(عاشق غریب)
(عاشق غریب)
پارت ۳
از زبان باران
دوماه بعد....
به مهرشاد خندون نگاه میکردم....انگار نه انگار این همون مهرشادیه که این بچه رو نمیخواست....حتی خودش پیش قدم شد باهم اسم دخترمون رو انتخاب کنیم....بعد از کلی پرس و جو قبول کردیم بذاریم«ارغوان» ....پاشدم و رفت تو آشپزخونه پیش زندایی.....با اینکه این همه خدم حشم داشت اما وسواسش نمیذاشت غذای اون ها رو بخوره .....خودش آشپزی میکرد.... لحنم و مظلوم کردم و گفتم:
_زندایی دایی اجازه داد؟
با حرفم صورت ناراحتی به خودش گرفت....حرفی که میخواست بزنه رو حدس زدم .....اما میخواستم از زبون خودش بشنوم...
_فدات شم من باهاش حرف زدم اما...
_زندایی اما تو قول دادی راضیش میکنی برم دیدن بابام
با اومدن دایی حرفامون نصفه موند....هنوز با ابهت بود....نگاهی به من انداخت اما هیچی نگفت...دلم میخواست از شانسم استفاده کنم و سعی کنم راضیش کنم .....نفس عمیقی کشیدم و دلم رو به دریا زدم...
_دایی؟
نگاه جدیی به من انداخت....با صورتش قلبم ریخت اما حرفم و زدم:
_میشه یک لحظه باهم حرف بزنیم
بدون حرف رفتیم تو اتاق دایی....
جدی گفت:بگو
_میشه برم بابام رو ببینم؟
قاطع جوابم رو داد: نخیر لازم نکرده...
_دایی تروخدا...
با دیدن صورت ناراحت و بغض ریزم قبول کرد....با قبول کردنش انگار بهم دادن...قرار شد ساعت ۸ برم خونه ی خودمونو و ببینمش....بالخره با کل حوصله سر بریش ساعت ۸ رسید....با ذوق شومیز مشکی و شوار هم رنگش رو پوشیدم....زندایی پیش ارغوان میموند...از پله ها اومدم پایین که چشمم به دایی سلمان با اون کت شلوار سورمه ایش افتاد.... بعد از ۸ ماه میخواستم بابام رو ببینم
_بریم؟
با سر قبول کردم...دایی جلوتر حرکت کرد و منم آروم پشت سرش راه افتادم...دم در شادمهر و آرتا رو دیدیم.... آرتا با دیدنم دست باباش و ول کرد و اومد بغلم...برعکس هانا خیلی پسر خون گرمی بود...هانا همیشه از اینکه آرتا انقدر باهام صمیمه حرص میخوره... آرتا با اون لپ های تپلش گفت: باران ارغوان کجاست؟
_قشنگم پیش مامان بزرگ ثریاست...
بدو بدو رفت سمت اتاق مامانبزرگش....
پارت ۳
از زبان باران
دوماه بعد....
به مهرشاد خندون نگاه میکردم....انگار نه انگار این همون مهرشادیه که این بچه رو نمیخواست....حتی خودش پیش قدم شد باهم اسم دخترمون رو انتخاب کنیم....بعد از کلی پرس و جو قبول کردیم بذاریم«ارغوان» ....پاشدم و رفت تو آشپزخونه پیش زندایی.....با اینکه این همه خدم حشم داشت اما وسواسش نمیذاشت غذای اون ها رو بخوره .....خودش آشپزی میکرد.... لحنم و مظلوم کردم و گفتم:
_زندایی دایی اجازه داد؟
با حرفم صورت ناراحتی به خودش گرفت....حرفی که میخواست بزنه رو حدس زدم .....اما میخواستم از زبون خودش بشنوم...
_فدات شم من باهاش حرف زدم اما...
_زندایی اما تو قول دادی راضیش میکنی برم دیدن بابام
با اومدن دایی حرفامون نصفه موند....هنوز با ابهت بود....نگاهی به من انداخت اما هیچی نگفت...دلم میخواست از شانسم استفاده کنم و سعی کنم راضیش کنم .....نفس عمیقی کشیدم و دلم رو به دریا زدم...
_دایی؟
نگاه جدیی به من انداخت....با صورتش قلبم ریخت اما حرفم و زدم:
_میشه یک لحظه باهم حرف بزنیم
بدون حرف رفتیم تو اتاق دایی....
جدی گفت:بگو
_میشه برم بابام رو ببینم؟
قاطع جوابم رو داد: نخیر لازم نکرده...
_دایی تروخدا...
با دیدن صورت ناراحت و بغض ریزم قبول کرد....با قبول کردنش انگار بهم دادن...قرار شد ساعت ۸ برم خونه ی خودمونو و ببینمش....بالخره با کل حوصله سر بریش ساعت ۸ رسید....با ذوق شومیز مشکی و شوار هم رنگش رو پوشیدم....زندایی پیش ارغوان میموند...از پله ها اومدم پایین که چشمم به دایی سلمان با اون کت شلوار سورمه ایش افتاد.... بعد از ۸ ماه میخواستم بابام رو ببینم
_بریم؟
با سر قبول کردم...دایی جلوتر حرکت کرد و منم آروم پشت سرش راه افتادم...دم در شادمهر و آرتا رو دیدیم.... آرتا با دیدنم دست باباش و ول کرد و اومد بغلم...برعکس هانا خیلی پسر خون گرمی بود...هانا همیشه از اینکه آرتا انقدر باهام صمیمه حرص میخوره... آرتا با اون لپ های تپلش گفت: باران ارغوان کجاست؟
_قشنگم پیش مامان بزرگ ثریاست...
بدو بدو رفت سمت اتاق مامانبزرگش....
- ۶.۳k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط