اجبار به بدبختی پارت ۲۸
مهمونی تموم شده بود همه رفته بودنو فقط خودمون بودیم همه تو سالن نشسته بودن جونگ کوک کاملا جلوم بود ولی اتاه یک کلمه هم حرف نزد بام مادر کنارم بودو دست های یخزدمو تو دست هاش گرمش نگهداشت
مادر... جونگ کوک جان دیار حالش خوب نیست بیا کمکش کن به برش تو اتاق
یه نگاه سرد کردو گفت
کوک... چرا خودش نمیره
مادر... مریزه مادر خیلی وقته که حالش خوب نبوده
کوک... من اینجا نیومدم که درمانش کنم اومدم حرف بزنم دیارهم باید بشنوه
جعون... جونگ کوک تو چته چرا داری این حرفا رو میگی
خیلی آروم یه برگه از تو جیبش درآورد و گزاشت رومیز گفت
کوک... من اینجام که همه چیزو به پایان برسونم این برگه برگهی طلاقه
با حرفش تنم سیم سیم شد داشت چی میگفت
دیار... جونگ کوک تو.... تومگه دوسم نداشتی
خندش گرفت یه خندهی تمسخرآمیز
کوک... فکر نمیکردم تا اینعد ساده باشی من از اولش ازت متنفر بودم
همه تو شوک بودیم اشکام داشتن بی اختیار از چشمام میریختن
جعون... جونگ کوک امین الان از خونم برو بیرون این چی که داری میگی دیار زنته میفهمی
کوک... نه من نمیرم کسی که باید بره دیاره نه من پدر
جعون... به من نگو پدر از چشمام افتادی چرا داری این حرفارو میگی یه دلیل بیار برای این کارت
یه مکث کردو گفت
کوک... دلیلم این که من کسه دیگی و دوست دارم
دیار... چی
کوک... اره من عاشقه کسی شدم که منو واقعا دوست داره نه دیار
دیار... جونگ کوک..... من واقعا دوست هق دارم
جعون... به هر حال حرکسی که است میزاریش کنار
رفت کناره در عمارت گفت
کوک... نه نمیزارمش کنار
عربده جعون... چراااا
کوک... چون که الان زنمه
با این حرف تیره اخرو زد
دیار... جونگ کوک من..... حاملم
با حرفم سره جاش خشکش زدو چشماش رسید به شکمم وختی بفهمید شکمم بزرگ تر شده گفت
کوک... چی
مادر... دیار پنجماه که باداره تو تمومه این مدت داشت از نگرانی میمرد ولی تو تو رفتیو ازدواج کردی رفتی دنباله عشقو حالت اتا که بارم زنگ نزدی
کوک... من این بچه تو نمیخام
جعون... مگه دسته توه من نمیزارم دیار و طلاق بدی آتا اگه به قیمته جونم تموم بشه
سرم رو شونهی مادر بود هیچی نمی فهمیدم سرم داشت گیج میرفت حالت آهو داشتم که یهو چشمام سیاه رفت
مادر... جونگ کوک جان دیار حالش خوب نیست بیا کمکش کن به برش تو اتاق
یه نگاه سرد کردو گفت
کوک... چرا خودش نمیره
مادر... مریزه مادر خیلی وقته که حالش خوب نبوده
کوک... من اینجا نیومدم که درمانش کنم اومدم حرف بزنم دیارهم باید بشنوه
جعون... جونگ کوک تو چته چرا داری این حرفا رو میگی
خیلی آروم یه برگه از تو جیبش درآورد و گزاشت رومیز گفت
کوک... من اینجام که همه چیزو به پایان برسونم این برگه برگهی طلاقه
با حرفش تنم سیم سیم شد داشت چی میگفت
دیار... جونگ کوک تو.... تومگه دوسم نداشتی
خندش گرفت یه خندهی تمسخرآمیز
کوک... فکر نمیکردم تا اینعد ساده باشی من از اولش ازت متنفر بودم
همه تو شوک بودیم اشکام داشتن بی اختیار از چشمام میریختن
جعون... جونگ کوک امین الان از خونم برو بیرون این چی که داری میگی دیار زنته میفهمی
کوک... نه من نمیرم کسی که باید بره دیاره نه من پدر
جعون... به من نگو پدر از چشمام افتادی چرا داری این حرفارو میگی یه دلیل بیار برای این کارت
یه مکث کردو گفت
کوک... دلیلم این که من کسه دیگی و دوست دارم
دیار... چی
کوک... اره من عاشقه کسی شدم که منو واقعا دوست داره نه دیار
دیار... جونگ کوک..... من واقعا دوست هق دارم
جعون... به هر حال حرکسی که است میزاریش کنار
رفت کناره در عمارت گفت
کوک... نه نمیزارمش کنار
عربده جعون... چراااا
کوک... چون که الان زنمه
با این حرف تیره اخرو زد
دیار... جونگ کوک من..... حاملم
با حرفم سره جاش خشکش زدو چشماش رسید به شکمم وختی بفهمید شکمم بزرگ تر شده گفت
کوک... چی
مادر... دیار پنجماه که باداره تو تمومه این مدت داشت از نگرانی میمرد ولی تو تو رفتیو ازدواج کردی رفتی دنباله عشقو حالت اتا که بارم زنگ نزدی
کوک... من این بچه تو نمیخام
جعون... مگه دسته توه من نمیزارم دیار و طلاق بدی آتا اگه به قیمته جونم تموم بشه
سرم رو شونهی مادر بود هیچی نمی فهمیدم سرم داشت گیج میرفت حالت آهو داشتم که یهو چشمام سیاه رفت
- ۷۹۶
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط