The unwanted roommate
The unwanted roommate
__________________________
ویو جئون جونگ کوک:
استرس کله وجودمو گرفته بود پامو تا ته رو پدال فشار میدادم در حدی که مطمئن بودم الانه که کنده شه..... هوففف فقط دستم به یورین برسه بهش یاد میدم دیگه بدون بادیگارد جایی نره... وایسا.... اون نباید بدونه من مافیام... هوفف....
ویو پارک یورین:
حالم خیلی بد بود در حدی که اصلن نمیتونستم حرف بزنم........ لبام خشک شده بود و چشم هام قرمز.... ولی...... یعنی کوک واقعا مافیاست؟
نه..... نمیتونم باور کنم...... کوکی همچین کاری با ادما نمیکنه اون مهربونه....... اره.... فقط امیدوار بودم زودتر کوک بیاد.........
ویو جئون جونگ کوک:
تا ته پامو رو پدال فشار میدادم... از همه ی چراغ قرمز ها و ترافیکا گذشتم..... برام هم هیچی مهم نبود تنها چیزی که مهم بود یورین بود.....
ویو پارک یورین:
همینطور داشتم تند تند نفس میزدم.... منی که مشکل تنگ نفسی دارم این فضا برام زیادی بستس ـ.....
که هانا وارد شد.....
پوزخند☆«فکر کنم دیگه یورینی وجود نداشته باشه که کوک بخاد عاشقش شه......»
خواستم جوابش رو بدم ولی اصلن توانشو نداشتم...... حتی نمیتونستم یه کلمه از دهنم در بیاد.... تنها چیزی که تونستم به سختی بگم این بود که.
+«کوک بفهمه همچین کاری باهام میکنی زندت نمیزاره....»
☆«اوه اوه اشتباه نکن عزیزم کوک هیچوقت بلایی سره معشوقش نمیارع»
جوش اورده بودم پس تمامه سعیمو کردم و داد زدم..
+«کوک مال تو نیستتتت»
ولی بعدش انگار همه ی نفسم از بین رفت..... وایـ. نه نباید داد میزدم الان اوعضام حتی بدترم شد....
یهو دیدم هانا رفت سمت یه وسیله... چیـ...... لوله گاز؟. .نه... اون اینکارو نمیکنه ــ....
☆«اممم... خودمم خیلی دوست داشتم تو رو بت جونگ کوک ببینم.. ولی.... انگار قسمته هم نبودید.... الان من دیگه دوست دختر کوکم.... خداحافظ» پوزخند
اون... لوله ی گاز رو باز کرد و خودش از اتاق بیرون رفت....
ویو جئون جونگ کوک:
بلاخرع به مکانی که یورینو گروگان گرفته بودن رسیدیم....... میخواستم زودتر برم داخل تا ببینم کدوم حرومی جرات کرده فرشتم رو بدزده....
ویو پارک یورین:
امیدوار بودم کوک زودتر بیاد ولی.... چه فایده... وقتی نفسام به شماره افتاده بود........ حتی نمیتونستم چیزی ببینم.... ولیـ.. با این حال بازم تلاش کردم که بلاخره طناب باز شد.....
__________________________
ویو جئون جونگ کوک:
استرس کله وجودمو گرفته بود پامو تا ته رو پدال فشار میدادم در حدی که مطمئن بودم الانه که کنده شه..... هوففف فقط دستم به یورین برسه بهش یاد میدم دیگه بدون بادیگارد جایی نره... وایسا.... اون نباید بدونه من مافیام... هوفف....
ویو پارک یورین:
حالم خیلی بد بود در حدی که اصلن نمیتونستم حرف بزنم........ لبام خشک شده بود و چشم هام قرمز.... ولی...... یعنی کوک واقعا مافیاست؟
نه..... نمیتونم باور کنم...... کوکی همچین کاری با ادما نمیکنه اون مهربونه....... اره.... فقط امیدوار بودم زودتر کوک بیاد.........
ویو جئون جونگ کوک:
تا ته پامو رو پدال فشار میدادم... از همه ی چراغ قرمز ها و ترافیکا گذشتم..... برام هم هیچی مهم نبود تنها چیزی که مهم بود یورین بود.....
ویو پارک یورین:
همینطور داشتم تند تند نفس میزدم.... منی که مشکل تنگ نفسی دارم این فضا برام زیادی بستس ـ.....
که هانا وارد شد.....
پوزخند☆«فکر کنم دیگه یورینی وجود نداشته باشه که کوک بخاد عاشقش شه......»
خواستم جوابش رو بدم ولی اصلن توانشو نداشتم...... حتی نمیتونستم یه کلمه از دهنم در بیاد.... تنها چیزی که تونستم به سختی بگم این بود که.
+«کوک بفهمه همچین کاری باهام میکنی زندت نمیزاره....»
☆«اوه اوه اشتباه نکن عزیزم کوک هیچوقت بلایی سره معشوقش نمیارع»
جوش اورده بودم پس تمامه سعیمو کردم و داد زدم..
+«کوک مال تو نیستتتت»
ولی بعدش انگار همه ی نفسم از بین رفت..... وایـ. نه نباید داد میزدم الان اوعضام حتی بدترم شد....
یهو دیدم هانا رفت سمت یه وسیله... چیـ...... لوله گاز؟. .نه... اون اینکارو نمیکنه ــ....
☆«اممم... خودمم خیلی دوست داشتم تو رو بت جونگ کوک ببینم.. ولی.... انگار قسمته هم نبودید.... الان من دیگه دوست دختر کوکم.... خداحافظ» پوزخند
اون... لوله ی گاز رو باز کرد و خودش از اتاق بیرون رفت....
ویو جئون جونگ کوک:
بلاخرع به مکانی که یورینو گروگان گرفته بودن رسیدیم....... میخواستم زودتر برم داخل تا ببینم کدوم حرومی جرات کرده فرشتم رو بدزده....
ویو پارک یورین:
امیدوار بودم کوک زودتر بیاد ولی.... چه فایده... وقتی نفسام به شماره افتاده بود........ حتی نمیتونستم چیزی ببینم.... ولیـ.. با این حال بازم تلاش کردم که بلاخره طناب باز شد.....
- ۱.۱k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط