Wedding night
PART:FIFTEEN
•جنا ویو•
لباسمو عوض کردم و صورتمو شستم و رفتم سمت تخت که با بالا پایین شدن تخت چشماشو باز کرد،لحافو بلند کردم پاهای برهنه امو بردم زیرش و روی اونم لحاف کشیدم.
_لباس خیلی تو تنت نشسته هااا*چشمای خمار*
+مثل بقیه هیز بازی در نیار هنوز از اینکه این لباس چرا باید تو اتاق تو باشه از دستت ناراحتم
نزدیکم شد و کشیدم تو بغلش و پاشو انداخت روی رونم
_عشقمم….من که بهت گفتم کمپانی واسم فرستاده!نمیخوای قبول کنی؟
کمی چهره امو ناراحت نشون دادم و با صدای بچگونه بهش گفتم:اخه چرا باید واست لباس زنونه بفرستن؟
ذوق کرد و لپم رو گاز گرفت
_چرا این صداتو تا الان رو نکرده بودی؟
+بحثو عوض نکن!
_خب من خودمم تعجب کرده بودم که چرا واسم اینو فرستادن،باهاشون تماس گرفتم که گفتن اشتباهی شده میتونین برش گردونین،گفتم حوصلشو ندارم نگهش میدارم….تلفنو که قطع کردم گفتم حالا یکی اومد تو زندگیم میدمش به اون
کمی چهره ام رو ذوق زده کردم و با همون صدای بچگونه گفتم:یعنی اونی که شانس اینو داشته که اینو بپوشه من بودم؟
لپم رو کشید و همون جای لپم رو محکم بوسید
+معلومه خوشگلم…به تو ندم بپوشه به کی بدم؟
همینطوری داشتیم باهم بحث میکردیم که چشمم گرم شد و تو بغلش خوابم برد.
•کوک ویو•
داشتم راجب اینکه چقدر خوشگله و دوسش دارم صحبت میکردم که صدای نفس های منظمش باعث شد ساکت شم.بیشتر لحاف بهش پوشوندم و موهاش رو بوسیدم،بو شکلات میداد….خودمم چشمام گرم شد و خوابم برد.
______________________________
حواسم هست کامنت نمیذارین هاااا😠🔪لایک هم بکنین!
•جنا ویو•
لباسمو عوض کردم و صورتمو شستم و رفتم سمت تخت که با بالا پایین شدن تخت چشماشو باز کرد،لحافو بلند کردم پاهای برهنه امو بردم زیرش و روی اونم لحاف کشیدم.
_لباس خیلی تو تنت نشسته هااا*چشمای خمار*
+مثل بقیه هیز بازی در نیار هنوز از اینکه این لباس چرا باید تو اتاق تو باشه از دستت ناراحتم
نزدیکم شد و کشیدم تو بغلش و پاشو انداخت روی رونم
_عشقمم….من که بهت گفتم کمپانی واسم فرستاده!نمیخوای قبول کنی؟
کمی چهره امو ناراحت نشون دادم و با صدای بچگونه بهش گفتم:اخه چرا باید واست لباس زنونه بفرستن؟
ذوق کرد و لپم رو گاز گرفت
_چرا این صداتو تا الان رو نکرده بودی؟
+بحثو عوض نکن!
_خب من خودمم تعجب کرده بودم که چرا واسم اینو فرستادن،باهاشون تماس گرفتم که گفتن اشتباهی شده میتونین برش گردونین،گفتم حوصلشو ندارم نگهش میدارم….تلفنو که قطع کردم گفتم حالا یکی اومد تو زندگیم میدمش به اون
کمی چهره ام رو ذوق زده کردم و با همون صدای بچگونه گفتم:یعنی اونی که شانس اینو داشته که اینو بپوشه من بودم؟
لپم رو کشید و همون جای لپم رو محکم بوسید
+معلومه خوشگلم…به تو ندم بپوشه به کی بدم؟
همینطوری داشتیم باهم بحث میکردیم که چشمم گرم شد و تو بغلش خوابم برد.
•کوک ویو•
داشتم راجب اینکه چقدر خوشگله و دوسش دارم صحبت میکردم که صدای نفس های منظمش باعث شد ساکت شم.بیشتر لحاف بهش پوشوندم و موهاش رو بوسیدم،بو شکلات میداد….خودمم چشمام گرم شد و خوابم برد.
______________________________
حواسم هست کامنت نمیذارین هاااا😠🔪لایک هم بکنین!
- ۲۴.۱k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط