مردجوانى نزد پدرخود رفت و گفت: ميخواهم ازدواج کنم. پدر خو
مردجوانى نزد پدرخود رفت و گفت: ميخواهم ازدواج کنم. پدر خوشحال شدو پرسيد:نام دختر چيست؟
-نامش سامانتا است و در محله ما زندگى ميکند.
پدر ناراحت شد وگفت: تو نميتوانى با او ازدواج کنى چون او خواهر توست اما به مادرت نگو!!!
پسر نام سه دختر ديگر را اورد اما جواب پدر همين بود!!!
پسر باناراحتى نزد مادر رفت و گفت: مادر من ميخواهم ازدواج کنم اما نام هر دخترى را که مي اورم پدر ميگويد او خواهر توست و تو نميتوانى با او ازدواج کنى و از من خواست که به تو چيزى نگويم...
مادر پوزخندى زدو گفت: تو ميتوانى با هر کدام از دخترها که گفتى ازدواج کنى چون تو پسر او نيستى!!!
-نامش سامانتا است و در محله ما زندگى ميکند.
پدر ناراحت شد وگفت: تو نميتوانى با او ازدواج کنى چون او خواهر توست اما به مادرت نگو!!!
پسر نام سه دختر ديگر را اورد اما جواب پدر همين بود!!!
پسر باناراحتى نزد مادر رفت و گفت: مادر من ميخواهم ازدواج کنم اما نام هر دخترى را که مي اورم پدر ميگويد او خواهر توست و تو نميتوانى با او ازدواج کنى و از من خواست که به تو چيزى نگويم...
مادر پوزخندى زدو گفت: تو ميتوانى با هر کدام از دخترها که گفتى ازدواج کنى چون تو پسر او نيستى!!!
- ۹۰۸
- ۲۹ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط