Forest Dream P:۳
جونگین چشم هاش گرد شد "اشتباه؟"
چانگبین از جا بلند شد انگار همین یک کلمه هم زیادی بود "من نباید به تو فکر کنم نباید وقتی میری دلم تنگ بشه نباید..."
صدایش شکست جونگین به آرامی ایستاد یک قدم نزدیکتر آمد و گفت "ولی شد"
چانگبین نتوانست نگاهش کند"جونگین..."
"بذار حدس بزنم"صدای جونگین اینبار لرز داشت اما عقب نکشید "تو همونقدر که از من دوری میکنی ازم خوشت میاد"
چانگبین با ناباوری به او نگاه کرد"این دیوونگیه"
جونگین شانه بالا انداخت اما گونه هایش سرخ شده بود "شاید ولی راستیه"
چانگبین چیزی نگفت چون اگر میگفت اگر اعتراف میکرد دیگر هیچ راه برگشتی نبود اما جونگین انگار جواب را در سکوتش خواند آهسته با احتیاطی عجیب دستش را جلو آورد و نوک انگشتانش را به آستین چانگبین رساند تماس کوتاه بود اما همان یک لحظه کافی بود تا چانگبین حس کند تمام جنگل تمام کوهستان تمام چیزی که برایش جنگیده بود ناگهان در برابر گرمای دست آن پسر کوچک بیومعنا شده است
جونگین زیر لب گفت"من نمیخوام دشمن تو باشم"
چانگبین بالاخره به او نگاه کرد در چشمانش چیزی بود که در میدان نبرد پیدا نمیشد ترس امید و اعترافی خاموش گفت"من هم نمیخوام تو رو دشمن ببینم"
جونگین نگاه لرزان و پر امیدی بهش کرد "پس باهام فرار کن "
چانگبین با شوک نسبتا بلند گفت "چی"
جونگین نفس عمیقی کشید و بعد بدون نفس گرفتن تند تند لب زد" تو خودت فرار کردی و فراری و منم یکی از تو دیوونه تر که از این جنگ بین دو قبیله خسته شده آخرش بازم بهم تهمت میزنن پس حداقل تهمت عشق رو بزنن.."
چانگبین با هرکلمه بیشتر تو شوک فرو میرفت اما حرفای جونگین به شدت روش تاثیر گذاشته بود
وقتی سکوت چانگبین طولانی بود جونگین با ناامیدی نگاهش رو گرفت "اصلا فراموشش کن اشتباه کردم که گفتم "
خواست مثل شب های دیگه بره اما چانگبین به حرف امد خیلی کوتاه و امیدوار کننده"فرار کنیم "
جونگین نگاهش کرد با دقیقت ذره به ذره انگار دنبال نشونه ای از شوخی و مسخره کردن میگشت اما هیچ ردی پیدا نکرد
"جدی تو ؟"
چانگبین آب دهنش رو قورت داد "ریسک بزرگیه دو قبیله برا نابودیم یکی میشن اما تا لحظه آخر حاضرم باتو ازشون فرار کنم "
جونگین لبخند محوی زد و گفت "وسایلمو جمع میکنم "
اعتراف ساده عشق وبی نقصشون براشون همیشه بهترین خاطره بود که کلی خطر داشت اما حاضر شدن تا پای مرگ براش بجنگن
#چانگبین #جونگین #استری_کیدز #فیک
چانگبین از جا بلند شد انگار همین یک کلمه هم زیادی بود "من نباید به تو فکر کنم نباید وقتی میری دلم تنگ بشه نباید..."
صدایش شکست جونگین به آرامی ایستاد یک قدم نزدیکتر آمد و گفت "ولی شد"
چانگبین نتوانست نگاهش کند"جونگین..."
"بذار حدس بزنم"صدای جونگین اینبار لرز داشت اما عقب نکشید "تو همونقدر که از من دوری میکنی ازم خوشت میاد"
چانگبین با ناباوری به او نگاه کرد"این دیوونگیه"
جونگین شانه بالا انداخت اما گونه هایش سرخ شده بود "شاید ولی راستیه"
چانگبین چیزی نگفت چون اگر میگفت اگر اعتراف میکرد دیگر هیچ راه برگشتی نبود اما جونگین انگار جواب را در سکوتش خواند آهسته با احتیاطی عجیب دستش را جلو آورد و نوک انگشتانش را به آستین چانگبین رساند تماس کوتاه بود اما همان یک لحظه کافی بود تا چانگبین حس کند تمام جنگل تمام کوهستان تمام چیزی که برایش جنگیده بود ناگهان در برابر گرمای دست آن پسر کوچک بیومعنا شده است
جونگین زیر لب گفت"من نمیخوام دشمن تو باشم"
چانگبین بالاخره به او نگاه کرد در چشمانش چیزی بود که در میدان نبرد پیدا نمیشد ترس امید و اعترافی خاموش گفت"من هم نمیخوام تو رو دشمن ببینم"
جونگین نگاه لرزان و پر امیدی بهش کرد "پس باهام فرار کن "
چانگبین با شوک نسبتا بلند گفت "چی"
جونگین نفس عمیقی کشید و بعد بدون نفس گرفتن تند تند لب زد" تو خودت فرار کردی و فراری و منم یکی از تو دیوونه تر که از این جنگ بین دو قبیله خسته شده آخرش بازم بهم تهمت میزنن پس حداقل تهمت عشق رو بزنن.."
چانگبین با هرکلمه بیشتر تو شوک فرو میرفت اما حرفای جونگین به شدت روش تاثیر گذاشته بود
وقتی سکوت چانگبین طولانی بود جونگین با ناامیدی نگاهش رو گرفت "اصلا فراموشش کن اشتباه کردم که گفتم "
خواست مثل شب های دیگه بره اما چانگبین به حرف امد خیلی کوتاه و امیدوار کننده"فرار کنیم "
جونگین نگاهش کرد با دقیقت ذره به ذره انگار دنبال نشونه ای از شوخی و مسخره کردن میگشت اما هیچ ردی پیدا نکرد
"جدی تو ؟"
چانگبین آب دهنش رو قورت داد "ریسک بزرگیه دو قبیله برا نابودیم یکی میشن اما تا لحظه آخر حاضرم باتو ازشون فرار کنم "
جونگین لبخند محوی زد و گفت "وسایلمو جمع میکنم "
اعتراف ساده عشق وبی نقصشون براشون همیشه بهترین خاطره بود که کلی خطر داشت اما حاضر شدن تا پای مرگ براش بجنگن
#چانگبین #جونگین #استری_کیدز #فیک
- ۶.۸k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط