تن جونگ کوک رو به نرده
ها چسبوندم.
-تنت میخاره؟
شرط:۱۷لایک،۱۵نظر
دیدگاه ها (۲۴)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part39کیمیا:اره اما من:ببین کیمیا این قضیه ما...

جدایی

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخربخش۲

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو میکا_____چشمم رفت...

پارت ۴۲

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

قسمت ۸(بخش یک)

به زیباییه مشکی

پارت دوازدهم《خونه》《Custom kiss》 ویوتهیونگ:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط