پر فعال شدم 😼😼

پر فعال شدم 😼😼

پارت سوم عشق سرد : از اون شب، فقط ما موندیم

ویلا خلوت و دنج بود. صدای قدم‌هاشون روی کف‌پوش چوبی می‌پیچید. بوی چوب تازه و هوای تمیز، مثل سکوت بین‌شون، عجیب و سنگین بود.

سه‌بوم کلید رو انداخت روی میز. کیفش رو یه گوشه پرت کرد، رفت سمت مبل و نشست. شونه‌هاش افتاده بود، ولی نگاهش هنوز همون نگاه سرد و سنگینی بود که سانمی رو عصبی می‌کرد.

سانمی توی درگاه ایستاده بود، چمدونش رو دستش گرفته بود ولی دلش یه‌جور خالی بود. این خونه، بزرگ بود. زیادی بزرگ برای دو نفر. مخصوصاً دو نفری که یه زمانی همه‌چی بودن، و حالا حتی یه سلام درست‌وحسابی هم بین‌شون رد نشده بود.

سه‌بوم یه نگاه بهش انداخت، اخماش کمی توی هم بود.

— «نمی‌خوای بیای تو؟ فکر نکن با ایستادن اونجا چیزی عوض می‌شه.»

صدای پر طعنه‌ش مثل یه سیلی خورد به دل سانمی.
ولی اون چیزی نگفت. فقط رفت تو، کفش‌هاشو درآورد و چمدونشو کشوند سمت پله‌ها.

سه‌بوم پشت سرش با لحن خشک ولی خونسرد گفت:

— «اتاقای بالا رو نگاه کن. اون که پنجره‌ش رو به درخته، بهتره. من پایین می‌مونم.»

سانمی بدون برگشتن، فقط گفت:
— «مرسی. لازم نیست نظر بدی.»

و رفت بالا.

اتاق روشن و مرتب بود. ولی دلش مثل چمدونی که هنوز بازش نکرده بود، بسته بود. لباساشو پرت کرد یه گوشه، رفت کنار پنجره ایستاد. نفس عمیقی کشید، ولی فایده نداشت. همون بوی سه‌بوم توی هوا بود.
یه بوی آشنا، ولی حالا غریبه.

نیم ساعت بعد، صدای کشیدن صندلی از آشپزخونه اومد. سانمی از پله‌ها پایین رفت. سه‌بوم هنوز رو مبل بود، با گوشی توی دستش، انگار از همون موقع همون‌جا مونده بود.

سانمی رفت سمت کابینت‌ها. باز کرد، دنبال چیزی گشت. صداش توی سکوت پیچید.

— «چیزی نمی‌خوری؟»

سه‌بوم بی‌حوصله جواب داد:
— «گرسنه نیستم. یا شاید، گرسنه‌ی چیزایی که دیگه نیستن.»

سانمی مکث کرد. یه‌جورایی دلش لرزید. ولی به روش نیاورد. یه بسته نودل برداشت، آب گذاشت بجوشه. پشت به سه‌بوم، گفت:

— «خب، من گرسنمه. مهم نیست کی چی نیست.»

سه‌بوم پوزخند زد. صداش آروم ولی عمیق بود.

— «تو هنوزم همون‌جوری‌ای. وقتی ناراحتی، نودل درست می‌کنی. قشنگ یادمه. اون شبم همین کارو کردی. وقتی بحثمون شد، رفتی نودل درست کردی و برگشتی گفتی: "بخور، سرد می‌شه."»

سانمی برای چند لحظه دستش رو روی گاز گذاشت. نفسش بند اومده بود. هنوزم یادشه.
بعد از چند لحظه گفت:

— «توام هنوز همون‌جوری‌ای. وقتی حالت بده، طعنه می‌زنی. ولی نمی‌گی چی اذیتت می‌کنه.»

سه‌بوم آروم از جاش بلند شد. اومد سمت آشپزخونه، کنار جزیره‌ای که سانمی پشتش ایستاده بود. تکیه داد، ازش فقط دو قدم فاصله داشت.

— «شاید چون دیگه مهم نیست.»

سانمی برگشت، نگاهش کرد. یه لحظه بین‌شون سکوت شد، از اون سکوتایی که شبیه بغل کردن با چشمه، بدون لمس. فقط نگاه.

آب جوش اومده بود. سانمی نودل‌ها رو ریخت توش.

سه‌بوم زمزمه کرد:

— «من هیچ‌وقت نودل دوست نداشتم.»

سانمی لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «می‌دونم. این دیگه فقط برای خودمه.»

و اون شب، توی یه آشپزخونه‌ی ساکت، با بوی نودل، صدای بخار و هزار خاطره، فقط یک میز بین‌شون فاصله بود.
نه حرفی زده شد، نه چیزی تموم شد.
فقط یه شبِ دیگر، با حرف‌هایی که توی دل موند.
دیدگاه ها (۸)

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

پارت‍ـــ.. ـــ۲ ـــ«رقص سایه ها »دیگو با همون لبخند کج و ی...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

پارت ۴۳

زیبای کوچک فریبکار

پارت ۸سایه‌ی غول‌پیکر، مثل یه پرده‌ی سیاه، خورشید رو پشت خود...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط