پدر خوانده عاشق پارت آخر.
🐰ویو نویسنده 🐻
نه ماهی شده بود که بچه های پسرا به دنیا امده بودن و عشق جونگکوک و تهیونگ زیاد شده بود انقدری که نه تهیونگ یه روز بدون جونگکوک تحمل می کرد نه جونگکوک بدون تهیونگ.
کوک: وایییی جیمین پسرت چه نانازو خوردنیه 😆.
جیمین: حالا پسرمو نخوری. 😉.
کوک: هعییی. 😑
(نکته: الفا ها شرکتن)
که یهو صدای کلیک توی در امد جونگکوک فهمید تهیونگ و پسرا امدن.
ته: سلام به همه 😊.
کوک: سلام خسته نباشی 🤭.
تهیونگ دستاشو باز کرد به علامت بغل کردن کوکم لبخند زد و رفت توی اغوش عشقش.
تهیونگ گونه کوکو بوسید و گفت.
ته: اینجوری که زندگیم بغلم کرده تمام خستگیم رفت 😉.
کوک: عهههه که اینطور 🤭.
ته: ارهه فدات شم (زد رو دماغ کوک) 😊
نامجون و پسرا هم داشتن قربون صدقه بچه هاشون میرفتن.
جین: بیایین غذا(از تو اشپزخونه داد زد) ☺️.
همه نشستن جین ماهی و دوکبوکی، میگو، درست کرده بود همین که بوی ماهی و میگو خورد به مشام کوک حالت توع گرفت.
کوک: عوقق 🤢.
همه با تعجب به کوک نگاه کردن کوک هم بدو رفت سمت vp هرچی خورده و نخورده بودو بالا اورد تهیونگ هم نگران امد تو و موهاشو زد کنار اروم زد پشتش.
ته: کوک دورت بگردم خوبی؟(نگران) 😟.
کوک رنگش مثل گچ سفیده شده بود.
کوک: ارهه من خوبم 😮💨.
تهیونگ کمکش کرد از vp امدن بیرون که کوک سرش گیچ رفت و بیهوش شد تهیونگ سریع گرفتش.
ته: کوک چشاتو باز کن کوکک(بهش اروم سیلی میزد) 🥺.
نامی: فکر کنم فشارش افتاده من زنگ میزنم به دکتر. 🫢.
نیم ساعت بعد دکتر داشت معاینش می کرد بعد از بیست مین دکتر با یه لبخند امد بیرون همه شون رفتن سمتش.
ته: دکتر حال همسرم چطوره؟ 🥺.
دکتر: نگران نباش پسرم بهت تبریک میگم همسرت بارداره ☺️.
همه شون باهم: چیییییی؟ 😳
نامی: دکتر شما مطمئنین؟ 😳.
دکتر: بله،من مطمئنم جناب تهیونگ خیلی حواستون بهش باشه هم همسرت هم بچهات باید همسرت خوب استراحت کنه غذای مقوی بخوره. 😊.
ته: باشه، وایسا دکتر شما گفتی بچهام 😳.
دکتر: بله همسرتون دوقلو باردارن مبارکه پسرم. ☺️ـ
همه: چییی؟ 😳(چقدر چی چی می کنین چی چی بیاد بکنتتون 🤣🤣🤣)
دکتر بعد از یسری توضیحات رفت پسرا امدن تهیونگو بغل کردن و بهش تبریک گفتن تهیونگ از خوشحالی داشت گریه می کرد.
جین: نمی خوای به کوک بگی؟ 😆.
تهیونگ سر تکون داد و وارد اتاق شد با دیدن کوک که بهوش امده اشکاشو پاک کرد رفت کنار کوک نشست دستشو گرفت کوک هم نگاش کرد و لبخندی زد.
کوک: ته گریه کردی؟ 😤.
ته: نه عزیزم گریه خوشحالیه 😉.
کوک: چیشده چرا خوشحالی؟ 😑.
ته: کوک من دارم بابا میشم تو داری پاپا میشی😆.
کوک: چیییی؟ 😳
تهیونگ از خوشحالی کوکو بغل کرد و هردوشون از خوشحالی گریه میکردن.
خب اونا باید خوشحال می بودن چرا؟
چون دارن بچه دار میشن زندگی رو همین بچه ها میسازن اگه بچه ها نباشن صدای خنده های شیرین توی خونه خالی نمی پیچه بچه ها شیرینی زندگین.
💃🏻نه ماه بعد 💃🏻
با صدای گریه بچه از خوشحالی نامجونو بغل کرد و با هم رفتن تو اتاق دو تا فسقلی که ترکیبی از تهیونگ و جونگکوک بود یه پسر الفای خوشگل یه دختر امگای شیرین.
این دو بچه حاصل عشق پدر و پاپاشون بودن.
کوک: خب داستان زندگی منو ته ته جونم و ثمره عشقمون به پایان رسید.بای 🖐🏻
ته: راست میگه دیگه برین خونتون بای بای. 🖐🏻.
چطور بود؟
دوسش داشتین؟
خب توت فرنگیا تو کامنتا نظرتونو بگید مرسی بابت حمایتاتون دوستون دارم.
✨پایان ✨
نه ماهی شده بود که بچه های پسرا به دنیا امده بودن و عشق جونگکوک و تهیونگ زیاد شده بود انقدری که نه تهیونگ یه روز بدون جونگکوک تحمل می کرد نه جونگکوک بدون تهیونگ.
کوک: وایییی جیمین پسرت چه نانازو خوردنیه 😆.
جیمین: حالا پسرمو نخوری. 😉.
کوک: هعییی. 😑
(نکته: الفا ها شرکتن)
که یهو صدای کلیک توی در امد جونگکوک فهمید تهیونگ و پسرا امدن.
ته: سلام به همه 😊.
کوک: سلام خسته نباشی 🤭.
تهیونگ دستاشو باز کرد به علامت بغل کردن کوکم لبخند زد و رفت توی اغوش عشقش.
تهیونگ گونه کوکو بوسید و گفت.
ته: اینجوری که زندگیم بغلم کرده تمام خستگیم رفت 😉.
کوک: عهههه که اینطور 🤭.
ته: ارهه فدات شم (زد رو دماغ کوک) 😊
نامجون و پسرا هم داشتن قربون صدقه بچه هاشون میرفتن.
جین: بیایین غذا(از تو اشپزخونه داد زد) ☺️.
همه نشستن جین ماهی و دوکبوکی، میگو، درست کرده بود همین که بوی ماهی و میگو خورد به مشام کوک حالت توع گرفت.
کوک: عوقق 🤢.
همه با تعجب به کوک نگاه کردن کوک هم بدو رفت سمت vp هرچی خورده و نخورده بودو بالا اورد تهیونگ هم نگران امد تو و موهاشو زد کنار اروم زد پشتش.
ته: کوک دورت بگردم خوبی؟(نگران) 😟.
کوک رنگش مثل گچ سفیده شده بود.
کوک: ارهه من خوبم 😮💨.
تهیونگ کمکش کرد از vp امدن بیرون که کوک سرش گیچ رفت و بیهوش شد تهیونگ سریع گرفتش.
ته: کوک چشاتو باز کن کوکک(بهش اروم سیلی میزد) 🥺.
نامی: فکر کنم فشارش افتاده من زنگ میزنم به دکتر. 🫢.
نیم ساعت بعد دکتر داشت معاینش می کرد بعد از بیست مین دکتر با یه لبخند امد بیرون همه شون رفتن سمتش.
ته: دکتر حال همسرم چطوره؟ 🥺.
دکتر: نگران نباش پسرم بهت تبریک میگم همسرت بارداره ☺️.
همه شون باهم: چیییییی؟ 😳
نامی: دکتر شما مطمئنین؟ 😳.
دکتر: بله،من مطمئنم جناب تهیونگ خیلی حواستون بهش باشه هم همسرت هم بچهات باید همسرت خوب استراحت کنه غذای مقوی بخوره. 😊.
ته: باشه، وایسا دکتر شما گفتی بچهام 😳.
دکتر: بله همسرتون دوقلو باردارن مبارکه پسرم. ☺️ـ
همه: چییی؟ 😳(چقدر چی چی می کنین چی چی بیاد بکنتتون 🤣🤣🤣)
دکتر بعد از یسری توضیحات رفت پسرا امدن تهیونگو بغل کردن و بهش تبریک گفتن تهیونگ از خوشحالی داشت گریه می کرد.
جین: نمی خوای به کوک بگی؟ 😆.
تهیونگ سر تکون داد و وارد اتاق شد با دیدن کوک که بهوش امده اشکاشو پاک کرد رفت کنار کوک نشست دستشو گرفت کوک هم نگاش کرد و لبخندی زد.
کوک: ته گریه کردی؟ 😤.
ته: نه عزیزم گریه خوشحالیه 😉.
کوک: چیشده چرا خوشحالی؟ 😑.
ته: کوک من دارم بابا میشم تو داری پاپا میشی😆.
کوک: چیییی؟ 😳
تهیونگ از خوشحالی کوکو بغل کرد و هردوشون از خوشحالی گریه میکردن.
خب اونا باید خوشحال می بودن چرا؟
چون دارن بچه دار میشن زندگی رو همین بچه ها میسازن اگه بچه ها نباشن صدای خنده های شیرین توی خونه خالی نمی پیچه بچه ها شیرینی زندگین.
💃🏻نه ماه بعد 💃🏻
با صدای گریه بچه از خوشحالی نامجونو بغل کرد و با هم رفتن تو اتاق دو تا فسقلی که ترکیبی از تهیونگ و جونگکوک بود یه پسر الفای خوشگل یه دختر امگای شیرین.
این دو بچه حاصل عشق پدر و پاپاشون بودن.
کوک: خب داستان زندگی منو ته ته جونم و ثمره عشقمون به پایان رسید.بای 🖐🏻
ته: راست میگه دیگه برین خونتون بای بای. 🖐🏻.
چطور بود؟
دوسش داشتین؟
خب توت فرنگیا تو کامنتا نظرتونو بگید مرسی بابت حمایتاتون دوستون دارم.
✨پایان ✨
- ۳۵.۵k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط